تبليغاتX
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
 

دوستان رویش کار می کنم بخوانید اما خنده نکنید زیرا می ترسیدم گم نکنم کامل می شود

اثری را که من انتخاب نموده و تصميم گرفتم روی ان کار نمايم، مجموعه داستان کوتاه است از محترم عبدالوحد رفيعی، که در برگيرنده صد و دو صفجه و دوازده داستان زير نامهای (( بازگشت سليمان، آشار، مادر آل، راز آسياب ما، نذر شاه مردان، غزنی والا، معلم صاحب، يک دانه مرواريد، پنج تا ده روپيه، تيشه، برف باد و نيلو)) که همان نيلوفر است، می باشد.

اين اثر در خزان سال 1387 در شهر کابل توسط مسئولين خانه ادبيات افغانستان به تعداد هزار نسخه در چابخانه ی حسيب ا لله حبيب چاپ و به نشر رسيده است.

من اين مجموعه داستان را مدت ها پيش از محترم رفيعی که فعلا در دفتر ساحوی حقوق بشر در هرات کار می نمايد به عنوان تحفه دريافت نموده بودم، بلاخره زمان مرا واداشت تا اين اثر را از نگاهی سبکی بنا به فرمايش استاد محترم رهياب به عنوان وظيفه صنفی به بحث و بررسی گيرم، من کتاب ذکر شده را قبلا به گونه گذرا باری خوانده بودم اما بحث روی سبک و چگونگی نگارش ان مرا واداشت تا بار ديگر اين اثر را برای سه بار به گونه کاملا جدی به خوانش گيرم  تا بتوانم، ويژه گی های سبکی آنرا به عنوان کار خانگی مضمون سبک شناسی، بيرون نويسی نموده و به بحث گيرم.

آنچه را من از اين اثر يافتم و ميخواهم به نگارش گيرم قرار ذيل است.

طبق معمول سخن را از همان ويژه گی های دستوری اثر شروع می کنيم، همه می دانيم محاسبه درست و سرتا سری در مورد کلمات ساده، مشتق و مرکب يک اثر کاری است دشوار و توان فرسا، لذا بهترين راه که تا هنوز داشنمندان از ان کار گرفته همان امار گيری است من هم طبق معمول يک صفحه همين اثر را نمونه برداری نموده و به تعداد صفحات کتاب ضرب زنده و حکم نه چندان قطعی را در مورد اثر ارائه می دارم.

با مطالعه که من از صفحه ده کتاب و داستان باز گشت سليمان نمودام می خواهم بگويم که:

-       اين اثر جمعآ دارای 354 کلمه می باشد.

از ميان اين همه کلمه به تعداد 346 کلمه از نوع کلمات ساده است و به تعداد 5 کلمه هم از نوع کلمات مشتق و 3 کلمه هم از کلمات مرکب می باشد، پس اگر بخواهيم در مورد تمام اثر اماری ارائه دهيم بايد اين تعداد را با تعداد اوراق اثر ضرب نموده و شماره گان اصلی واژه ها را در يابيم.

 ( تعداد واژه های ساده) 346*102(تعداد صفحات اثر)=35292 کلمه

تعداد واژه های مشتق (5) * (102) تعداد صفحات اثز=510 کلمه

تعداد واژه های مرکب (3) * ( 102 ) تعداد صفحات اثر =306 کلمه

جدا از ان اثر مخلوطِ است از زبان ادبی، لهجه هزاره گی، گاه گاهی هم کابلی و اندکی هم ايرانی ( انگار).

 دقيقا از روند حوانش داستان خواننده به اسانی در مي يابد که نويسنده بايد کدام هزاره ی باشد که در درون کوه پايه های هزارستان تولد شده و همه مواردی را که در داستانش اورده است با پوست جان درک نموده باشد ورنه نوشتن چنان يک داستان ان هم به گونه واقعی يا کمی مدرنتر بگويم ريالستيکی و با زبان سخت عاميانه ی هزاره گی از توان کسانی ديگر که مربوط به اين قوم نباشد بيرون است.

جدا از هزاره بودن نکته ديگر  که توجه خواننده را بخود جلب می نمايد همان سوگند های عاميانه و مذهبی است که او در روند داستان در جاه های گوناگون از ان کار گرفته است حتی وی اسم يکی از داستان هايش را هم نذر شاه مردان نام نهاده است که خود نشاندهنده وابستگی جدی او به مذهب شيعه می باشد، به طوری نمونه وقتی مادر سليمان در داستان اولی اثر، از بی بند و باريهای پسرش که می خواهد يگانه اميد او را که همان ماده گاو می باشد به فروش رسانيده و پول او را بابت گله زنش که مدت هاست بعد از مرگ پدرش داماد به خانه خسرش مانده است بپردازد به تنگ امده و او را نا سزا گفته و از خدواند و شاه مردان مرگ او را می خواهد.

به حقِ مولا به حقِ پنج تن جوان مرگ می شد و به خاتو ( زن ) نمی رسيد.

در عين حال نکته ديگر که در داستان های امروزی عام و تقريبا رواج يافته است استفاده از کلمات رکيک و زشت می باشد، که نويسنده هم در جريان نگارش داستان با ان مسله با دست باز عمل نموده که به طوری نمونه خواستم يک بخش از ان را برای به کرسی نشاندن ادعايم به نگارش گيرم.

مادر سليمان در جای از داستان می گويد : زنده گی مُه آمی گاوه، نمی مانم د کون آزو دختر سگ بوخورنی، دختر سياه بخت، دختر بد قدم، قدی پای تو خارش گرفته، ما می فاموم، طاقت بيار، خلقای خدا دخترای شی ده سال شيرنی کدِه می مانه، جدا از کلمات زشت نکته ديگر که خود نشان دهنده نظام مرد سالاری در جامعه می باشد هم از جملات بالا به مشام می رسد، سوال و پرسش در ذهن انسان بوجود مي آيد که  ايا به واقعيت منطقی است، که دختری ده سال در خانه ی کسی انتظار پسر بچه ای را که به دو پول هم نمی ارزد بکشد و برای او بنشيند؟ و برای او ناسزا گويي و فحش گويي مادرش را هم با حوصله و صبوری تمام تحمل نمايد؟ دقيقا ما در داستان بايد نهايت تلاش مان را بنمايم، تا جامعه مان را در قالب کلمات درس زندگی نمودن بدهيم بطور نمونه بهتر بود می گفتم مادر شرير و زشتی سليمان عروس اش را چنان فحش های می داد که شايسته ادميت نبود، تا اگر کسی داستان را بخواند، وجدانش به تحرک امده و برايش بگويد که انجام اين کار چقدر زشت و نا پسند است و درسی باشد اخلاقی برای جامعه بی اخلاق مان.

جدا از مطالب ذکر شده در بالا وقتی ما داستان نذر شاه مردان را می خوانيم متوجه می شويم مردم هزاره ساکن در ان مناطف حتی در بد ترين شرايط هم دست از مسايل مذهبی و سنتی يا به شکل ديگر می خواهم بگويم کهنه گرايي و پوچ گرايي بر نداشته و همچو موارد نويسنده را هم در خود فرو برده و ناچار ساخته است که چيزهای را در رابطه بدان مسئله به نگارش گيرد بطور نمونه وقتی که مردم بعد از نمايان شدن طيارات بم افگن روسی به سموچ که قبلا تدارک داده بودند فرار می نمايند انها حتی سموچ را به دو شکل کندن کاری نموده است که زنان در يک گوشه ان پناه ببرد و مردان هم در گوشه و سوراخ ديگرش.

من به حالی همچو مردم افسوس می خورم و همان گفته معروف سپهری بزرگ يادم می آيد"" چشم ها را بايد شست، طوری ديگر بايد ديد"" می خواهم برای ان مردم بگويم قلب ها و اذهان تان را بشويد و با مسايل برخور انسانی و منطقی کنيد و در نهايت وجدان تان را فراموش نکنيد بيشتر از اين در شک و ترديد زنده گی نکنيد، با هم باور داشته باشيد ورنه سالهای سال در همين گنداب ها می مانيد و روزی تاسف می خوريد که چرا وقت مان را در پوچ گرايي و مسايل ناچيز گذرانديم ما بايد به ارزش ها بينديشيم و به خود اعتماد نفس بدهيم روند داستان استاد محترم جدآ مرا به خنده واداشته بود، بم افگنی طيارات روسی و تصورات انچنانی ناموسی اما بر عکس وقتی فشار ها زياد می شود همه با هم گرد امده و نذورات دورغين را به خداوند وعده می دهند کسانيکه با خداوند شان دروغ می گويند باز تصورات عجيت و غريب مذهبی در ذهن شان دارند نمی خواهم اين مسله را به قومی مخصوصی نسبت دهم، می دانم که به گفته معروف مه که ناجورم او از مه بد تره سخنانم را در رابطه به اين بخش به پايان رسانم.

روند داستان طوری است که انها بعداَََ وقتی که حملات حملاتِ طيارات زياد می شود و همان غار کوه يا سموچ از گرد و خاک پر می گردد همه به فرمايش ملا محل که او هم در غار پناه برده است نذر می گيرند و ايات گوناگون از قرآن کريم را زير لب زمزمه می کنند تا از ان بلايي که بر سر شان امده است نجات يابند، اما بعدا همه از وعده های که به خداوند سپرده بودند سر پيچانده و با مردی تمام در حظور همه اهالی منطقه از گفته اش منکر می شود.

        نکته ديگر را که می خواهم تذکر دهم اين است که نويسنده از ضرب المثل ها به گونه وافر و زياد سود برده و داستان اش را بدان ارايش و ارتباط کلی داده است.

بخش ديگر که خود عاجزی و ناتوانی نويسنده را در داستان نويسی نشان می دهد بحث روی روند تکامل داستان است، نويسنده بدون پيش زمينه گاه از شاخه ی به شاخه ی ديگر می پرد که خود صد ها سوال را در ذهن خواننده خلق می نمايد. من فکر می کنيم که داستان بايد همان زنجيره ارتباط اش را در هر حالت حفظ و نگه دارد يعنی همه مسايل به يکباره گی و بدون مقدمه چينی و معجزه آسا از حالتِ به حالتِ ديگر تبديل نگردد، اين يکی از مشکلات بود که من در جريان خوانش داستان بدان رو به رو شدم..

از آن هم مهم تر هر داستان بايد از خود پيام و چيز های ارزنده و اموزنده ی برای دادن به جامعه اش داشته باشد اما من بعد از مطالعه همه داستان متوجه شدم که داستان های نوشته شده با همه شور و آوازه که داشت، چندان در خور و شايسته اينهمه پوف و پتاق ها نبوده است، انسان در جريان مطالعه داستان فکر می کند که نويسنده در کنار کدام فرد کهن سال و بيسواد نشسته و خاطرات زنده گی او تاريخ وار درست همان طور که وی گفته است، به نگارش گرفته و اندک چيز های تخيلی را در ان افزوده است.

شايد نويسنده تصور می نموده است که با استفاده کلمات رکيک و زشت مبتواند داستان نوشته شده اش را کمی واقعی تر و مدرن تر جلوه دهد در حاليکه بر عکس ارزنده گی و ارزش واقعی هر داستان در چگونگی چيدن کلمات و داشتن پيام ارزنده و سازنده برای جامعه اش می باشد، نه به فحش و دشنام دادن رکيک و ناسزا گويي.

تنها پيام که در روند مطالعه داستان ها مرا به خود کشاند و وادار نمود تا باقی مانده داستان را به مطالعه گيرم همان داستان آشار بود، داستان از نگاه سبکی بيشتر شکل گفتگو ميان دو تن را دارد، پيام که در اين داستان مرا به خود جلب کرد همان واقعيت اجتماعی است که امروز دامن گير همه جامعه مان شده است، و صد ها تن را وادار نموده است که به وضعيت ملالت بار با چشمان اشک الود به طرف لقمه ی نان بنگرند، به راستی من همچو حوادث را روزانه ام به تعداد بيشمار می نگرم و به وضعيت انها حسرت می خورم و می گويم خداوندا کاش من توانايي کمک به اين همه مردم فقير را می داشتم، اما عاجزم و عاجزم.

در رابطه به جهانبينی و زوايايي ديد نويسنده می خواهم بگويم که وی همه داستان اش را در محدوده جغرافيايي کوچک ذهن و منطقه اش به نگارش گرفته است و دليل وجود ندارد که بگويم او فرا منطقوی و فرا کشوری انديشيده است، او به جز همان عنعنات و باور های سنتی و کهنه که در کوهپايه هزارستان حاکم و حکمفرماست به چيزی ديگری نينديشيده و تمام داستانش در اطراف همان مسايل که در بالا تذکر داده ام می چرخد.

اگر بخواهيم از خود بپرسيم که ايا او در جريان نوشتن داستانهايش از کدام اثر ديگر متاثر بوده و از انها سود گيری و يا به گونه ديگر بگويم تقليد نموده است ؟ نمی خواهم برای اين پرسش فقط جواب بلی و يا خير بدهم بلکه می خواهم بگويم بلی در بعضی از داستانهای او اين مسله مشاهده شدنی و احساس کردنی است بطور نمونه او از پشک سياه در داستان راز اسياب ما زمانيکه پشک با پری و جن ها در آن جاه مجلس گرفته، نام می برد و برای ان توانايي سخن زدن به سبک انسان ها را می بخشد، روند داستان طوری است که يوسف همان شخصيت داستانی وقتی از مردم می شنود که آسياب منطقه مرکز تجمع جن و پری ها گشته است بدان باور نمی کند می خواهد با چشم سر وضعيت را از نزديک مشاهده کند، لذا شب هنگام روانه آسياب می شود وقتی يوسف از در می خواهد داخل را به گونه پنهانی تماشاه کند، صدای پای او به گوش گربه سياه که همان پيشوا و رهبر جنيات و پري ها می باشد رسيده و وی از داخل آسياب ندا سر می دهد، ""مهمان نا خوانده کيس، هر که اس خوش آمده، چه جن باشد و چه انس"" ما عين مسله را در داستان مشهور و ماندگار کليه و دمنه هم می بينيم حيوانات در ان جاه هم سخن می گويند و برای شان تصاميم اتخاذ می نمايند.

نمی خواهم با قطعيت فرمان صادر کنم که وی از کليله و دمنه کاملا متاثر بوده است بلکه می خواهم بگويم که اندکی از آن سود گرفته است، اما بعد ها او از اين مسئله متاثر شده و همه موارد را بلا و جن می بيند و يک نوع استريس و ترس دايمی او را فرا می گيرد.

جدا از موارد بالا، در داستان نويسنده به گونه وافر از پسوند هزاره گی ( واله) سود برده و در جاهای زياد انرا به مصرف گرفته و روند داستان اش را ذريعه آن رنگ و روغن نموده است که نمونه ان را ذيلا برای قبولاندن ادعا هايم می اورم.

دخترک دوباره پرسيد: چند نفرن، آشارواله؟

                                              (اشار، ص 21)

سخن ديگر را که قابل تذکر است استفاده از تشبيهات است در اين زمينه بايد استعداد نويسنده را ستود و از او تعريف کرد او در قسمتی از داستانش همه ويژه گی های زنان را در هنگام خوشی و غم در نظر گرفته و چنين گفته است "" سليمان در زير تگرگی از هلهله و زمزمه، لرزان گام برمی داشت و انگار در جنگلی ناشناخته وارد شده است. بعضی از زن ها با مانند شغال از دور دست ها صدا می کردند (( سليمان ماندُه نباشی، مانده نباشی ...))

استاد محترم در بالا من نگاشته بودم که نويسنده گاهگاهی در جريان نگارش از کلمات فارسی ايرانی هم استفاده نموده است که نمونه ان همان کلمه انگار می باشد، خواستم با بيان ان ادعايم را به واقعيت تبديل نمايم.

جدا از ان از روند نگارش نويسنده چنان استنباد می شود که وی به مسايل از نوع جن و بلا به ديده سبک نگرسته و اين مسله را می شود از خواندن داستان راز اسياب ما به درستی دريافت می خواهم روند را به گونه خلاصه به توضيع گيرم.

وقتی شخصيت داستان از مردم می شنود که کدام راز در اسياب وجود دارد او در تلاش می شود که واقعيت را به چشم سر مشاهده کند لذا شبی به اسياب می رود و همه مسايل را که من فکر وهم بوده که سرا پاه مردم را گرفته بود و در نويسنده هم تاثير می گذارد به چشم سر می بيند او وقتی در نزديک اسياب می رسد گفته های مردم که در راس ان کاکا مير اب قرار دارد در ذهن او سايه انداخته و يک نوع ترس و اضطراب را در ذهن او به وجود می اورد آن وقت است که شخصيت داستان متوجه صدای می شود که او را دنبال می کند از اين به بعد برای بهتر به تصوير کشيدن انچه بالای شخصيت داستان گذشته از روی خود اثر نوشته های نويسنده را می اورم.

دلم را به دريا زدم، بار ديگر، در حاليکه تند تند، قدم بر می داشتم و جوی و درخت را يک به دو می پريدم، پشت سرم را نگاه کردم. نه خير، خر که خر است ( يعنی او جن را در هيکل خر ديده است ) مگر به جای دم دنبه دارد، تمام نقل های مير اب از سرم تير شد. توانم را جمع کردم روی پاهايم، يا علی گفته جست زدم.

دو پای ديگر هم به قرض گرفتم، بدو که نمی دوی. نمی فهميدم که کی و چگونه کفش هايم را انداخته بودم. وقتی ديدم از اسياب دور می شده ام و از نفس می افتم، فکر کردم بايد دست از سرم بر داشته باشد. دلم از سينه بيرون می زد و پاهايم سست شده بود، باز پشت سرم نگاهی انداختم. نه خير، خر سفيد مثل ي: اسپ پا به پای من چهار نعل می دويد و اگر دروغ نگفته باشم يک زن با موهای بلند و پريشان و چشمان پاره شده از بالا به پائين نير به پشت اش سوار است. زن سوار روی پشت ان را زياد مطمين نيستم که واقعا بود و يا پيش چشم من سياه سياه میشد.

استاد محترم از روند خوانش داستان می شود گفت که داستان شکل گفتاری را دارد مثليکه کدام کسی کدام گذارش را برای ما با تمام جزيات دارد می خواند و در عين حال اين بخش داستان سخت خيال برانگيز و زيباست از نظر من فقط در همين جاست که هنر مند يا نويسنده مهارت اش را در نگارش داستان به گونه کلی به خرج داده و گوسفند سفيد لاندی را که برای زمستان فاميل اش چاق و چله می ساخت و ان گوسفند هم به علت توجه بی نهايت شخصيت داستان بدو عادت گرفته بود و هميشه او را شب و يا روز نگفته دنباله و بدرقه می کرد تا کدام زهر مار نصيبش شود ، شخصيت داستان و يا به گفته امروزی ها بچه فيلم از اثر ترس و استرش که سرا پای او را فرا گرفته است گوسفندی لاندی زمستانی اش را در چهره جن و يا بلای خر مانند می بيند که او را دنبال می کند و بالاخره اين مسله انقدر جدی می شود که شخصيت داستان از ترس و وحشت که او را فرا گرفته از هوش می رود و مادرش با همان باور های سنتی اش ملا محل را فرا خوانده و او را بلا کشی می نمايد و يگانه سرمايه زمستانش را که همان گوسفند لاندی است بعد از به هوش امدن پسرش و در عين حال از بيم انکه او هم بلا و يا جن زده نشده باشد به ملای محل که هيچ کاری را ننموده است و فقط توانسته از جهالت و احمقی مردم استفاده نمايد، داده و با صد ها دعا و خوش امد گويي او را روانه خانه اش می کند، وقتی شخصيت داستان متوجه می شود که گوسفند را که او به وی عادت و خو گرفته بود، مادرش به ملای محل داده است متوجه می شود که ان بلا خر هيکل همان گوسفند بوده است که او را شب هنگام در نزديک اسياب دنباله و تعقيب می نموده است، اين جاست که نويسنده باور های مردم را به مسخره گرفته و ترس و وحشت را بلاها و جنيات دانسته است که ذهن مردم را در خود فرو برده و درد سر بزرگ برای انها شده است.


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 16:19 موضوع | لینک ثابت


عرفان ابن عربی

مروري بر زندگينامه عارف کبير محي الدين عربي :   ابن عربي در هفدهم رمضان 560 ه-ق در شهر مرسيه واقع در جنوب شرقي اسپانيا به دنيا آمد و پس از گذراندن سالهاي نخستين عمر در مرسيه به اشبيليه ”Seville” اسپانيا که در آن زمان از مراکز بزرگ علمي به شمار مي آمد رفت و در آنجا دروس مقدماتي را تحصيل کرد.

 وي در کتاب فتوحات به نيکي از اساتيدي که در اين شهر ديده بود ياد مي کند و آنان را راهنمايان خود به سير و سلوک معنوي مي داند وي حتي از محضر برخي زنان عارف نيز استفاده نموده است ، از جمله می شود از اسم خانم ياسمين مرشنايي و فاطمه قرطبي که در زندگاني وي تاثير فراوان داشتند ياد کرد ، مخصوصا فاطمه سالخورده با (95 سال سن) در وي بيشتر موثر افتاده است ، ابن عربي گفته است اين زن بزرگ و دانا در عين پيري درخشندگي و زيبايي دختري شانزده ساله را داشت ، اين زن مدت دو سال مرشد معنوي ابن عربی بوده است. و خود را مادر روحاني ابن عربي مي شمرده است .                                            .
در بيست سالگي ابن عربي به مسافرت در شهرهاي مختلف اندلس پرداخت. در سن 38 سالگي عازم شرق شد. قصد او ظاهرا اداي فريضه حج بود ولي احتمالا غرض اصلي او جستجوي مامني به دور از سرزمين مغرب که در آن زمان دستخوش اغتشاش و هرج و مرج گشته بود و نيز فرار از محيط خفقان آوروفقهاي تنگ نظر آن ديار بود.

 وی زندگاني پيش از ورود به طريقت اش را ، "زمان جاهلت اش" ناميده است. (فتوحات، ج 2، ص 425 و ج 1، ص 185).

 ازدواج  او با زني به نام مريم بنت محمد بن عبدون که اهل مسکوک بوده است صورت گرفت وی دائماً در حال مسافرت به مناطق مختلفي چون تونس، بيت المقدس، مصر، حجاز، فاس، سوريه، دمشق و غيره مناطق بوده است.

وي در سفر به آسياي صغير با صدرالدين قونوي که بعدها مهمترين شـــارح آثار او گشت آشنا شد.

و پس از سفرهاي دور  و درازي به سراسر خاورميانه از اوشليم و کلده گرفته تا حجاز و بغداد و حلب، بالاخره در شهر دمشق ساکن گشت و در سال 638 ه-.ق (1240 م) در سن 75 سالگي دارفاني را وداع گفت: وي در صالحيه در دامنه کوه قاسيون در شمال دمشق به خاک سپرده شد.
مقبره او در دامنه جبل قاسيون اکنون  تبديل به زيارتگاه ارادتمندانش شده  است.

مكان جامع و مدرسه محيي الدين بن عربي در صالحيه ـ محله محيي الدين كنوني ـ و در دامنه كوه قاسيون قرار دارد . اين محله داراي كوچه هاي پر پيچ و خم و بازاري قديمي است كه حدود هشت قرن به همين نام مشهور بوده است .

جامع محيي الدين كه بر مزار اين عارف قرار دارد به دست سلطان سليم عثماني در 913 هجري ساخته شده و كتيبه اي نيز بر بالاي در ورودي آن ، تاريخ و باني اين بنا را به ما معرفی می کند .

 به نظر مي رسد بناي جامع پس از دوره عثماني تعمير و ترميم شده و گنبد و نماي آن بسيار ساده و از سيمان و گچ ساخته شده است . در جنوب صحن و سمت چپ شبستان جامع پلكاني است كه صحن را به زير زمين متصل مي سازد و قبر محيي الدين نيز در اين زير زمين است . بر ديواره سمت راست پلكان ورودي كتيبه اي به خط زيبا از دوران عثماني است كه چند بيت شعر به زبان تركي بر رنگ سبز دران نوشته شده است . در اين زير زمين كه به ابعاد 3×6 متر است ، قبر محيي الدين در وسط قرار گرفته و محفظه اي از شيشه قبر او را احاطه كرده است . بر روي سنگ قبر مذكور كه مرمرين است شرحي از زندگي محي الدين حجاري شده است . در كنار مقبره وي سه قبر ديگر ديده مي شود . قبر اول از شيخ حسن جزايري ، قبر دوم از محمود خربوطلي (احتمالاً برادر امين خربوطلي مؤلف مشهور سوريه) و امام جماعت مسجد و قبر سوم نيز از داماد اسد پاشاي دولت عثـــــــماني می باشد .

به هر صورت ابن عربي از پرکارتر ين نويسندگان جهان اسلام است. وي حداقل صاحب 140 اثر است که هم رساله هاي کوچک را در بر مي گيرد و هم کتابهاي حجمي چون فتوحات را شامل می باشد.

کاری که او انجام داده است عملی است که صوفيان و يا عارفان قبل از او انجام نداده بودند ، برای تصديق ادعايم می خواهم سخنان از بايزيد را برای تان به توضيع بگيرم.

ابوسعيد مي گفت: منويس بگذار از تو بنويسند.  بعدآ سوال در ذهن ما خلق می شود که آيا بايزيد کتابي نوشت؟ حلاج چطور؟  به ساده گی می شود گفت نه انها اثاری از خود به جاه نگذاشته اند در رابطه به جنيد از مطالعه کتوب استنباد می گردد که  او آنچه از او باقي مانده بود را سوزانده است !  اما ابن عربي قرار نوشته ها بالغ بر صد و چهل و عده ای ديگر هم گفته است که حدود هشت صد  رساله از خود باقي گذاشته است ، واقعا قابل قياس با گذشته گان نيست.

 کثرت شمار تاليفات وي دليل کافي است بر اين که از الهامي فوق طبيعي سرشار بوده است.
اگرچه آثار او غالبا در زمينه عرفان و تصوف است ولي تمام علوم اسلامي همچون علم حديث، تفسير، سيره نبي، فلسفه ادبيات، شعر صوفيانه و ... را نيز در بر مي گيرد .                                                 . 
با ظهور ابن عربي ناگهان نقطه عطفي در سنت تصوف ايجاد گرديد و مباحث عرفاني که در آثار متصوفان قديمي غالبا به دستورالعملهاي اخلاقي يا سخنان هريک از صوفيان که در مراحل مختلف سلوک گفته بودند، محدود مي شد، دچار تحولي اساسي گرديد. محي الدين اين افکار و عقايد پراکنده را به صورت کامل و روشن تنظيم کرد. به وسيله وي جنبه باطني اسلام آشکارا بيان شد و مرزهاي جهان معنوي طوري بيان گرديد که براي هرکس که عقل و هوش کافي داشت، راهي باز شد تا بتواند در طريق سلوک قدم گذارد. وي جنبه باطني معارف ديني را قالب بندي کرد و آن را در چارچوبي مشخص قرار داد تا با کمک آن سنت تصوف در ميان کساني که پيوسته در خطر گمراهي بودند محفوظ بماند .      

به هر صورت گزيدة افکار و جهان بيني عرفاني ابن عربي را مي توان به حق بزرگ ترين و برجسته ترين بنيانگذار نظام عرفان فلسفي يا فلسفه عرفاني يا حکمت الهي عرفاني در تاريخ اسلام به شمار آورد ، پس از ابن عربي، هيچ يک از عرفا يا فيلسوفان عارف را نمي توان يافت که به گونه اي تحت تأثير وي قرار نگرفته باشند ، ابن عربی در جايي از فتوحات تصريح مي کند ، علم الهي دانشي است که خداوند از راه القا و الهام و فرود آوردن روح الامين در دل انسان آن را مي آموزاند و او در اين کتاب از آن بهره گرفته است.(فتوحات، ج 3، ص 456) .                                                           . 
سبک و شيوه او: محي الدين در بيان مطالب مربوط به سير و سلوک آســـــان گو بود و به راحتي مي توان به منظور وي دست يافت اما آنجا که پاي بيان حکمتهاي الهي فرا مي رسد بسيار سخت و استعاري سخن مي گويد.

در اين قسم نه تنها فرد بايد معني دقيق کلمات او را بداند بلکه بايد براي فهم کتابهاي او از توانايي کافی در زمينه ادبيات و خصوصا فنون ادبی  بر خوردار  باشد و رنه رسيدن به واقعيت افکار او مشکل است ،  وي زباني رمزگونه در بيان حکمتهاي الهي دارد. زبان رمزي او از اصطلاحات شاعرانه گرفته تا اصطلاحات هندسي و رياضي را در خود جاي مي دهد. شايد اين روش او بدين منظور بوده که تنها اهل معرفت و باهوشان به انديشه هاي او پي ببرند.                                                      .        
عقايد ابن عربی بزرگ :                                          :
الف - وحدت وجود :   او معتقد است در عين آنکه خداوند نسبت به جهان تعالي و برتری مطلق دارد ، جهان کاملا از وي جدا نيست. جهان به صورتي اسرارآميز غوطه ور در خداوند می باشد . يعني معتقد بودن به هر نوع حقيقتي مستقل و جدا از حقيقت مطلق، افتادن در گناه بزرگ اسلام يعني شرک است و انکار “لااله الا الله” و اين جمله در واقع شهادت دادن به اين امر است که هيچ حقيقتي جز حقيقت مطلق وجود ندارد.

 عالم و اشيائي که در آن است خدا نيستند ولي حقيقت آنها چيزي جز حقيقت او نيست. اگر چنين نباشد آنها نيز حقيقتهاي مستقلي خواهند بود که در واقع مثل اين است که آنها نيز خداياني جز الله می باشند.                                                       
البته برخي “مستشرقين” او را به عقيده “همه خدايي” متهم کرده اند اما واقع آن است که ابن عربي حقيقت الهي را از مظاهر و تجلياتش متمايز مي داند و به آن جنبه تعالي مي دهد و در عين حال همه مظاهر و تجليات را از هر لحاظ مجزا از حقيقت الهي نمي داند .                                           .                                                            
ب - انسان کامل:   يکي از معتقدات باطني اسلام که آن نيز نخستين بار با اصطلاحات خاص خود توسط ابن عربي صورت بندي شد نظريه انسان کامل است ، اين نظريه امروزه به عنوان “اصل برگزيده” تصوف ناميده شده است.

از نظر ابن عربی انسان کامل نمونه يک حيات روحاني است که مي داند مقصود از انسان بودن چيست .  او می گويد : در حقيقت هر انساني بالقوه انسان کامل است ، اما بالفعل تنها پيغمبران و اوليا را مي توان به اين نام خواند.         

ابـن عـربـي, انسـان کامل را نايب حق در زميـن و (معلـم الملک) در آسـمـان مـي خـواند, او را کامل تريـن صـورتـي مـي داند که آفريده شـده و مرتبه او از حـد امکان برتر و از مقام خلق والاتر است. به خـاطـر مـرتبه وي, فيض و مـدد حق که سبب بقـاي عالم است, به عالم مي رسد.

از نظر او ، انـسان کامل, محل همه نقشها و نگارهاي اسماء الهي و حقـايق دنيو ي اسـت انسـان کـامل, روح عالـم و عـالـم جـسـد اوسـت. هـمان گـونه که روح به وسيله قـواي روحاني و جـسمانـي به تدبير بـدن و تصرف در آن مـي پـردازد, انسـان کـامل نيز, بـه وسـيـلـه اسـمـاي الــهي که خداوند راز و رمز آنها را به وي آمـوخته است, در عالـم دست مـي يازد و همان گـونه که روح سبب حيات بـدن اسـت و چـون آن را رها سازد, جسـد از هـر کمالـي تهي مـي شـود, انـسـان کامل نيز مايه حيات عالـم است و چـون او ايـن جهان را ترک کـنـد, ايـن عـالـم تـباه و از معني خالي مي شـود.  

انـسـان کـامـل از جنس ايـن عالم نيست و به علـم لدني مجهز است و رفـتـار و کردار او, فراسـوي درست و نادرست است.                                           .
ج- وحدت اديان:   در ميان نظريات ابن عربي، اعتقاد وي به وحدت دروني همه دينها جلب توجه خاص مي کند روی همين اصلي است که وی مورد قبول عموم متصوفه قرار گرفته است وي ادعا    مي کرد که شرايع الهي همه راههايي هستند که در نهايت همه به يک مقصد مي رسند و چون کسي درست به آداب يک دين آسماني عمل کند مثل اين است که به همه آنها ايمان آورده است.

استاد محترم در اين جاه همان گفتگو معروف فيلم مارمولک به ذهنم امد راه رسيدن به خداوند گوناگون است و به اندازه انسان ها راه رسيدن به خداوند وجود دارد .                          .                                                
وي در شعر معروف خود اين مطالب را اينگونه بيان مي کند !                                                   :                                                            قلب من گنجايش هر صورتي را پيدا کرده است ، قلب من چرا گاه غزالان است و صومعه راهبان ، بتخانه اصنام است و کعبه حاجيان و الواح توارت و کتاب قرآن ، من پيرو دين عشقم ....”(1)
وي پايه اصلی عبادت را عشق مي داند و معتقد است هرچيزي که پرستيده مي شود، حتي اگر بت  و يا صنم هم باشد ، بهر ه اي از عشق دارد. وي خود را عاشق خدايي مي داند که متعلق به همه اديان است و نه صرفا اسلام و يا کدام دين خاص ديگر که باز تاکيد وی به وحدانيت اديان را می رساند.                                                         
تاليفات:  بزرگترين اثر ابن عربي که شکل دائره المعارف دارد، فتوحات است که مشتمل بر 560 فصل است که در آن فصول اصول عرفان و علوم باطني و ديني مختلف و نيز تجارب و احوال روحاني خود محي الدين به شکل خيلی مشرح به بحث گرفته شده است.

 وي در اين کتاب مکررآ اشاره کرده است که آنرا به الهام خدا نوشته است زيرا بنا بر گفته وي در يکي از شهودات خود از طرف خداوند برزگ فرمان يافته بود که تاليف اين کتاب را در سفر مکه آغاز کند و از آنروز آنرا “الفتوحات المکيه” ناميد.

اثر ديگر او فصوص الحکم است. اين کتاب در واقع وصيتنامه روحاني است که ابن عربی ان را به نگارش گرفته است و از همه کتابهاي ديگر او او بيشتر خواننده را بخود جلب می کند . به گفته خود شيخ تاليف آن نتيجه رويتي بوده است که از پيامبر بزرگ ما عليه السلام را او در خواب ديده و آن حضرت کتابي در دست داشته است و به شيخ فرمان داده است که آن را بگيرد و به جهانيان برساند تا همگان از آن بهره مند شوند  ، خود عنوان کتاب که به معني نگينهاي حکمت است رمزي از محتويات آن است و هر نگيني محتوي گوهري گرانبهاست .                         .
منابع ابن عربي: هيچکس نمي تواند درباره منابع و مآخذ آثار يک نويسنده متصوف و يا عارف ، به معناي تاريخي سخن بگويد، زيرا صوفي و يا عارف مطالب خود را به صورت مستقيم از عالم بالا دريافت مي کند و از دريافت تاثيرات تاريخي و بشري تا حدودي آزاد است صوفيان و عارفان معرفت را از راه اشراق ، شهود و علاقه شديد قلبی نسبت به حق از حق تعالی دريافت مي کنند که بطوری نمونه در بالا در مورد منابع فتوحات المکيه و فصوص الحکم مطالعه نموديد ، منبع اولی الهام خداوندی و دومی هم از پيامبر ما حضرت محمد عليه السلام بوده است.

 به نظر من تنها از لحاظ بيان و صورت بندي اين تجليات و نوشتن اين اثار گران سنگ ممکن است وی از نوشته هاي ديگر عارفان و بزرگان مدد گرفته باشد  ، در مورد ابن عربي هم بايد گفت منبعي اصلي وي علم عرفان، وی بوده است که درحالت مشاهده دريافت مي کرده است.

ولي از لحاظ تعبير افکار و صورتبندي آنها مي توان گفت که از برخي جريانها متاثر بوده است. وي بيش از همه از صوفيان قديم خصوصا حلاج متاثر بوده است. و در کنار حلاج از حکيم ترمذي و بايزد بسطامي نيز اثر پذيرفته است. وي با آثار متاخر غزالي بزرگ نيز آشنايي کامل داشته و در ترويج افکار او کوشيده است در ضمن وی برخي از انديشه هاي فلسفی ابن سينا را نيز پذيرفته است ، اما مهمترين آن منابع ، همان عالم شهود است که براي او همچون عالم واقعي محل کشف حقايق بوده است.
منابع :

1-   ترجمان الاشواق، محي الدين عربي، چاپ نيکلسون، ص 19.

2-   فتوحات ، اثر بزرگ خود ابن عربی.

3-   انترنيت .

4-   برداشت های خودم از دروس درون صنفی.

 

ü     استاد محترم اميد که اين تحقيق کوتاه در رابطه با ان شخصيت بزرگ عرفانی مورد قبول تان قرار گيرد ، خيلی علاقمند بودم که در مورد او چيز های را بدانم ، خوب شد زنده گی همچو فرصت را برايم داد.

 

با احترام شاگرد و دوست شما ، عبدالوهاب "" آزاد"".

محصل سال چهارم ، ديپارتمنت زبان و ادبيات دری.


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


غزنی چه امنیتی دارد به به

حمایت از کرزی پنج سال بازی به سر نوشت ما افغانستانی ها خواهد بود.

نوشته : عبدالوهاب ( آزاد).

سخت به جاه گفته اند ازموده را ازمودن خطاست ، ایجاد امنیت و ثبات در کشور یکی از مهم ترین و اساسی ترین وظیفه است که پدیده ای به اسم دولت در همه کشور های جهان باید انرا در صدر پلان های کاریش قرار دهد ، اما افسوس در این است که مدت هفت و یا هشت سال از قدرت رییس جمهور گرامی ما می گذرد اما وضعیت هر روز از روز قبل بدتر شده می رود و زمامداران کشور ما با داشتن پشتوانه جهانی و ميلیون ها دالر هنوز به علت بی تفاوت برخورد نمودن با مشکلات نتوانسته اند دشمنان قسم خورده خود و مردمش را در فاصله های خیلی نزدیک از پايـتخت کشور مهار نمايند , اين برخورد غیر مسولانه دولت باعث شده است که مردم همان اندازه که از دشمنان دولت ، دزدان راه و افراد بی بند و بار دیگر نفرت دارند از دولت و مسولین شاهراه ها که مصارف گزاف را چون شیر مادر حلال دانسته و حیف و میل می نمایند به مراتب متنفر تر باشند ، من بار ها شنیده ام که مردم مسولین دولتی را رهبران و سردمداران دزدان خطاب نموده و فحش های را نثار شان می کنند ، اما ادعا اين کار هم شاید مشکل باشد ، می دانم همه مسولین دولتی ما مقصر نیستند ،   ما مردانی شریف را هم در نظام مان داریم که حاضرند برای مردم و کشورش جان دهند اما افسوس در ان است که انها خیلی کمتر از ديگران اند و صدای شان به جایی نمی رسند.

من به عنوان يک افغانستانی و شهروند افغانستان خواستم گزارش کوتاه از سفر سه روزه ام به کابل را که مملو از خاطرات شرین و تلخ می باشد و پیوند سخت محکم با وضعیت امنیتی حاکم در ولایت غزنی یعنی ولایتی که در گذشته ها برای دیگران امنیت و ارامی می بخشید ، دارد به گونه درد دل برای شما خواننده گان ارایه دارم تا توانسته باشم اگاهی مختصری را در رابطه به وضعیت امنیتی غزنی و ضروریات سفر به ان ساحات برای تان داده باشم.

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید – که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزل ها.

شاید کسی نباشد که محمود غزنوی را نشناسد اما افسوس در این است که امروز ولایت باستانی غزنه انقدر از قلب ها و اذهان فراموش شده است که تصورش برای عده ای نا ممکن و تاسفبار است ، امروز این ولایت و خصوصا ولسوالی خیلی نزدیک به مرکز ولایت یعنی قره باغ تبدل به جهنم شده است که مردم از شنیدن اسم ان و حتی شهروندان اصیل و دانا ان از اینکه مربوط به ان اولسداری می باشد احساس تنفر و ننگ می کنند.

خوب سوال این جاست که چرا دولت ما در زمینه تصمیم نمی گیرد و چرا برای انان که کاری به جزادم کشی ، دزدیدن ، تجاوز وصد ها بی بند و باری دیگربه مراتب زشت تر از ان را انجام میدهند اجازه انجام همچو کار را می دهند  ( ترجم به پلنگ تیز دندان --- ستمکاری بود بر گوسفندان ) ، هر گاه ما همچو سوال را از شهروندان معمولی مان داشته باشیم در حدود نود در صد شان جواب می دهند که دولت و مسولین دولتی حاکم در ان مناطق خود عامل گل الود نمودن ابند و می خواهند که از ان اب گل الود ماهی بیگرند و بدین وسیله بهانه ای برای دوام و بقایش داشته باشد به راستی من بار ها در جاغوری که یکی از ولسوالی ها همین ولایت فراموش شده می باشد متوجه شده ام که مردم در جریان سفر به طرف کابل ،  قندهار و یا بر عکس ان طوری برای سفر شان اماده گی می گیرند که ادم تصور می کند انها تصمیم دارند کدام راهی خیلی خطر ناک را به گونه قاچاق عبور کنند , انها توانایی انرا ندارند که اسناد و حتی کارد روشن را با خود انتقال دهند همه می ترسند که به تهمت ناحق و بدون تحقیق و باز پرسی به قتل نرسند کاری که صد ها بار برای انها اتفاق افتاده است و ما می توانیم اثار ان را در قبرستان های جاغوری به گونه وافر به مشاهده بیگریم.

 

خوب درست چند روز قبل فامیل برایم وظیفه داد که برای یک کار مهم برای مدت سه و یا چهار روز به کابل بروم به ریاست دانشکده مراجعه نمودم و از مسولین دانشگاه خواهان چند روز رخصتی شدم اما مسولین محترم به گونه پدر وار و با دلایل معقول برایم گفتند که ما نمی توانیم همچو رخصتی برای شما بدهیم ناچار شدم که برنامه ام را طوری تدارک دهم ، که روز جمعه در مسیر راه باشم شنبه هم کارم را انجام دهم در یکشنبه دوباره به هرات برگردم ، شب جمعه ساعت سه شده بود که موتر ما به عزم کابل از هرات حرکت کرد در نزدیکی ها ادرسکن رسیده بودیم ، متوجه شدم که موتر های حامیل مسافرین در یک جاه توقف نموده اند ، مدت گذشت همه موتر ها روهای شان را گردانده و به طرف هرات در حرکت شدند ، وقتی از راننده موتر جویا شدم ، جواب داد دزدان مسیر راه را مسدود نموده وموتر ها را تاراج می کنند ، تا انها مسیر را رها ننمایند ما نمی توانیم به سفر مان ادامه دهیم ، مدت گذشت که موتر دوباره به طرف کابل در حرکت شد و من مطمین شدم که وضعیت خوبتر شده است و دزدان دنبال کاری شان رفته اند خوب به هر صورت ساعت چهار بعد از ظهر شده بود که موتر ما به کابل رسید ،  از کابل برای تان چه بگویم !!!

من از سفر امروزی ام خوشحال بودم زیرا من می دانم که ازار ، اذیت ، بی بند و باری ، ادم کشی بخش از فرهنگ عده ای ما افغانستانی ها شده است یعنی عده هستند که در این سر زمین همچو کار ها را به عنوان وظیفه و ان هم وظیفه سخت پر در امد انتخاب نموده و زنده گی را با ان می گذرانند ، البته گاه گاه اگر راننده گان دل را به دریا زده و دزدان را گرفتار کنند و به مسولین دولتی در غزنه تحویل دهند ، انها هم مطمین اند که دزد موصوف برادر و یا کدام زد و بند با مسولین دولتی دارند و به زودی رهایی یافته و به شغلش بر می گردد ، کاری که بار ها اتفاق افتاده است.

حتی گاه گاه طالبان برای مردم می گویند مردم نامرد !! چرا او را به دولت تسلیم می کنید چرا به ما تحویل نمی دهید که او را به جزای اعمالش برسانیم ، خوب به هر صورت اب ما از زیر کوه گل الود می اید ، چاره نداریم ، دل کسی برای ما نمی سوزد و صدای ما به گوشی رخنه نمی کند.

روز شبنه با تلاش زیاد کارهایم را انجام ، شنبه برای من روز به یاد گار مانده نی است اما افسوس که شب یکشنبه همه ان خاطرات شرین را برایم تلخ ساخت ، ساعت یک شب بود موتر ما با مشوره مسافرین در مسیر هرات به راه افتاد ، همه خسته بودند عده خوابیده ، عده ای بیدار که من هم شامل انگروه بود.

دو و نیم ساعت از سفر ما گذشته بود که متوجه شدم موتر ما با سرعت کم در جاده در حرکت است به ذهنم رسید که کدام اتفاق افتاده است از جایم بالا شدم ، متوجه شدم که در پیش روی موتر افرادی با سلاح های سنگین چون راکت ، دهشکه و کلاشنکوف استاده و به موتر ما دستور توقف مید هند ، وقتی دیدم که انها با اسلحه سنگین مسلح اند به خود گفتم اینها باید طالب باشند نه دزد ، انها شاید بنا به کدام راپوری فرستاده شده از جواسیس شان دنبال اهداف خاص خود شان باشند کاری که من بار ها در مسیر راهم به ان رو به رو شده ام ، اما بعدا معلوم شد که نه انها طالب نه ، بلکه گروه از دزد ها بوده اند ، انها موتر ما را در مسیر دشت مسیر دادند و خود شان هم با چهره که تماما از ان خشم و خشونت می بارید با فحش و توهین ما را دنبال می کردند ، تا اینکه ما رسید در نزدیک یک تعمیر که بعدها برایم مشخص شد که مسجيد است درست همان وقتی که ان دزد پشتون به زبان اردو برایم می گفت ( نکالو ) یعنی هر چه داری از جیبت بیرون کن ، سخنان مارکس را که روزی در گاهنامه ای خوانده بودم به ذهنم خطور نمود که مردم از دین ابزار ساخته اند با خود گفتم او هم گاه گاه راست می گفته است امروز مردم ما از مسجد هم برای عبادت و در عین حال از ان به عنوان یک جای امن برای غارت و چپاول مسافرین استفاده می کنند.

همه ما به گونه انفرادی در مسجید دعوت داده شده و مورد غارت انها قرار می گرفتیم و بعدا وقتی انها مطمین شدند که چیزی در ما نمانده است به ما اجازه دادن که به موتر بالا شویم وقتی درموتر امدم متوجه شدم که موتر هم کاملا تلاشی شده و انها هر چیزی که به درد خور شان بوده است با خودبرده اند به هر حال خدا را شکر کردم که ان وحشیان به نام انسان برای کدام دوست مسافر ما مشکل ایجاد ننموده است و کدام فامیل را در سوگ ننشانده است .

چیزی جالب که در ان اوقات توجه ام را به خود جلب نموده بود سخنان پیر مردی بود او پسر خوردش را در اغوش گرفته و برایم می گفت پسرم اینها اگر قدرتمند اند صاحب ما ( خداوند ) از انها قدرتمند ترند سخنان او مرا هم روحیه می داد.

به هر حال برای بار دوم موتر ما در مسیر کابل – هرات به حرکت افتاد مدت بیست دقیقه نگذشته بود که دوباره راننده صدا نمود برادران متوجه باشید که ما را باز دزد گرفت.

با خود گفتم که چیزی برای دادن به انها ندارم ، به راستی همه مثل من بودند فقط عده کمی بودند که چیز های در جیب شان مانده بود ، به دوست ازبیک ام که در پهلویم نشسته بود و با موبایلش بازی می کردم گفتم حالا نوبت موبایل شما رسیده است اما اوموبایلش را در جایی پنهان نمود و فقط مقدار پولش را دزدان دومی با خود بردند ، وقتی که نوبت احضار من رسید و انها مرا برای بررسی و به گفته مردم تلاشی در پهلوی سرگ خواستند هر چه تلاشی نمود چیزی بدست شان نیافتاد ، برایم گفت کجا کردی گفتم دوستان تان چند دقیقه پیش همه اش را برد او چهار سیلی جانانه نثارم کرد و با لگد و دادن فحش مرا از خود راند این کار برای همه مسافرین که چیزی برای دادن نداشتند اتفاق افتاد ، انها با سر و صدا و فحش دادن ما را روانه موتر که دروازه عقبی اش را با بارچه شکستانده بود تا مسافرین زود تر از ان پایین شوند ، کردند درست سی و پنج دقیقه بعد ما با گروه سومی از دزدان روبه رو شدیم وقتی متوجه شدم که انها هم دزدند صد ها فحش جانانه را نثار این بزرگان کردم البته انسان در حالت خشم خیلی کاری ها را می کنند ان هم اگر مستحق باشند من که کاری را نکرده ام .

در همان جاه داستان جالب یکی از دوستانم که در خراسان مارکت کار و بار دارد در ذهنم خطور کرد او برایم گفت وهاب من در مسیر راه پنج بار به دست دزدان افتادیم برای دزد اخری گفتیم برادر پیش ما به جز این واسکت و لباس چیزی نمانده است ، اوگفت ! دزدان برای ما دستور دادند و گفتند خیر است ما شما را تلاشی نمیکنیم شما واسکت ها و کوت های تان را کشیده برای ما تحویل دهید و ما در خانه که رفتیم می بینیم که شما چه دارید و چه ندارید، اما دزدان سومی دزدان با انصاف بودند وقتی ما برای شان گفتم که شما گروه سومی هستید که در مسیر راه مان ايستاده اید متوجه شدند که چیزی برای دادن نمانده است و با دادن چند فحش ما را اجازه ادامه سفر دادند ، من با استفاده از موبایل ان دوست ازبیکم برای فامیل و دوستانم زنگ زده و گفتمس که در شماره ام زنگ نزنند زیرا موبایلم در دست صاحبان اصلی اش افتاده است و امدم تا رسیدم هرات.

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


فعالیت فرهنگی ایرانیان در سال 1345

 

بحث روی دست ما در مورد فعاليت های فرهنگی , ادبی و شاعران سال 1345 ايران می باشد , خوب در قدم اول می خواهم بگويم که اين سال , سالی است که به تعداد ده مجموعه شعری از نوع شعر نو و به تعداد پانزده جنگ نامه و مجله نو گرا در ايران به نشر رسيده است , اين سال سالی بود که مجادله و جنجال شعر قديم و جديد تقريبا حل شده و به پايان رسيده بود , از جمله کارهای مهم امسال نشر مجله ارگان انجمن دانشجويان ايرانی در برتانيا به همت و تلاش داکتر حميد عنايت وهمکاری مهرداد بهار به نشر اغاز نمود .

جدا از ان در همين سال محترم عبدالعلی دستغيب کتاب به اسم تحليلی از شعر نو و سه گزيده ديگر را به اسم های شعر نو , راهيان شعر امروز و منظومه ها و شعر های ازاد به نشر رساند.

وقتی بخواهيم در مورد عمده ترين نشريات چاپی انزمان سخن بزنيم بايد از اين نشريات نام گرفت , بازار دشت , جهان نو , جزوه شعر , موزيک ايران , پيام نوين , نگين , فردوسی , کاوه , بررسی کتاب ,ارش , شاهد غرب.

اينها از جمله معروف ترين و مشهور ترين نشرات ايران در همان سال بوده است که چند نشريه يا اثر معروف را از ميان انها انتخاب نموده و به بحث می گيريم.

  1. ارش : در سال 1245 شروع بکار کرد و شخصيت های چون فرزاد , فروغ , ازاد , محمد حقوقی , ابراهيم گلستان و مجيد نفسی در ان کار می کرد و شعر معروف سهراب سپهری به اسم مسافر هم برای اولين بار در شماره پنجم همين نشريه به چاب رسيد , شعر مسافر از جمله اشعار به ياد گار مانده سهراب می باشد که هر گز نقدر بر ان نوشته نشد و اين شعر با وجود داشتن زبان مستحکم , تخيل , تعابير غريب و بديع از فورم و ساختمان درستی برخوردار نبود و از روند خواندن شعر هم معلوم نمی شود که ان مسافر که بوده و هدف از سفرش چه بوده است.

  2. هنر و سينما : از جنگ های پر مطلب سال 1345 می باشد که زير نظر شاملو و يد الله رويايي به نشر می رسيد , البته بايد خاطير نشان نمود که اين جنگ برای دو بار يعنی دو شماره به نشر رسيد , و اثاری شاعران معروف ايرانی , چون فروغ فرخزاد , سهراب سپهری , جلال ال احمر , و حتی افراد بيرون از محدوده ايران که نمونه ان می شود از برتون نام گرفت در اين نشريه به نشر می رسيد.

  3. جگن : اولين شماره اين نشريه به سردبيری فريدون گيلانی در همين سال به نشر رسيد و اشعار و نوشته های افراد چون فريدون گيلانی , محمود کيانوشی , هوشنگ باديه نشين , بهرام صادقی در ان به نشر می رسيد.

  4. جهان نو ( ويژه نامه ادبی ): اين نشريه از جمله نشرياتی است که در دهه بيست نسبت به هر نشريه ديگر توجه بشتر به هنر نو نشان داده است , اولين شماره های جهان نو در سال 1325 به نشر رسيده بود و بالاخره برای بار دوم در سال 1345 به همت و تلاش داکتر رضا براهنی و جلال ال احمر دوباره زنده شد و رنگ ديگر به خود گرفت , به جاست که از ان به عنوان بهترين و ارزشمندترين نشريه نيمه دوم دهه چهل نام بگيريم , سر مقاله اين نشريه به قلم ال احمر و در رابطه به غربزده گی و تاثيرات منفی ان به نگارش گرفته شده بود و از نوشته های ال احمر چنان نتيجه گيری می شد که او يک نوع نسبت به روند حاکم بد بين است و خواهان باز گشت به سنت کهن خود شان می باشد.

مطلب مهم ديگر که در اين نشريه به نشر رسيده بود مصاحبه بود از قلم جلال ال احمر با يک تن از محققين اتريشی به اسم داکتر هانس اشتراسر که بوی غرب زده گی به گونه جدی از ان به مشام می رسيد , شماره دوم اين نشريه که در تير ماه همان سال به نشر رسيد هم همان حال و هوا را داشت و بحث های غرب زده گی همچنان در ان ادامه يافته بود , و در شماره ان محترم جلال ال احمر نوشته جان داری را زير اسم روشن فکر چيست و روشن فکر کيست به نشر رسانده بود و شماره چهارم ان در برگيرنده مطالب اجتماعی و سياسی بود.

  1. هنر و ادبيات جنوب ( ماهنامه پرچم خاور ميانه ) : اين نشريه هم از جمله نشريات مهم همين سال بود که زير نظر منصور خاکسار و ناصر تقوايي به نشر می رسيد , از مطالب عمده که اين نشريه در جريان همان سال به نشر رساند می شود از اين دو موارد نام گرفت , فروغ در خواب به مناسبت درگذشت فروغ که عدنان غريفی نوشته بود و مقاله به اسم اندره يا صدای ديگر از روسيه که توسط ايرج دريايي ترجمه شده و به نشر رسيده بود , جدا از ان محترم حقوقی هم گاه گاه مطالب را در ان برای نشر تقديم می نمود که از ان جمله نوشته معروف او در مورد شعر نو بود , او شعر نو را به گونه های مختلف دسته بندی نموده بود که اينک هر کدام را جداگانه به بحث می گيريم.

  1. شعر های دوره يي : که نتيجه شعار و احساسات مردمی می باشد و گويي که مطالب از قبل تعين شده را بيان می کند.

  2. شعر های گمراه کننده : شعری که برای جوانان اسيب افرين بوده و انان را به بيراهه می کشانند .

  3. شعر مغشوش : شعری که پيام ثابت ندارد و نمی شود به محتوايي ان پی برد.

  4. شعر های پيشرفته : شعر های که مراحل ابتدايي و متوسط با پشت سر گذشتانده و به مرحله بلوغ رسيده است و همگام با زمان و روحيه مردم می باشد.

وی در اين زمينه از کسانی چون فرخزاد , اخوان ثالث , شاملو , سهراب نام می گيرد و انها را از جمله شاعران می شمارد که توانايي سرودن شعر های پيشرفته را دارند.

در قسمت از نوشته های او امده است که شعر شاملو در حقيقت واکنش است از بيعدالتی ها , ظلم ها و خيانت ها , او از شعر شاملو به عنوان اميد و روزنه اميد ياد می کند , وی شعر فروغ را نتيجه همه ناسازگاری های دنيا و ظلم بر زنان می داند.

خوب حال می پردازم به معرفی اثار و مجموعه های شعری که در اين سال به نشر رسيده است:

  1. اتاق های بسته از اسماعيل نوری که در تهران به نشر رسيد و در بر گيرنده 77 صفحه می باشد.

  2. شکار از مهدی اخوان ثالث که در برگيرنده 56 صفحه بوده و در تهران به نشر رسيد.

  3. سپيدار از مهدی اماج که دارنده 66 صفحه می باشد و در تهران به نشر رسيد.

  4. اخرين همسفر نوشته فريدون ايل بيگی , دارنده 107 صفحه و ان هم در تهران به نشر رسيد.

  5. گلايه از محمد زهری که در همين سال با داشتن 135 صفحه در تهران به نشر رسيد.

  6. ققنوس در باران , از شاملو , دارنده 111 صفحه و ان هم در تهران به نشر رسيده بود.

  7. با دماوند خاموش , از سياوش کسرايي , 97 صفحه و در تهران به نشر رسيد.

  8. قصيده بلند باد ها و ديدار ها , از محمود ازاد تهرانی , دارنده 102 صفحه و ان هم در تهران به نشر رسيده است.

  9. ابر و کوچه از فريدون مشيری برای بار دوم در همين سال به نشر رسيد.

  10. شعر من از نيما , با داشتن 127 صفحه در تهران به نشر رسيد.

خوب اثاری ديگری هم در کتاب ذکر شده بود که بايد از ايشان نام گرفته می شود اما به نسبت نبود وقت کافی نشد که در مورد صحبت نمايم.

خوب حال از ميان اين همه اثار می پردازيم به معرفی چند اثر نسبتا معروف تر .

  1. شعر من از نيما : اين اثر مجموعه ای از اشعار نيما است که با اغلاط زياد به چاب رسيده است و در برگيرنده اشعار ققنوس, مرغ غم , غراب , خواب زمستانی , مرغ امين , وای بر من , سايه خود , کينه شب , گل مهتاب و چند مجموعه ديگر.

جدا از اين مسله در ان زمان نقد های بر اشعاری شاملو هم نوشته شده بود خصوصا در مورد مجموعه شعری او به اسم ققنوس در باران , اما با در نظر داشت همه مسايل می خواهم بگويم که شاملو راه طولانی شهرت و محبوبيت را به اسانی و اسوده گی طی نکرده است نو اوری ها او درمراحل اولی مورد نقد و بر رسی های سخت جدی قرار گرفته است , مجموعه شعری او زير نام ققنوس در باران پنجمن مجموعه شعری او می باشد که در نيمه اول دهه چهل منتشر شده است وی تقريبا سالانه يک مجموعه شعری اش را به نشر می سپرد که به طور نمونه می شود از مجموعه های چون , باغ ايينه , ايدا در ايينه , لحظه ها و هميشه , درخت و خنجر و خاطره را نام گرفت.

اما عده ای در مورد شاملو گفته است که نقد شاملو ساده و اسان نيست او هر چه را می سرايد زيباست و عده ای ديگر او را شاعر مردم و چراغداری شعر ايران نام داده است.

  1. شکار از مهدی اخوان ثالث : اخوان ثالث و شاملو را می شود از سردمداران شعر ايران قلمدادنمود که هر دو دوش به دوش هم به پيش می رفتند , مجموعه شعری شاملو زير نام ققنوس در باد و اثری شعری مهدی اخوان ثالث به اسم شکار هر دو در عين سال به نشر رسيد , پيام مجموعه شعری ثالث قضه ماجرای شکارچی پيری است که برای شکار گاوزن می رود اما خودش شکار درنده ای ديگر به اسم پلنگ می گردد , خوب در کتاب امده بود که در سبک نيمايي اخوان ثالث سمت راست نيما قرار می گيرد و فروع و سپهری در سمت چپ او , که خود نمايانگر انست که وی نسبت به اندو شخصيت شعری ايران دست بر تر داشته است.

  2. با دماوند خوش از سياوش کسرا: خوب وی از جمله شاعران سياسی سرا ايران بوده است و در زمينه سرودن اشعار سياسی دست بالايي داشته است , او در اين زمينه مجموعه های ديگر هم دارد به اسم شعر مقاومت , شعر چريکی و شعر جنگل.

البته جذابيت با دماوند خوش به اندازه ای بوده است که اشعار ان در ميان مردم برای مدت های طولانی دهان به دهان می شده است و مردم در صدد ان بوده است که همه اشعار وی را از بر کند , اما با ان همه طرفداران باز هم ان مجموعه شعری مورد نقد قرار گرفت و شخصی به اسم عبدالعلی دستغيب ان مجموعه را به نقد کشاند .

  1. قصيده بلند باد و ديدار ها از م – ازاد: خوب ازاد از جمله معدود ترين منتقدين جامعه گرای دهه چهل بوده که در شعر سرودن هم دست بالايي داشته است , با وصف ان هم مدعيان توصيف گرا اشعار او را مورد پسند قرار داده و از وی تمجيد نموده است , و او را از جمله کسانی شمرده است که بعد از نيما و شاملو توانسته است سهم عمده و مهم را در تغيير و تحول وزن شعر فارسی داشته باشد, يکی از خصوصيات عمده شعر وی زبان سليس و بی نظيروی بوده است که برای همه مردم قابل فهم و درک بوده است , کسی در کتاب نوشته بود که ازاد قبل از انکه ياد بگيرد برای ديگران مفيد بوده است , از جمله خصوصيات عمده وی اين است که وی به فرم و ساخت شعر توجه چندانی نداشته است برای وی پيام مهم تر از فرم و ساخت شعر بوده است.

نمونه شعری : امده بود می گريست

مثل ستاره های صبح.

مثل پرنده های باغ امده بود خسته بود

روی چمن نشسته بود

مثل شگوفه های سرخ.

  1. اطاق های در بسته , از اسماعيل نوری علاه : اسماعيل نوری از جمله مشهور ترين شاعران , نويسنده گان و روزنامه نگاران ايرانی انروزی بود , او با نشريات متعدد همکاری داشته است , يگانه مشکل که می شود دراشعار او يافت همان نبود موسيقی می باشد , که به طور نمونه می شود اين شعر وی را به خوانش گرفت.

عشق من !

دو هنگام تفاوت نمی کند کجای جهانم

وقتی تو در کناری منی

و وقتی که جنگ جهانی اغاز می شود

عشق من

اسمان را ماهنوردان و ماهواره ها

سياه کرده است

صدای شان را بی انکه بشنوم

از کنارمان می گذرد.

  1. منظومه ها و شعر های بلند ازاد از محترم فرامرز غفاری : اين مجموعه توانست در ميان اثار نشر شده همان سال اعتبار و تازگی بشتر را نسبت به خود جلب کند , اين منظومه بعد ها به اسم ده منظومه شهرت يافت , زيرا در بر گيرنده ده شعر بلند بالا از ده شاعر نامدار ايرانی بود که قول گرد اورنده به ترتيب سرودن و انتشار گرد امده بود , شاعران که شعر های شان در اين اثر به چاپ رسيده بودند اينها اند , ناقوس از نيما , پريا از احمد شاملو , ارش کمانگير از سياوش کسرايي , قصه شهر سنگستان از اخوان ثالث , شبستان از محمود کيانوش , جنگل و شهر از رضا براهنی , ابی و خاگستری سياه از حميد مصدق , صدای پای اب از سهراب سپهری , ايمان بياوريم به اغاز فصل سرد از فروغ فرخزاد و بالاخره مناجات از مصطفی رحيمی.

دراخر اگر بخواهيم شعر سال 1345 را به گونه ساده و کوتاه به بحث گيريم می شود همه موارد را در چند سطر اين گونه بيان داشت.

در همين سال در حدود دو هزار شعر از نوع شعر نو يا جديد , از سيصد شاعر در مطبوعات ايران به چاپ رسيد , و شعر نو توانست مشکلات را که قبلا در دم رويش وجود داشت از راه بردارد و خود را تثبيت کند .

سال 1345 از نظر شعر و شاعری سال اشفته و پر هياهوی بوده است سال مصاحبه ها , جنگ ها و اظهار نظر ها و در کل سال بالا رفتن و پايين امدن ها , در همين سال است که جرايدو مجلات فرصت های طلايي زياد را برای جوانان داد تا بتوانند اشعار شان را به نشر بسپارند , حد متوسط که برای شاعران در ان دوره تعين شده بود همان بيست و سه سال بود يعنی نسل جديد از دوران بلوغ به شعر و شعر سرايي روی می اوردند .

مسله مهم که در همين سال اتفاق افتاد مرگ نا به هنگام فروغ بود که ضربتی جبران نا پذير را به پيکر شعر ايران وارد کرد و بحث داغ رسانه ها گرديد , و در عين حال وسيله ای شد تا شعر نو بشتر از گذشته به شهرت رسد , از جمله می شود از جلسه شعر خوانی کانون دانشجويان دانشگاه تهران در شب هفتم مرگ فروغ فرخزاد و استقبال جوانان از شعر نو يادکرد.

از مجله های مجله معروف که در اين زمينه می شود از ان نام گرفت مجله فردوسی است که سهم ارزنده ای را در ان زمينه به عهده گرفته بود و به شکل احسن اش هم به جا اورد , بعد از ان می شود از مجله بازار دشت و سپس از جزوه شعری نام گرفت .

خوب حال می پردازيم به چگونگی مرگ فروغ:

وی در بعد از ظهر روز بيست و چهار بهمن سال 1345 در اثر يک حادثه ترافيکی کشته شد , مرگ وی بر خلاف مرگ نيما عکس العمل شايسته را رسانه ها از خود به جاه گذاشت , حتی تاثيرات وی در شعر امروز ايران هم به گونه کاملا اشکارا نمودار و هويداست , خوب او با احساس زنانه اش شعر می گفت , در اشعار او می شود صميت و محروميت را به گونه ای وافر يافت , خوب بعد از مرگ وی طبق معمول دوستان از او به نيکی ياد کردند و دشمنان هم از وی چهره منفی ساخت اما واقعيت واقعيت است , بايد از او تمجيد نمود و بايد قبول کرد که او دست بالايي در سرودن شعر داشته و دارد , خوب همه ان مطالب بعدآ به تلاش اقايان امير اسماعيل و ابولقاسم صدارت جمع اوری شده و زير نام جاودانه فروغ به نشر رسيد.

و شاعران همدوره اش مرثيه های را در مورد ايشان گفته است, که به طور نمونه مرثيه که سهراب در مورد او سروده است برای تان می خوانم.

بزرگ بود

و از اهالی امروز

و با تمام افق های باز نسبت داشت

ولحن اب و زمين را چه خوب می فهميد

صدايش , به شکل حزن پريشان واقعيت بود

و پلک هاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را به سمت ما هل داد

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحنای وقت خودش را

برای ايينه تفسير کرد

و او به شيوه باران پراز طراوت بود

و او به سبک درخت

ميان عافيت نور منتشر می شد

هميشه کودکی باد را صدا می کرد

هميشه رشته ای صحبت را

به جفت اب گره می زد

برای ما يکشب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا می کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشيديم

ومثل لهجه يک سطل اب تازه شديم

و بار ها ديديم , که با چقدر سبد

برای چيدن يک خوشه بشارت رفت..................... ادامه دارد.

شاگرد شما عبدالوهاب ازاد محصل سال چهارم دانشکده ادبيات و علوم بشری.


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 7:24 موضوع | لینک ثابت


دروس چند از مضمون نظریات

-       هنر را شناخت دانستن ارجگذاری به هنر و کار کرد اجتماعی هنر می باشد.

-       در پی تعريف هنر رفتن کاری بيهوده و مفت می باشد و از دوره های دور اين شروع شده و هنوز نتيجه نداده است.

-       گومبريچ : سر گذشت هنر فقط می تواند شرح سر گذشت وابسته گی هنر به زمان و دوره اش باشد.

-       هواردس : اثر هنری محصول فعاليت هنر است و اين کار تحليل جمعی است نه فردی.

-       لوگال پرسال : ادبيات شاخه ای از فلسفه و علوم اجتماعی نيست بلکه ادبيات هنر است و ان هم با شرايط خاص .

-       عده ای گفته اند هنر در بند تاريخ می باشد.

-       نيودور ادرنو : هنر چيزی است دگرگون شونده در فراشد تاريخ و زمان.

-       عنيگرايان هنر را نوعی اگاهی اجتماعی می دانند.

-       لنين : اگاهی اجتماعی تنها واکنش جهان بيرون نيست بلکه خالق ان هم می باشد يعنی ان ايستا نيست بلکه بر جهان تاثير گذار هم می باشد.

-       انگلس : انسان خود محصول کار و زحمت است.

-       عينی گرايان : هنر باز تاب مادی در اگاهی انسان است يا هنر بيان کنترول شده تجربه است.

-       هنر دو گونه است اول عام و دوم هم خاص .

-       عام : نتيجه گرفتن از دانايي به وسيله توانايي می باشد.

-       خاص : انچه که بدون سود بخشی زيبا باشد.

-       کانت : تلاش برای ايجاد زيبايي.

-       فزيولوزيستان : هنر محصول تکامل جامعه و وقت اضافی می باشد.

-       هنر ترجمان زنده گی از نقطه نظر خاص می باشد.

-       راسکين : هنر زبان بين المللی می باشد.

-       هگل : هنر جلوه و درخشش حسی انديشه می باشد.

-       هنر فکر کردن با تصوير است.

-       پوپر گفته اينکه بگويم هنر چيست سوال درست و منطقی نمی باشد.

-       ما فقط می توانيم ادعای هنر را بشناسيم نه خود هنر را.

-       هنر نه ابزار صرف است و نه هم يک شی صرف بلکه ساخته و پرداخته ذهن و دست انسان می باشد.

-       هنر واقعيت اجتماعی می باشد.

-       هنر را می توان تلاش انفرادی هم گفت در ميان جامعه و مردم.

-       شيلر : انسان بازی می کند مگر هنگامی که ادم باشد و حقيقتا ادم نيست مگر زمانی که بازی می کند.

-       اسپنسر : انسان حيوانی است عالی و هنر افرين.

-       داروين و پيروان او : سر چشمه هنر را تزيين و ميل ارضای جنسی دانسته اند.

-       ويل دورانت : هنر از رقص و اواز خوانی حيوانات جفت جو به ميان امده است.

-       از ديد افلاطون هنر جبته سود جويانه دارد.

-       پافنوس : من زيبايي زن هستم چگونه از من فرار می کنی هر جا بروی زيبايي مرا در گلها و پرواز کبوتران و تمام زيبايي ها می بينی.

-       موزلی : هنر در روان ماست و ما را از انچه مقدس و الهی است با خبر می سازد.

-       کروچه : منشايي هنر در طبيعت بيرونی نيست و هنر طبيعيات نيست.

-       افلاطون : هنر بيان احساسات است , هنر عنيت بخشيدن به حديث نفس است و مکاشفه درونی انسان ها.

-       افلاطون : هنر زبان دومی برای ايجاد ارتباط بين انسان ها می باشد.

-       ديموقراتس : هنر از تقليد سر چشمه می گيرد.

-       ارستو : تقليد را تنها کار ادمی نه بلکه تمام طبيعت می دانست.

-       بارت تقليد را کاملا رد کرد , و او را نوعی محافظه کاری خواند.

-       بارت تقليد را نسخه برداری از روی نسخه اولی می داند .

-       سر فليپ : هدف تقليد از طبيعت نيست بلکه تسلط بر طبيعت است.

-       فرانکلين : انسان حيوان ابزار ساز است.

-       انسان عبارت است از خرد و دست و دست را در ايجاد هنر موثر و نقش اولی داده است.

-       عده ای گويد دست بعد از فرمان صادر شده ذهن شروع بکار می کند و عده ای ديگر بر عکسی ان می دانند.

-       اناکساگوراس : هوشمندی را نيروی فطری دانسته و گفت که انر طبيعت در ما جاه داده است.

-       ارسطو در رابطه به کار کنش و توانمندی گفت چيزهای پديد امده را عده ای خود به خود به وجود امده عده ای را هنر بوجود می اورد و عده ای ديگر هم توسط طبيعت بوجود می ايد.

-       مارکس : وجود و جوهر اصلی انسان کار است.

-       بيکن : هدف دانش تسلط بر طبيعت می باشد.

-       زبان هم در ايجاد هنر جای گاهی ويژه و مهم دارد.

-       انسان موجود است در بند زمان و مکان و شرايط زيستی.

-       اسنان امروز تولد کننده و خيال پرداز است.

-       هنر ويژه گی انسان است همه به جهان درون اوپيوند دارد و هم به جهان بيرون او.

-       زيبايي انسان در چند بعدی بودن ان است و زيبايي هنر در چندين رشته ای بودن ان.

-       الکيداماس : اوديسه ايينه زيبايي زنده گی انسان است.

-       کوندار : هنر نمايش واقعيت است , هنر زيستی است.

-       ليونارد دوانچی : اگر می خواهيد به شباهت واقعی پی ببريد شی را در مقابل ايينه گذاشته و انها را با هم به مقايسه بگريد.

-       استاندال : رمان اينه است که در طول راه در حرکت می باشد.

-       سه باور در مورد هنر : هنر واقعيت سطحی را نمايش می دهد , هنر باز تاب کلی. است و هنر مظاهر ذهن انسان می باشد.

-       افلاطون : هنر باز تاب سطحی واقعيت می باشد و ادبيات تقليد لفظی می باشد.

-       داستايوفسکلی : مردم بدون درک و داشتن دليل به هنر ارزش نمی دهند و هنر را تحقير می کنند.

-       ديويد هالی برتون : هنر وسيله يي برای لذت بردن نيست بلکه افشای وجود است.

-       استوارت ميل : هنر بشتر از انکه تقليد باشد نمايش و تجسم می باشد.

-       انچه حسی زيبايی ما را کاملا ارضا کند هنری می باشد.

-       اثر نمی تواند با سياست و مسايل ديگر در تماس نباشد خواهی نخواهی از انها متاثر می شود.

-       نيچه : هنر مند نمی تواند واقعيت را تحمل کند.

-       کامو : هنر بدون در نظر گرفتن واقعيت نمی تواند کارش را به پيش ببرد.

-       ادرنو : هنر زبانی است که هم از جدايي سخن می گويد و هم از جدايي هم از اشتی و هم از جنجال.

-       ادرنو : هدف ادبيات و هنر به نقد کشيدن زنده گی می باشد.

-       هنر پديده ای اجتماعی می باشد.

-       سيمن دانشور : کار هنر ارمانی کردن واقعيت است نه واقعی کردن ارمان ها.

-       عظمت بايد در نگاه باشد نه در انچه بدل می نگری.

-       مواد خام هنر مند اسطوره و تجربه های شخصی خود هنر مند.

-       تارکوفسکی: هنر برای کسانی حرف می زند که قادر به حرف زدن نيستند.

-       جورج ساند : کسی که زياد اخلاقی فکر می کند نمی تواند هنر مند شود.

-       گادامر : تجربه هنری وابسته به سه اصل است , بازی , نماد و جشن.

-       شعار لنين : ادبيات ابزار ارزنده برای اموزش و پرورش انسان های طراز نو می باشد و در زمينه سخت سود مند است.

-       عليون ديوپ : پشت سر هر مرد سياستمدار حتما مردی فرهنگی می باشد که درست مثل خود او در کار هايش کارا و مهم می باشد.

-       بودلر: هر اندازه که هنر مند از تيوری سازان پيروی کند همان اندازه هنر به خطر نابودی دچار می گردد.

-       در يونان و روم هنر را ابزار پرورش اخلاق می دانستند.

-       هگل و شيلر شاگردان کانت گفته اند که هنر ابزار تربيت می باشد.

-       ارستو فان در شعر بقه ها گفته : شعر برای بزرگسالان همان اندازه مهم است که برای خورد سالان تعليم مهم و ارزنده می باشد.

-       شيلر : هنر دارای هدف است که ما در طبيعت دنبال ان می گرديم و برای ما خوشبختی به بار می اورد.

-       شعر راستين انست که مردمی باشد و هويت مردمی داشته باشد.

-       انگلس: من مخالف شعر متعهد و ملتزم نمی باشم.

-       گورکی : شاعر نبايد داعه روحش باشد بلکه بايد تلاش کند که پژواک جهان گردد.

-       چنگيز ايتماتوف : شعر انقلاب روح است و شاعران پل گذشته و حال که هردو را به هم پيوند می دهد.

-       اخلاق با انچه هست سر و کار دارد و هنر با انچه بايد باشد سر و کار دارد.

-       هنر مند مخاطبانش همدوره گانش نمی باشد بلکه ادمهای است که بعد از او در کره خاکی می ايند و در مورد او قضاوت می کنند او گفته است هنر زمانی ارزشمند است که از ارتعاشهای اينده در لرزه باشد.

-       گادامر : هرجواب هنری بعد از سوال هنری مطرح می شود.

-       هنر مند برای جامعه نيست بلکه جامعه برای هنر مند است.

-       مارکس : نويسنده نبايد کار خود را ابزار شمارد بلکه او بايد با هدف و مرام کار نمايد.

-       تولستوی : هنر فعاليت اگاهانه انسان است با ياری علايم و اشاره ها و تجربه ها و هنر مند می خواهد انرا برای ديگران هم انتقال دهد ان هم از راه هنر به شيوه های گوناگون.

-       نيچه : هنر زنده گی را شايسته زيستن می کند و اين رسالت اصلی هنر و هنر مند است.

-       يونگ : هنر همان زيبايي است و به زيبايي بودن به نقش خود عمل می کند و همين او را بس است و به ديگری نياز ندارد.

-       هنر مند ازاد نيست بلکه هزاران قيد و بند در دست و پای خود دارد.

-       هنر مند و هنر پذير متاثر از اجتماع ومردمش می باشد .

-       يولس : هيچ اثری را مردم نمی افريند بل روزی کسی هر چند نا شناس ان را می شناسد.

-       هدف عملی صورت اثری هنری را بوجود می اورد.

-       در هنر ساخت و مهتوا هر دو مهم است يکی بدون ديگر ارزش اثر هنری را کم می کند.

 

 

بخشبندی هنر:

-       هنر شعر را انديشيدن بوجود می اورد.

-       هنر پلاستيکی را دقت بوجود می اورد.

-       موسقی را احساس بوجود می اورد.

 

جهان در حال تغير است ناچار انسان ها هم بايد در حال تغير باشد.

-       هگل : گوناگونی هنر از گوناگونی ايده مطلق منشا می گيرد.

-       دوانچی : گوناگونی هنر از وابسته گی ذهن بوجود می ايد.

-       کانت : توانايي انديشيدن , دقت و احساس در ادمی فطری است.

-       در هنر نقش اصلی را دقت دارد.

-       هنر دارای انواع است : مادی , ذهنی , ايستا , پويا , زمان , مکان , تصويری و بيانی.

-       افلاطون دو نوع هنر را بيان نمودهاست.

-       1- شمايلی : اثر به اندازه اصل خود می باشد.

-       2- غير شمايلی : اثر از اصلش بزرگتر و يا هم خورد تر می باشد.

 

هنر از نگاه سود مند بودن و نبودن به دو بخش تقسيم نموده است .

1-   سودمند به جامعه.

2-   ضرر رسان به جامعه.

هگل پنج نوع هنر را نام گرفته است.

که اينها اند : معماری , پيکر تراشی , نقاشی , موسيقی و شعر.

هگل باز هنر را به نمادين , کلاسيک و رمانتيک بخشبندی نموده است.

 

-       لوکاچ هنر حماسی را چنين بيان نموده است : اين هنر ميان عين و ذهن , درون گرايي و بيرون گرايي در تداوم است و شگاف هم در ان وجود ندارد.

-       باز هنر را به مکانی و زمانی هم تقسيم نموده است .

-       مکانی : ثابت است و حرکت نمی کند نمونه اش اينها می باشد( گرافيک , رنگريزی و پيکر تراشی ) .

-       زمانی : که در حرکت است و انسان را هم با خود يکجا می برد نموده ان موسيقی و تياتر و در نهايت رقص می باشد.

-       هنر های زمانی مکانی : که هم به مکان و هم به زمان ضرورت دارد نمونه اش سينما , تياتر و رقص می باشد که برای انجام ان هم مکان و هم زمان وجود دارد.

-       شعر نهاد همه هنر ها می باشد.

-       هنری کلاسيک هنری است که ميان روح و ماده توازن و يگانگی کامل دارد و هنر رمانيتک انست که روح بر ماده مسلط باشد.

-       هنر را به دو بخش ديگر هم تقسيم نموده است.

-       1- تصويری : در اين هنر تصوير جايگاهی اصلی را دارد نمونه اش پيکر تراشی می باشد.

-       2- غير تصويری : تصوير نه بلکه بيان در ان نقش مهم دارد مثل موسيقی.

-       باز هنر را به ايستا و پويا تقسيم بندی نموده است.

-       فلسون گودمن هم هنر را به دو بخش ديگر تقسيم نموده است.

-       1- ديگر نگارانه : قابل تکثر و تکرار می باشد و نمونه اش هنر های است که در راديو و تلويزيون به ثبت می رسد و دو نکته ذکر شده در بالا را هم در خود دارد.

-       2- خود نگارانه : تکرار شدنی نيست زيرا به ماده به ثبت می رسد و نمونه اش نقاشی است که به روی پرده نقش شده است.

-        


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت


هنر از دید امام علی و روحانیون امروزی ما

از نظر من و با مطالعه ای که در اين دو سمستر داشته ام آنچه‌ جوهرة‌ جمال‌ و زيبايي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد، عبارت اند از ,‌ دقت‌، ظرافت‌،نازك‌ كاري‌، دلربايي‌، توازن‌، هماهنگي‌، پيوند اجزاء، تناسب‌ِ اشياء و ...  و پديده ای دارای چنين خصوصيات , روح‌ انسان‌ را به‌ سوي‌ خود جذب‌ مي‌كند , در يك‌ نگاه‌ عميق‌تر زيبايي و قضاوت در مورد ان ، فراتر از  زيبايي مادّيات‌ و محسوسات‌ است که انسان به زيبايي پی برده و از ديدن ان لذت می برد.
زيبايي‌ را تنها در ظريف‌ كاري‌ محسوس‌ , تناسب‌ و توازن‌ رنگها، صداها و اجزاي‌ يك‌ چيز نبايد جستجو كرد. قلمرو جمال يا زيبايي‌، فراتر از دنياي‌ حس‌ّ ما می باشد.بهتر است بگويم که نه‌ جمال‌، تنها جمال‌ صوري‌ و زيبايي‌ حسّي‌ است ‌، و نه‌ هنر، فقط‌ هنر مادي ‌و محسوس‌ , اگر زيبايي‌ را در نگاه‌ بيننده گان مسلمان‌ جستجو كنيم‌، از زاوية‌ ديد پيش گامان دين مقدس اسلام که به عنوان نمونه می شود از حضرت علی نام گرفت , همة هستي‌ زيباست‌ و زيبايي‌ هم‌ تنها در صدا ,  چهره‌ ,  منظره‌ و خط‌ّ خلاصه ‌نمي‌شود.

خوب در اين جاه خواستــم بعضی از نکته های  مهم را که انحضـرت درمورد زيبايي گفته است بعنوان نمونه بيان  کنم , البته ايشان در مــورد زيبايي به گونه کوتاه و ان هم در مورد زيبايي درونی مردان سخنانی چندی را گفته است
- زيبايي‌ مرد ، حلم‌ است‌.
- زيبايي‌ مرد ، وقار اوست‌.
- زيبايي‌ مرد زيبايي‌ و حسن‌ دروني وی‌ است‌.
- دانش مرد ‌، جمالي‌ است‌ كه‌ پنهان‌ نمي‌ماند.
- راستي‌ و صداقت , زيبايي‌ واقعی انسان‌ است‌ و پاية‌ ايمان وی هم می باشد‌.
اما انچه بشتر از ديگر مسايل تـــوجه مرا به خود جلب نمود و ارزشمند تر از سخنان ديگر انحضرت در نظرم جلوه نمود همين جمله ای است که در پايين اورده ام.
زينت‌ عبـادت‌، خشوع‌ اســـت‌، زينت‌ رياست‌، بخشش‌ و بزرگواري‌ است ‌، زينت‌ِ علم‌، حلم‌ و بردباري‌ است‌، زينت‌ حكومت ‌، عـدالت‌ است‌  در مورد زيبايي انســان انحضرت سخـن جالب را بيان داشته است , زيبايي‌ آشكار، زيبايي‌ چهره‌ است‌، ولي‌ زيبايي‌ باطن ‌، جمال‌ِ درون‌است‌.
از مجموعة‌ اينگونه‌ سخنان‌ مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ «زيبايي‌» در نگاه‌حضرت‌ علي‌(ع) فــقط و فقـــــط در زيبايي‌هاي‌ صوتي‌، تصويري‌، حسّي‌ و مادي‌ خلاصه‌نمي‌شود و در عالم‌ هستي‌ بسياري‌ از زيبايي‌هاي‌ فرا حسي‌ هم وجود دارد که برای هر کسی قابل دريافت و محسوس نيست.

خوب در اين جاه سخنانم را از شعر يا هنر زبانی شروع می کنم , شعراز هنرهاي‌ كلامي‌ محسوب‌ مي‌شود. ازآنجاكه‌ جوهر تخيل‌ , توصيف ‌, تشبيه‌ , نازك‌ خيالي‌ , لطيف‌ گويي‌ , نكته‌ سنجي‌ و گزيده‌ گويي‌، هنری است که به گونه وافر در نزد شاعران‌ ديده می شود‌ و به‌ كارگيري‌ عنصر وزن‌ و آهنگ‌ در شعر، از اوليات‌ آن‌ است‌ ، به نظر من شاعر را می توان هنر مند شمرد زيرا كه‌ ابزار كارش‌ واژه‌ است‌ و با قدرت‌ خيال ‌، از واژه‌ها پيكر تراشي‌ مي‌كند و با كلمات‌ به‌ نقاشي‌ مي‌پردازد و با تسلّط‌ بروزن‌ , قافيه‌ , صناعات‌ ادبي‌ و مراعات‌ ايجاز در كلام‌ اثری هنر را پديد اورده و به جامعه اش تحويل می دهد .

به‌ قول‌ ابراهيم‌ عبدالقادر مازني‌ از شعراي‌ مصر: نقاشي‌، شعر ساكت‌ است‌ و شعر، نقاشي‌ گوياست‌. 
شعر شناسي‌ و نقد و ارزيابي‌ شعر، از ويژگيهاي‌ ديگرحضرت‌ علی بوده است‌. گويند کسی ازعلي‌(ع) مي‌پرسند:
سرآمد همة‌ شاعران‌ كيست‌؟ امام‌ در پاسخ‌ مي‌فرمايد: هرچند شاعران‌همه‌ در يك‌ وادي‌ راه‌ نپيموده‌اند كه‌ بتوان‌ پيشتاز يا بر تر را شناخت‌، ليكن‌ اگراز تعين و انتخاب‌ شاعرترين‌ شاعران‌ چاره‌اي‌ نباشد، سرآمد آنان‌ آن‌ پادشاه ‌گمراه‌ امرو القيس می باشد , شعر مطلوب‌ از ديدگاه‌ اميرالمؤمنين‌(ع) آن‌ است‌ كه‌ پيام آن‌ از نظرفكري‌ و اعتقادي‌ در مسير صحيح‌ و حق‌ به راه افتاده باشد درست همان سخنان افلاطون گونه که شعر بايد در خدمت نظام و دين قرار گيرد و مردم را به گمراهه نکشاند و سروده‌هايش از نظر محتوا ارزشمند و مفيد‌ باشد. اين‌ را از سخن‌ آن‌ حضرت‌ دربارة‌ سروده‌هاي‌پدرش‌ حضرت‌ ابوطالب‌ مي‌توان‌ به‌ دست‌ آورد. نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ حضرت‌علي‌(ع) دوست‌ داشت‌ و خوشش‌ مي‌آمد كه‌ شعر ابوطالب‌ نقل‌ و مدون‌ شود ومي‌فرمود شعر ابوطالب‌ را ياد بگيريد و به‌ فرزندانتان‌ ياد بدهيد، چرا كه‌ او برای دين‌ خدا بود و در شعر او نيز دانش‌ فراواني‌ نهفته‌ است‌.

 فکر می کنم بهتر است قبل از انکه ,  موارد ذکر شده در پايين را به گونه جدا جدا به بحث گيرم , سخن چند را در مورد هنر و رابطه ان با انسان هم داشته باشيم.

هنر و رابطه ان با انسان :

انسان فطرتاً زيبايي‏خواه آفريده شده است و حواس او آنچنان با محيط اطرافش هماهنگي يافته كه نغمه دلنشين , بوي خوش، منظره دلفريب، لطافت و سرسبزي، براي او لذت آور و فرحبخش جلوه می کند ، از طرفي وقتي روح كمال‏جويي انسان با اين حس درمي‏آميزد از او انساني آفرينش‏گر و خلاق مي‏سازد. همين انسان است که پديده‏هاي جهان را گزينش كرده و با احساس خود آن را بازآفريني مي‏كند و به مدد نيروي خيال از پديده‏هاي هستي هنر را به نمايش مي‏گذارد چنين كوششي كه به آفرينش اثري زيبا مي‏انجامد هنر و آفرينند اش هنرمند ناميده مي‏شود ,  هنر جلوه ای از احساس انسان است در قالب محسوس، هنر زبان درون هنر مند است که با مخاطباني اهل دل، حقيقت را اشکارا می سازد , بدون آنكه به وعظ و استدلال بپردازد. هنر مند دارای زباني دردمند، زيبابين و پرشور است , كه همه آدميان را از هر مليت و نژادي  که باشد به يكديگر پيوند مي‏دهد. تكنولوژي و تمدن به هنر توانائي مي‏بخشد و آن را فراتر از مرزهاي جغرافيايي به نقاط گوناگون جهان انتقال داده و در مدت هم خيلی کم و انــدک همه مردمان ان ديار های دور را از پديده نو تشکيل اگاه می سازد , اما هنر، اين وديعه الهي همچنان در ميان دو قطب مخالف چون جان و جسم، ماده و معنا، خداجويي و كفر در نوسان بوده است و می باشد . و از دستبرد آفتهايي همچون نفس‏پرستي، قدرتمداري، استعمار و خود خواهی در امان نمانده است. لذا هنر با همه عظمت و رسالتي كه دارد به هنر متعهد و مسئول و نيز هنري كه ابزار دست سودجويان و قدرت‏طلبان و سرمايه‏داران است تقسيم شده است.از نظر دين اسلام هنري كه در مسير تكامل بشر حس خداپرستي را در انسان ها پرورش می دهد , هنر متعهد و ديني است و هنري كه جامعه را به فساد و ابتذال و گمراهي مي‏كشاند هنر مبتذل و منفي است. اينجاست كه علمای دين عده را جواز می دهد و بر عده ای ديگر قيودات وضع می کند  وهمه علما و فقه ميان بايدها و نبايدها مرز مي سازد. گرچه پيچيدگي هنر، قضاوت در مورد هنر را امروز بسيار مشکل نموده است  از جمله می شود از گونه گوني ديدگاه‏ها در مقوله‏های  هنر بويژه موسيقي و مجسمه سازي در دين مقدس ا سلام حرف زد و من می خواهم در مورد هر کدام از انها به گونه کوتاه بحث نمايم , اميد که بتوانم چند قدم را در اين راستا بر دارم و توضيحات را در مورد اراعه دارم.                                                                                                                                      

خوب حالا می پردازيم به بخش های ديگر از هنر و هر کدام را به گونه جدا , جدا به بحث گرفته و نکات را درمورد اش بيان می دارم.

هنر خط‌:

خوشنويسي‌ يكي‌از هنرهاي‌ رايج‌ همة‌ دوره‌ها بوده‌ است‌ و خطاطان‌هنرمند، بسياري‌ از كتابها، كتيبه‌ها، لوح‌ها، فرمانها و معابد و مساجد را عرصة‌هنرنمايي‌ خويش‌ ساخته‌اند  , هنر خوشنويسي‌، هـم‌ نشانة‌ ظـرافت‌ روح‌ و زنده‌ بودن‌ حس‌ّ زيباشناسي‌ وزيبا آفريني‌ است‌، هم‌ به‌ آثار مكتوب‌، جلوه‌ و جلاي‌ ماندگار مي‌بخشد و هم‌براي‌ خطاطان‌، منشأ درآمد و تأمين‌ معاش‌ است‌ و آنچه‌ در اين‌ هنر مهم‌ّ است‌،شناخت‌ خط‌ّ , حسن‌ تركيب‌ كلمات‌ , توازن‌ حروف‌ , آراستن‌ فضاي‌خالي‌ , امتداد كلمه‌ها , فاصلة‌ سطور و راست‌بودن‌ خط‌ّ است‌ همه اين مسايل دست به دست هم داده و برای يک خطاط اعتبار و برای اثری هنر ارزش و ابرو می بخشد.
در رابطه به حضرت علي‌(ع) نوشته اند وی روزی خطاط را  تشويق‌ به‌ خوشنويسي نموده و ‌ فرموده‌ بود‌:  عليكم‌ بِحُسْن‌ الخط‌ِّ فانّه‌ مِن‌ مفاتيح‌ِ الرِّزِ.           ِ.
بر شما باد «خط‌ّ زيبا»، چرا كه‌ آن‌ از كليدهاي‌ روزي‌ است‌.      
گذاشته از مطالب بالا از آن‌ حضرت‌ است‌ كه‌: خط‌ّ، نشانه‌ است‌، هر چه‌ واضح‌تر باشد نيـكوتر وزيبــاتر است‌.
در جای ديگر گفته شده است , آن‌ حضرت‌ به‌ شخصي‌ نگاه‌ كرد و متوجه شد که وی به نوشتن «بســـــم‌الله الرحمن‌ الرحيم‌» مصروف است ‌،  برايش فرمود: آن‌ را نيكو بنويس ‌، و هر كه‌ بسم‌الله را خوب‌ بنويسد آمرزيده‌ مي‌شود.
در توصيه‌اي‌ كه‌ علي‌(ع) به‌ كاتب‌ خود «عبيدالله بن‌ ابي‌رافع‌» در مـــوردنحــوة‌ نگارش‌ داشت‌، چنين‌ فرمود:
اَلِق‌ْ دَواتك‌ وَ اَطِل‌ْ جِلْفَة‌َ قَلَمِك‌ و فَرِّج‌ْ بين‌َ السُّطور وَ قَرْمِط‌ْ بين‌َ الحروف‌ِ،فان‌ّ ذلك‌ اَجْدَرُ بِصَباحة‌ الخَط‌ِّ.
در دوات‌ خود ليقه‌ بينداز، نوك‌ قلم‌ را دراز بگير، ميان‌ سطرها را فاصله‌بينداز، حروف‌ را نزديك‌ به‌ هم‌ بنويس‌،كه‌ مراعات‌ اين‌ نكات‌، براي‌ زيبايي‌ خط‌ّ نيكوتر است.      ‌                      .     

موسيقي: امروز پر مصرف‏ترين نوع هنر، موسيقي است بويژه با حضور پر رنگ و جايگاه خاصي كه در رسانه های عمومي، تلويزيون و راديو، يافته‏اند و در جهان ارتباطات كمتر كسي مي‏تواند خود را از اين دو رسانه بي‏نياز ببيند. در باب غنا و موسيقي حرام گرچه سخن بسيار گفته شده است اما همچنان در تعيين موضوع و مصداق ان ترديد و دو دلی وجود دارد , صوت خوش با طبع آدمي آميخته است و لذتي وصف ناپذير در پي دارد. عاليترين شكل موسيقي در اسلام تلاوت قرآن است كه همواره مورد ستايش پيشوايان دين قرار گرفته است.                                                                         .    
ابن ابي الحديد درباره صداي حضرت داود(ع) و جذبه بسيار آن بياني دارد. همچنين در شرح ديگر نهج البلاغه آمده است , حضرت داود(ع) علاوه بر نغمه خوش , ني هم داشته كه اميرالمومنين(ع) وي را "صاحب مزامير" و "قاري اهل بهشت" معرفي كرده است , هنر تلاوتِ قرآن به عنوان موسيقي زيبا و خوش در نزد پيامبر اكرم(ص) و ديگر معصومان(ع) در تاريخ بيان شده ، امام زين‏العابدين و امام باقر(ع) با صداي خوش قرآن را مي‏خواندند كه گاه نيكويي قرائت آنان، مردم را از هوش مي‏برده است. نوع ديگر موسيقي در اسلام اذان است كه سفارش شده با صداي خوش ادا شود. مدح اهل بيت(ع) و مرثيه خواني‏ها نيز با الحاني خوش , گواه صادقي است كه اسلام هنر موسيقي را بطور كلي امضأ نموده و جواز داده است.
لذا بهتر است که ما به جای رد موسيقی در کل موسيقی را به موسيقي حلال و حرام تقسيم بندی نمايم.
غنا بي‏شك حرام است و فقهاي مسلمان به جز اندكي همگي به حرمت ذاتي آن فتوا داده‏اند ,علامه فقيه شيخ محمدرضا آل ياسين در تفسير غنا مي گويد : غنا عبارت است از صوت انساني كه كار آن ايجاد طرب و رامشگري به تناسب آن براي مردم معمولي است و "طرب" حالت رخوتي است كه به انسان دست مي دهد و تقريباً عقل را كنار مي‏زند و همان كاري را مي كند كه نوشيدنيهاي مست كننده روي مردم عادي انجام مي دهد.
امام محمد غزالي درباره موسيقي تعريفي دارد و ضمن ان از سه نوع يا گونه موسيقی نام برده است.
1 ـ موسيقي كه از روي غفلت و سرگرمي بشنود اين نوع موسيقي از لحاظ ضرر و فسادي كه دارد حرام است.
2ـ كسي كه دوستـي زن يا كودكي در دل دارد، در حضورش موسيقي گوش كند تا بيشتر لذت ببرد يا سرودي كه آتش عشق را گرم‏تر كند بشنود هم حرام است.                                                  .    
3 ـ در دل صفتـي نيكو باشد كه شنيدن موسيقي آن را قوت دهد، مانند سرود و اشعار حجاج بيت اللّه الحرام ، سرود نوحه سرايان مانند نوحه سرايي حضرت داود، سرودهاي شادي آفرين كه به شادي حلال بيفزايد مثلاً در عروسي، سرودهايي كه عشق الهي را در دل فروزانتر كند کاری که عارفان و صوفيان امروزی ما می کنند. وي ضمن برشمردن عللي كه موسيقي حلال را به حرام تبديل مي كند به اين مورد اشاره دارد كه اگر شنونده جوان باشد شهوت بر او غالب شود و او را از راه کشاند و يا هم مردم عوامي باشند كه به موسيقي به عنوان يک پديده ای خوشگذراني عادت كرده باشد موسيقي بر آنان حرام است.                                                   .
چيزی جالب که از هر مسله ديگر بشتر توجه انسان را به خود جلب می کند اين است که در زمان حاضر برخي از فقها با همين ملاك خريد و فروش آلات موسيقي حتي استفاده از وسايل موسيقي را حرام يا حلال دانسته‏اند. و اكثراً حكم به حرمت خريد، فروش آلات موسيقي داده اند و نيز آلات مشترك در حلال و حرام را مثل تلويزيون و ضبط صوت را تنها در صورتي كه در حرام بكار نرود جايز دانسته‏اند اما گروهی ديگری چون طالبان همه ان وسايل را حرام دانسته و حتی برای استفاده کننده گان اش جزا تعين نموده اند چيزی که چند سال قبل همه ما با پوست و گوشت مان شاهد اش بوديم .                      

به نظر من همه در تلاش ان است که به سخنان اش جنبه دينی بخشيده و بالای مردم عام و بی دست و پاه حکومت کنند يعنی دين و قوانين شرع همه وهمه امروز ابزاری شده اند که گروهی از ان استفاده نموده و در تلاش اند که خود را به دنيايي خيالی شان برسانند.                       
2 ـ بازيگري و نمايش: بيان فيلم و هنرهاي نمايشي بيان بسيار رسايي است كه در رساندن پيام از بقيه ای مقوله‏هاي هنر بليغ‏تر و جذاب‏تر است. هنر نمايش ظرفيت بالايي در بيان حقايق ديني و بشري دارد كه بايد مناديان دين آن را در كار تبليغ و هدايت بسوي ارزشهای های دينی ما ارج نهند و اين ابزار شگفت انگيز و معجزه‏گر را در جهت ساختن تمدني متين و مبتني بر اعتقادات ديني بكار گيرند. به نظر من جلوگيری از اين پديده هاي نوين نمايش كه آميزه‏اي از تكنولوژي و ذوق و احساس است ناهنجاريهاي فرهنگي غير قابل جبراني در پي دارد. امروزه در جهان ارتباطات كه دنيا به دهكده ای كوچكي تبديل شده , سينما , تلويزيون و ماهواره حرف اول را مي زند و در دور دست ترين کوهپايه ها هم می شود انها را روی بام مردم ديد , لذا فکر می کنم ما بايد باورها و انتظارات مان را نسبت به ابزار بياني و تبليغي كهن مانند وعظ و سخن گفتن بالای منبر تغيير داده و از شيوه‏هاي نوين در ارسال پيام‏هاي ديني و انقلابي مدد جوئيم.                       
خداوند مي فرمايد: ما هيچ رسولي را نفرستاده‏ايم مگر به زبان قومش تا براي آنان بيانگر باشد.
تبليغات مساله‏اي است پر اهميت و حساس ، يعني دنيا با تبليغات كار مي كند به گفته معروف راديو بدون تبلغات گل سر شوی هم به فروش نمی رسد , لذا ما هم بايد به مساله تبليغات بسيار اهميت دهيم و از همه چيزهايي كه هست بيشتر به آن توجه كنيم , استاد محترم همان گفته معروف خود تان هيچ تحديد بد تر از تحديد تلويزيون وجود ندارد پس چگونه می شود ما اين پديده عالم پسند را نا ديده بگيريم؟                       
به راستی اگر فيلم يك فيلم آموزنده باشد اطفال ما درست تربيت مي شوند و اگر انحراف كننده باشد بچه های و در کل اطفال به تربيت انحرافي رو می اورند , پس بهتر که جنبه مثبت قضيه را گرفته از ان سودمند شده و جنبه منفی اش را مورد نکوهش قرار دهيم من فکر می کنم بهتر است برای يک شوم همه شهر روم را نسوزانيم بلکه فقط مشکل مان را با همان شوم حل کنيم.                                                                           به نظر من فيلمهايي كه در راديو و تلويزيون نمايش داده مي‏شود بايد آموزنده باشد. در کل  اگر هنر بازيگري حافظ ارزشهاي اسلامي و عفت و پاكدامني بوده و با معيارهاي اخلاقي و عرفي جامعه تناقضي نداشته باشد مورد تاييد اسلام است. مواردي كه بازيگر هنر ارزشمند را به ضد ارزش تبديل كند و يا با موازين دينی و اسلامی ما مطابقت نكند در نظر فقها ما حرام مي تواند باشد و رنه مشکل زا نيست.          

حال می پردازيم به بحث جالب ديگر که در پايين به بحث گرفته شده است.                                   .                        
الف ـ بازيگري مرد و زن در نقش يكديگر:                                                  :                                  
به نظر علمای دين
اگر مرد نقش زن را ايفا كند و يا برعكس چنانچه باعث از بين بردن ارزشهاي اخلاقي شود, قطعاً به دليل فساد و تباهي كه به دنبال دارد باطل و حرام است. چه بسا اينگونه ايفاي نقش به جلب توجه بيننده به بازيگر كه در واقع هم جنس خود است كشيده شده و فساد برانگيز شود و يا از باب اينكه مقدم  , حرام حرام است انها می گويند که بازيگري مرد و زن در نقش يكديگر مستلزم پوشيدن لباس مختص جنس مقابل و استفاده از وسايل زينتي و آرايش براي مردان و تقليد صداي جنس مخالف و غيره مي شود كه همه اين موارد حرام است.                     

 البته اين قضاوت ها که من از ديدگاه علمای دينی مان تا هنوز نموده امده ام همه مسايل است که من در جامعه ام به چشم سر ديده و به پوست و تنم احساس نموده ام.                                               
پوشيدن لباس مخصوص مردان براي زنها و پوشيدن لباس مخصوص زنها براي مردان حرام است.
اما هستند عده ای که به جز پوشيدن طلا و حرير براي مردان بقيه موارد را حرام نمي‏دانند و برايش جواز می دهند , موارد ديگري چون شنيدن صداي زن نامحرم كه قطعاً در بازيگري ضروت و اجباری است از ديد روحانيون معتدل چندان مشکل ندارد اما مشروط به آنست كه با نرمي و كرشمه نباشد به گونه‏اي كه سبب تحريك نگردد .                                                                         .                                              
جدا از موارد گفته شده هرگونه تماس و ارتباط نزديك ميان بازيگران مرد و زن به عنوان دو نامحرم حرام است و دست دادن مرد و زن با يكديگر بنا به فتواي امام بزرگ ايرانيان (خميني ) در صورتي كه لذت جويي مرام انها نباشد و مرد دست زن بيگانه را نفشرد جايز است اما افسوس من در ان می ايد که امروز ما شاعد کاسه های به مراتب داغ تر از اش هستيم.                                 .                                                                        مورد ديگر که می خواهم در مورد اش بحث مختصر نمايم ديدن تصاوير زنان از پرده تلويزيون است , گرچه ديدن تصاوير زنان از تلويزيون و سينما در صورتي كه آنان را نشناسيم و از لذت نباشد جايز شمرده شده اما افسوس درا ن است که امروز از زن هم وسيله ساخته شده جهت کار رسيدن به دنيايي خيالات , خصوصا برای اقشار بالايي جامعه , و ما از دين ما يک دين مرد سالار ساخته ايم که برای ما به جز بد نامی چيزی ديگر را نداده و اگر چنين ادامه يابد روزگار ما بد و بد تر خواهد شد.

عكاسي ، نقاشي و مجسمه‏سازي: تاريخ پيدايش مجسمه‏سازي و نقاشي تقريباً مقارن با تاريخ پيدايش بشر است. اما اين هنر به دليل پيشينه نادرست آن و بهره گرفتن در بتكده‏ها مورد بي‏مهري فقها واقع شده است. قرآن كريم در ضمن بيان سرگذشت اقوام و ملل و سنتهاي رايج آنان به تمثالها و تنديسهاي آنان حتي با ذكر نام پرداخته جدا از ان ما در تاريخ زندگي پيامبران همواره مبارزه با بت‏پرستي را ديده ايم که نمونه بارز ان مبارزه ابراهيم خليل الله می بايد , جدا از ان در مدارك تاريخي هم  به نمونه‏هايي از مجسمه‏سازي و تصويرگري با هدف طلسم و جادو اشاره شده است  .                                .          
به عبارت ديگر اين ذوق و قريحه هنري گرچه از فطرت زيباجوئي انسان سرچشمه گرفته اما همواره مورد بهره برداري‏هاي سوء واقع شده است. در حاليكه خداوند از خود به عنوان بهترين صورتگر ياد مي كند.
"و صَوّركُمُ ما اَحَسَن صُوَرُكُمْ و اِليْهِ المَصيرُ" بهترين صورت و شکل را برای شما دادم و شما مسير تان به  سوي من است , مراد از "تمثال" در آيات قرآني مجسمه‏هايي است كه به عنوان بت مورد عبادت و پرستش مشركان قرار مي‏گرفته  است .

خوب عده ای از علمای دين ما ساختن مجسمه را در کل حرام دانسته و ممانعت نموده اند و در عين حال  دسته دوم , فقط ساختن مجسمه از موجودات جاندار را نهي مي‏كنند , جالب است عده ای از علما ساختن مجسمه جاندار را مطلقاً بنا بر احتياط حرام گفته اند ولي  انها می گويند که خريد و فروش آن اشكال ندارد , اما به نظر من که نه روحانی ام و نه فرد زياد مهم و بزرگ , اما برايم حق می دهم که نظرم را بيان دارم , لذا بهتر است که کمی خونسردانه با مسايل برخورد کنيم يعنی از کاه کوه نسازيم و بنا به گفته معروف گر ضرورت بود روا باشد , از ان برای ارايش استفاده نموده و هميشه دنبال جنبه منفی قضايا نگرديم.

 

استاد محترم اگر زياد عميق به اين مسله بپردازيم سخن به درازا می کشد , هم مرا خسته می سازد و هم خواندن اش شما استاد محترم را ازار و اذيت می کند.          

                                                                     نویسنده:  عبدالوهاب ازاد هرات افغانستان.


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت


نقد و بررسی فلم مار مولک توسط عبدالوهاب ازاد

ويژه گی های اصلی فليم :

خلق اثر در بين همه موجودات، مختص انسان است و اين انسان است که مي‏تواند، خالق آثاري باشد که ديگران از آن منتفع گرديده و بر تجربه خود بيافزايند، تجربه‏اي که نه تنها براي او مفيد و در ادامه راه پر فراز و نشيب زندگي انساني، يار و ياور آدمي ‏خواهد بود، بلکه هستي وي را شکل خواهد داد، چرا که براي انسان، اصل وجود او همان انديشيدنش بوده و انديشه نيز با تعامل فرهنگي و اجتماعي وجود مي‏يابد.

فليم مار مولک در سال 1382 به كارگردان کمال تبريزی ساخته شده است , نويسنده اصلی داستان فليم هم محترم پيمان قاسم خانی می باشد و در ان فليم رضا مثقالي معروف به رضا مارمولك دزد سابقه داري است كه بارها دستگير و زنداني شده، اما در آخرين دستگيري، اتهام او سرقت مسلحانه است. رضا را به زنداني تحويل مي دهند كه رئيس زندان مردي بسيار سختگير و انعطاف‌ناپذير است. او عقيده دارد بايد آنقدر نسبت به مجرمان ـ با روش هايي خاص ـ سخت گيري كند كه حتي فكر اعمال خلاف به مغزشان نرسد. و معتقد است زندانيان را به زور هم كه شده بايد وادار به درستكاري كرد . رضا در حادثه اي مجروح مي شود و به بيمارستان خارج از زندان منتقل مي شود. در آنجا لباس يك روحاني بيمار را مي ربايد و در لباس روحانيت موفق به فرار از زندان مي شود. او با مصونيتي كه در لباس تازه پيدا كرده بدست می اورد , به يك شهرك مرزي مي رود تا از ان طريق و با گذرنامه جعلي از كشور خارج شود اما به دلايلي با يك روحاني ديگر اشتباه گرفته مي شود و امامت جماعت محلي را برعهده اش مي گذارند. او با شيوه هاي خودش برای مردم ان محل خطابه نموده و انها را مصروف می سازد و چندين بار هم اعمال خلافكارانه اش بنا به نام که او در پشت سر دارد به نيكوكاري قلمداد مي شود. به هر حال در روستا مريدهاي زيادي پيدا مي كند و خود او نيز كم كم تحت تأثير لباس و موقعيت جديد به اعمال مثبتي روي مي آورد تا اينكه آقاي مجاور رئيس زندان كه همه جا به دنبال او مي گردد، به سراغش مي آيند اما او هم ديگر مايل نيست رضا را با دستبند دستگير كند.

مشخصات ديگر فيلم :

وقت فِليم : 

....

115  دقيقه

كشور :

....

  ايران

زبان :

....

  فارسي

رنگ :

....

  رنگي

فيلم مارمولك را چند بار همراه خانواده و دوستان ديده ام و هر بار بيشتر از آن خوش‌ام آمده است. هر بار با ديدن ان به مراتب بشتر از دفعه قبلي خنديده‌ام. بايد بگويم كه اين‌همه هوشمندي و ظرافت را در كمتر اثرِ سينماييِ ايراني ديده ام. چه زبانِ گفتار (ديالوگ‌ها)، چه زبانِ تصويرگريِ آن، بسيار اشاره‌ها و كنايه‌هاي ظريف و شيرين در بر دارد و بسياري چيزها را در ايراني ها ، به‌ويژه در وضعِ كنونيِ، بازگو مي‌كند. اين فيلم اگر چه بيننده گانش را بسيار مي‌خنداند، اما در هسته‌يِ مركزيِ آن نكته‌‌اي بسيار ظريف و جدي نيز هست كه چه ‌بسا تا كنون به آن اشاره‌اي نشده باشد. بلكه، از آن جهت كه شخصيتِ مركزيِ فيلم يك آخوند يا آخوندنما ست، گرايش‌ها همه به آن است كه از آن تفسيرِ سياسي كنند. برخي، اين فيلم را تبليغاتِ ضد جمهوريِ اسلامي می خوانند البته اين يک ديد سطحی به فليم می باشد , من فکر می کنم که نويسنده بشتر از اخوند ها مردم عام ايران را تحقير نموده است يعنی از انها گوسفندانی ساخته اند که هر کسی می تواند چوپانی انها را به عهده گيرد عده زياد اين فليم را يك فيلم ضد آخوندي شمرده اند كه هدف آن رسوا كردن آخوند است .

بعد از نشر فليم و استقبالِ انبوهِ مردم از اين فيلم- عمل مردم و نشر فليم باعث بر انگختن احساسات عده اي در ايران شد- ان هم به دليل تفسيرِ ضدّ ِآخونديِ مردم از ان اثر مانده گار بوده است. بي‌گمان در فضايِ كنونيِ جامعه‌يِ ايران، اين فيلم راه به اين گونه تفسيرها مي‌دهد. به گونه ديگر مي‌توان گفت كه در باره‌يِ رابطه‌يِ آخوند و جامعه، با زيركيِ بسيار، نكته‌ها در بر دارد كه دل تماشاگران را با طنز و تسخر خود خنك مي‌كند. به هر حال، اين نخستين باري بوده است که ايرانی به اسم کمال تبريزی دست با چنين کاری زده و يک سلسله واقعيت ها را به گونه طنز به نمايش گذاشته است.

داستان از اين قرار است كه در صحنه‌اي از فيلم رضا مارمولك را مي‌بينيم كه به خاطرِ زخمي كردن خود  در شفا خانه  بر رويِ بستر خوابيده و در جوار‑اش مردي ديگر بر تختي ديگر كتابي كوچك در دست دارد و انرا مي‌خواند. در نمايِ ديگري رويِ جلدِ كتاب , نامِ کتاب را مي‌بينيم : شازده كوچولو از آنتوان دو سنت اگزوپري، ترجمه‌يِ محمدِ قاضي . در گفت‑و‑گويي كه ميانِ آن دو اتفاق می افتد ، فهميده می شود كه فرد دومی ، يك آخوندِ عارف‌مشرب است كه گذرانِ زندگي‌اش نيز از راهِ گچ‌كاري ست نه روضه‌خواني.

- داستان از اين قرار است که رضا بعد از رفتن به بيمارستان با شخصي روحاني هم اطاق شده و در اثر غفلت روحاني مذکور و با استفاده از فرصت به دست آمده لباس او را دزديده، بر تن کرده و از بيمارستان که در واقع به دنبالش زندان رفتن را دارد فرار مي‏کند، او وقتي با لباس روحاني وارد جامعه مي‏شود، با شخصيتي دوگانه از خود مواجه مي‏شود، شخصيت واقعي‏اش که با آن خو گرفته و سال‏ها با آن زندگي کرده است و شخصيت ظاهري که لباس اخوندی برايش داده است ، ولي او سعي دارد که ظاهر را بر واقع غلبه دهد، ولي در ابتدا اين غلبه دادن به معني واقعي نيست، به اين معني که در مراحل اولی ، او نمي‏خواهد شخصيتش را واقعا تغيير دهد بلکه او بگونه ای به نيرنگ روي آورده و مي‏خواهد از اين شخصيت ظاهري، براي رسيدن به اهداف نامشروع خود بهره‏برداري کند، ولي نزاع بين اين دو شخصيت در درون او آثاري دارد که با آثار بيروني که بر جامعه مي‏گذارد متفاوت است، او در ايِن مسير گاهي مواقع از ظاهر خود غافل شده و به شخصيت واقعي‏اش بازمي‏گردد ولي بلافاصله ظاهر خود را يافته و ظواهر را رعايت مي‏کند، البته اين رعايت ظاهر نيز بدان دليل است که مي‏خواهد از آن پوششي براي فرار از کشور ايجاد کند و استفاده سو نمايد ، به همين علت است که هر گاه فرصت مي‏کند عمدا حرکاتي را انجام مي‏دهد که با شخصيت واقعي وي سازگار است نه با ظاهر او. 

به هر حال با اين وصف او مجبور است که با لباس روحاني وظيفه روحانيت را که مردم از او متوقَّع اند , انجام دهد، نماز جماعت بخواند و مردم را موعظه کرده و برای انها خطابه و مسايل اخوندی را انجام دهد ، اولين نماز را در مسير مسافرت براي مسافرين قطار مي‏خواند که با بازي‏هاي متفاوت همراه است و فقط صورتي از نماز است و نمازهاي بعدي را هم در روستايي که به صورت اتفاقي و اشتباه گرفتن او با روحاني که اهالي روستا منتظرش بودند، با مردم يکجا می خواند ان هم در نقش ملا امام قريه ، خوب از ديدن فليم می شود گفت وضعيت او روز به روز  رو به بهبود است، ولي او با سوءاستفاده از صداقت مردم روستا و با استفاده از امکانات آنان، با سر زدن به دوستان قديمي‏اش که همه آنها در خلاف دستي دارند، سعي مي‏کند مقدمات فرار خود را از کشور فراهم کند. از نکات قابل توجه فيلم آن است که بعضي مواقع، کودکي که از او فاصله دارد در نظرش ظاهر و علي‏الظاهر به رفتار او معترض است، که به احتمال زياد به يقين، نماد وجدان خودش است که در اين مسير سعي مي‏کند، او را از اعمال انحرافي باز دارد و به گونه او  را متوجه اعمال نادرستش می کند

در مرحله‌ي بعدی شاهدِ جريان ديگر هستيم رضا مشهور به مارمولک بلاخره پاه به قريه يي مي‌گذارد كه اهاليِ آن در انتظارِ آمدنِ پيش‌نمازِ يا ملا امام تازه‌اي هستند، انها او را به عنوان آخوند مي‌گيرند و منتظرِ او هستند، و بلاخره او را با خود به مسجد مي‌برند. و او هم چاره‌اي جز پذيرشِ اين نقش ندارد. و برای او مسوليت می دهد که تا مسجد از رونق افتاده را دو باره رونق بخشد و نقش آن را به عنوانِ مركزِ اجتماع و همدليِ جماعت در رابطه با خداي‌شان، به آن بازگرداند. رضا مارمولك هم در پيِ راهِ گريز و يافتنِ كسي ست كه قرار است گذرنامه‌يِ جعلي برايِ او فراهم كند. در اين ميانه انتظارهايِ اين مردم و فهمِ نادرست‌شان از رفتارِ اين آخوندِ دروغين سبب مي‌شود كه وي به عنوانِ حاميِ فقيران و درماندگان مقامِ معنويِ والايي در ميانِ اين مردم پيدا كند و از او اسطوره‌يِ زهد و نيكوكاري ساخته شود.

چيزيکه زياد ادم را به خنده وا می دارد نيازِ رضا مارمولك به فرار از مرز و نيازِ آن جامعه به انساني است که کار های مسجد را سر و سامان دهد , هر کسی دنبال کارش می باشد اما کسی از کاری کسی سر در اورده نمی تواند , در عين حال مردم محل و ، آن جامعه نمونه‌يِ انسانيتي را كه نياز دارند در رضا مارمولك مي‌يابد و، از سويِ ديگر، رضا مارمولك هم از راه اين رابطه‌ ”اهلي“  اهلی منظورم اين است که متوجه می شود از راه درست هم امکان زنده ماندن وجود دارد و يک نوع علاقه به زنده گی پيدا می کند .

وی هم از اهلي شدن، از اين رابطه‌يافتن و جاي گرفتن در دل يك جامعه، لذت مي‌برد. زيرا ”اهلي“ شدن او را از حاشيه‌يِ جامعه به عنوانِ يك تبهكار بدر مي‌آورد و به او جايگاه و نقشي سودمند مي‌دهد. در احترام و دل‌بستگيِ آن مردم به او و حرف‌شنويِ آن‌ها از او مي‌توان بازتاب آن را ديد. از اين راه رضا مارمولك، به جايِ آن كه با گذراندنِ عمري در زندان به زورِ فرصت ان را مي‌يابد كه از وضعيت اولی بيرون شده  و ”انسانيّتِ“ خود را باز‌يابد .

 انسانِ خو گرفته، انساني كه انس دارد، حدودِ اخلاقي و هنجارهايِ جامعه‌يِ خود را رعايت مي‌كند، امّا انسان رميده مي‌تواند تبهكار شود , همه ما در ساختن افراد نقش داريم يعنی ما و محيط هستيم که او را خوب و يا بد می سازيم.

نمود ديگر را که می شود از فليم استخراج نمود , زندان و آن زندان‌بانِ بسيار سختگير است، به نظرِ من، مسولين زندان نمادِ جمهوريِ اسلامي و حاكمانِ آن اند كه براي خود اين رسالت را می دهند كه، با اجرايِ احكامِ شريعت،  مردم را مي‌بايد به زور به بهشت بفرستند. امّا رضا مارمولك با زيركي و نكته‌سنجيِ خود در جايي مي‌گويد كه مردم را نمي‌شود به زور به بهشت فرستاد، زيرا اين متوليانِ ”راهِ نجات“ آن قدر زور مي‌آورند كه ”جهنم از طرف ديگر مي‌زند بيرون.“ درست همان گفته خود فليم را اوردم تا موضوع درست تر به بررسی گرفته شود  به راستی ما در قرن بيستم چه قدر شاهدِ بهشت‌سازي‌هايي بوده ايم كه از آن‌ ها برای عده ای ديگر جهنم ساخته اند نمونه درست ان همين طالبان محترم ما اند که برای رفتن به بهشت جهان ما را برای ما جهنم ساخته اند.

خوب حالا از نگاه جامعه شناسی می پردازيم به اهداف نويسنده و کار گردان فليم:

پيام عمومي‏:

پيام عمومی «مارمولک» به جامعه مسلمان ايراني بلکه تمام مسلمانان است و بعضي عملکرد آنها را در رابطه با روحانيت به نقد مي‏کشد، شايد براي ما اين پرسش مطرح شود که اگر فيلم در صدد نقد روحانيت است، نقد اين صنف چه ارتباطي با کل جامعه دارد، چرا اشتباهات يک صنف را به کل جامعه نسبت مي‏دهيم؟ بررسي اين پرسش نيازمند مقدمه‏اي است و آن اينکه مي‏دانيم جامعه انساني از يک واحد کلي به نام «انسان» تشکيل شده است که در درون خود، اجتماعات کوچک‏تري را جاي داده است، افراد، گرد هم آمده واحدهاي اصناف و اقشار و... را شکل داده‏اند که خود آنها تحت يک واحد کلي‏تر به نام جامعه انساني قرار دارند، اصولا انسان‏ها اهداف و منافع فردي را بر هر چيز ديگر ترجيح مي‏دهند، ولي با توجه به اينکه زندگي اجتماعي به دنبال خود تلاش برای بدست اوردن منافع و اهداف فردي را به دنبال دارد، افراد براي رسيدن به اهداف خود، از بعضي خواست‏هايشان عدول کرده و در همراهي با ديگران تحت يک گروه خاص ـ که اهداف و منافعشان به يکديگر نزديکتر است ـ تن مي‏دهند.

 جامعه در اين تصميم‏گيري و انتخاب افراد در عضويتِ صنفي از اصناف اولين نقش را دارد، چگونگي اين نقش به اين صورت است که جامعه براي پذيرش عضوي جديد در واحد اجتماعي، براي هر فرد نقشي را تعريف مي‏کند و براي آنکه فرد بخواهد به خواست‏هاي طبيعي خود از قبيل شخصيت و جايگاه اجتماعي، امکان امرار معاش، زناشويي و... برسد مجبور است به آن نقش دست يابد، و دست‏يابي به آن با رعايت معيار های اجتماعي ممکن است، در غير اين صورت ما به طور طبيعي بسياري از حقوق اجتماعي خود را از دست خواهد داد، اين يک قاعده عمومی است و شکل فردی را ندارد.

در فيلم «مارمولک» دقيقا برخورد جامعه با صنف روحانيت اينگونه تصوير شده است. صنفي که جامعه و مردم  براي آنها نگهباني از دين و تفکر ديني را سپرده اند، و انها هيچ‏گونه حساسيتي در مقابل اين که چگونه افرادي اين لباس را بر تن مي‏کنند , انها به گونه ساده ترش می شود گفت به فرد نه بلکه به همان لباس ارزش قايلند روی همين دليل است که گفته اند ( نام اور شو و در کادان بنشين ).

 اين از جمله همان انحراف‏هايي است که در صورت کلی ، کل جامعه طعم تلخ آن را چشيده و اگر نچشيده به احتمال زياد در اينده ها خواهد چشيد و براي آنکه بتوان از اين رويکردهاي احساسي و خطرناک براي جامعه دوري گزيد، به ناچار بايد تن بر محور عقلانيت داد . 

پيام خصوصي :

پيام خصوصي «مارمولک» خطاب به روحانيت است، چرا که در فيلم، وقتي شخص متخلف (رضا) با روحاني‏اي که حداقل در نظر سازندگان آن، نماد کاملي از روحاني و يا اخوند بودن است، مواجه مي‏شود، اين غفلت آن روحاني است که موجب مي‏شود، شخصي متخلف به لباس روحانيت دست يابد و به سوءاستفاده از آن بپردازد، بنابراين در رأس پيام ما به اين نتيجه می رسيم که روحانيون به طور کلی در غفلت به سر مي‏برد، البته اين غفلت همچنان ادامه می يابد ، زيرا که بعد از سرقت لباس، هيچ واکنشي در فيلم از طرف روحاني مذکور جهت افشاي به سرقت رفتن لباسش توسط آن زنداني صورت نمي‏گيرد، از ديد او که در فيلم نماد روحانيت است، گويا هيچ اتفاقي نيافتاده است. از اين صحنه‏ها اينگونه استفاده مي‏شود که گرچه جامعه در تعيين معيار و حدودی  برای  روحانيون مقصر است، ولي خودِ جامعه روحاني نيز عامل بوجود امدن اين معرکه است .

نتيجه اين بي‏توجهي در فيلم خود را به صورت سخنراني‏هاي پراکنده و بی سروپای رضا نشان مي‏دهد، وقتي رضا در منبر قرار مي‏گيرد و مطالب صد تا يک غاز را مطرح مي‏کند، مخاطبان هيچ نمي‏گويند. اين نوع نگاه، نشانگر آن است که فيلم مي‏خواهد بگويد، منابر امروز، اطلاعاتي اساسي ندارد که به جامعه اش بدهد تا ان اطلاعات معياري مناسب و درست براي تشخيص جامعه باشد. اين نکته گرچه گران و در جامعه سنتی ما غير قابل بيان است و تا حدودي هم اغراق‏آميز که مقتضاي طبيعت هنر است نه يک تحقيق علمی ، ولي متأسفانه بايد گفت ، روحانيت متأسفانه از خود يک چهره علمي ـ ‏که در شأن و ساحه کاری يک کارشناس ديني است ـ نشان نداده است ، تا جامعه بتواند بر آن استناد کند، عموما روحانيت را در جامعه به روضه‏خواني و پاسخ‏گويي به بعضي مسائل پيش پاه افتاده و گاهگاهی هم دارا تاريخي است و يا شرکت در مجالس ختم و خواندن قرآن، نماز ميت و دفن و کفن آن مي‏شناسند و اين کارها هم هيچگونه جنبه علمي‏ نمي‏خواهد. روی اين دليل است که ديگران وقتي از همه جا مي‏مانند، شغلي راحت‏تر از روحاني بودن نمي‏يابند و چه بسا اگر کسي صرفا صداي زيبايي داشته باشد، حتي بهتر از روحاني هم مجلس را اداره مي‏کند و مورد اقبال عمومي ‏بيشتري هم قرار مي‏گيرد

روحانيت و شغل روحاني:

با ويژگي‏اي که فيلم براي نماد روحاني يا اخوندی در نظر گرفته است به اين مطلب می رسيم که اکثريت قريب به اتفاق روحانيت، روحاني بودن شغلشان شده است! اين مطلب از آنجا بدست می ايد , که زنداني (رضا) وقتي با آن روحاني در بيمارستان در حالي که لباس روحاني بر تن ندارد، مواجه مي‏شود، تصور نمي‏کند که او روحاني باشد، علت اين را هم خود او مي‏گويد، دست آن روحاني شبيه به دست روحانيت نيست، آن روحاني هم در جواب مي‏گويد، شغلش روحاني نيست بلکه شغلش گچ‏کاري است و به همين دليل دستش شبيه دست روحانيون ديگر نيست. 

در سخنراني‏هايي که شخص زنداني سارق با لباس روحانيت انجام مي‏دهد، مکرر اين جمله تکرار مي‏شود که، براي رسيدن به خدا به تعداد آدم‏ها راه وجود دارد و در بعضي موارد هم تأکيد مي‏کند که خدا که فقط خداي آدم‏هاي خوب نيست، خداي آدم‏هاي بد هم هست. در مورد اين جملات، اظهارنظر مطلق نمي‏توان کرد، بلکه به يک معني اين سخنان درست و به معنايي ديگر نادرست است، يعني در اينکه خدا اختصاص به گروهي خاص ندارد حرف صحيحي است، ولي اگر اين گفته به اين معني باشد، که انسان بد در بدي خود باقي بماند و اصرار بر اعمال زشت خود داشته باشد و بگويد که خدا، خداي آدم‏هاي بد هم هست، جز توجيه اعمال خود چيز ديگري نمي‏تواند باشد، بله اگر به متون ديني خصوصا قرآن کريم مراجعه کنيم در مي‏يابيم که هيچگاه گفته نشده است که برای گناهکاران راهی وجود ندارد و همه راه ها برای انها مسدود شده است و هميشه اين اميد وجود دارد که در صورت بازگشت انها، مورد لطف و رحمت خداوند قرار می گيرند , لذا بهتر است برای انها شرايط را مساعد کنيم تا از راهی که رفته اند بر گردند به راستی همان گفته معروف در اين جاه سخت صدق می کند که گفته بود انسان زاده شرايط است و بس.

نویسنده : عبدالوهاب ازاد


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


چهارده فال هزاره ها

شب چارده که چارده پال می کرد --- زليخا اسب خود را نال ( نعل ) ميکرد.

يک از جالب ترين و در عين حال قديمی ترين رسم و رواج در ميان هزاره ها برنامه يا ميله ای است به اسم چهارده پال ( فال )که از قدامت تاريخی خيلی کهن بر خوردار است اما افسوس و افسوس که حالا در حال کمرنگ شدن است , البته اين مراسم در تابستانهای فصول سال ان هم در شب های چهاردهم ماه از طرف زنان قريه با برنامه و پلان از قبل ساخته شده داير می گردد , خوب جريان مجلس شب نشينی طوری است که همه زنان بعد از صرف نان شب در خانه کدام فرد سر شناس قريه شان به هم گرد امده و به مراسم و يا مجلس شان شروع می کنند.

خوب انها يک تن از دختران جوان و مجرد در عين حال زيبا را از ميان دختران قريه انتخاب نموده و او را درست مثل عروس می سازند بعدا جام را که عموما از مس ساخته شده است برای او داده و به او و دوستان صميمی اش وظيفه می دهند که در چشمه رفته و ان جام را پر اب نموده و طوری به خانه انتقال دهد که اب موجود در جام در مقابل نور مهتاب قرار نگيرد و به گفته خود هزاره ها مافتی که همان مهتاب است نبايد اب موجود در جام را ببيند در غير ان صورت انها با ان جام و ان اب فال نمی گيرند , لذا برای همان دختر مسول چادر را می دهد که او جام را در بر گشت به خانه در زير ان قرار دهد تا بدان وسيله توانسته باشد اب را از ديد مهتاب دور نگاه دارد.

خوب انها بعد از رسيدن به خانه در قسمت ميانه اطاق نشته و همه زنان حاظير در مجلس در اطراف انها گرد می ايند البته در همچو مجالس زنان و دختران می توانند بدون کدام مشکل شرکت نمايند اما برای مردان بدون اجازه و اطلاع قبلی اجازه داخل شدن به خانه داده نمی شود اما انها در رابطه به اطفال زير سن بی تفاوت برخورد می کنند يعنی در قسمت انها کدام مشکل وجود ندارد.

خوب زنان همه و همه از انگشت ها انگشتر های شان را کشيده و در داخل همان جام که مملو از اب می باشد می اندازند و نيت هم در همان موقع توسط زنان حاظر درمجلس بسته می شوند و به کدام زن که مهارت در سرودن و از بر نمودن شعر دارند مسوليت می دهد که به بيت خانی شروع نمايد البته در قمست خواندن غزل انها زياد تر از دو بيتی های خود شان استفاده می کنند اماگاگاهی انها از قالب های ديگر شعری چون غزل و چهار بيتی هم استفاده می کنند , او برای هر انگشتر که از اب کشيده می شود يک شعر می خواند و بعدا نيت را از صاحب فال يعنی همان صاحب انگشتر پرسيده و به تحليل و توجه شعر و نيت صاحب انگشتر می پردازد , البته در همچو مسايل دختران جوان و به شوهر داده نشده زياد تر مورد مسخره مجلس و زنان موسين قرار می گيرند و طنز های جان دار در رابطه به انها گفته می شود خدا نکند که انگشتر انها با خواندن کدام شعر عاشقانه از جام بيرون شود انگاست که همه دست به دست داده او را مورد مسخره و تمسخر قرار می دهد البته دختر که انگشتر را از جام می کشد بايد با چشمان بسته انگشتر را از جام بکشد و شرايط هم بايد طوری باشد که نور مهتاب بالای جام نتابد.

ان محفل تا زمانی دوام پيدا می کند که همه انگشتر ها از جام کشيده شده و توجه های گوناگون در مورد ان توسط افراد حاظير در مجلس داده شود البته اگر کسی مايل بود می تواند برای چندين بار چندين فال بيگيرد تا انکه از فال و فالگيری سير شوند.


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


هزاره ها چگونه به خواستگاری می روند؟

هزاره ها چگونه به خواستگاری می روند؟

هزاره ها در سابق تلاش می نمودند که در سنن کم برای فرزندان شان زن بيگيرند انها عموما در هنگام که فرزندان شان در سنين هژده و بيست می رسيدند در صدد ان می شدند که برای فرزند شان کسی را انتخاب نمايد و به اصطلاح شان دست بکار شوند البته هزاره ها عموما تلاش می کنند که تفاوت سنی بين دختر و پسر زياد تر از پنج سال نباشد وعروس بايد حد اکثر پنج سال از داماد از نگاه سنی خورد تر باشد.

در ضمن هر گاه کسی بخواهد برای پسرش زن بگيرد , انها اين مراحل را بايد بيپيمايند.

از همه اولتر انها در صدد ان می شود که کدام دختری را از اعضای فاميل و يا دوستان نزديک و يا کسی که شناخت کافی از انها داشته باشد پيدا نموده و به پيش ملا محل رفته و ستاره او را ببيند البته نحث ترين ستاره تا جايي که من تحقيقات نموده ام عقرب است دختری که ستاره اش عقرب باشد حتی امکان ان می رود که برای مدت های طولانی و حتی تمام عمر در خانه پدر بماند برای ديدن ستاره دختر دانستن نام مادر دختر ضرورت است , اين کار ها عموما توسط زنان صورت می گيرد انها بعد از مطمين شدن از ان جوانيب , به اعضای فاميل اعلام می دارند که اين دو جفت از نگاه ستاره با هم مشکل ندارند.

 هزاره ها در ميان شان سخن معروف دارند انها می گويند که برای گرفتن زن و خريدن گاو تلاش نمايد که اندو را از قريه تان بگيريد زيرا به اسانی می شود شناخت کافی در مورد انها بدست اورديد .

انها بعد از مشوره با اعضای فاميل در صدد ان می برايند که در رابطه به فرد مورد نظر شان شناحت بدست اورند انها برای بدست اوردن شناخت تصاميم گوناگون اخذ می کنند و به اسم های گوناگون چون مسافر , خريدار گاو و درخت و باقی مسايل که ارتباط زياد با زنان داشته باشد روانه خانه انها شده و در صدد بدست اوردن معلومات می شوند و حتی به عده ای مسوليت می دهد که در قريه رفته و از اهالی قريه در مورد دختر مورد نظر شان خواهان معلومات شوند انچه برای هزاره ها در دهات بشتر از همه ضرورت احساس می شود اين است که عروس مورد نظر شان بايد از اخلاق خوب , رفتار نيکو و مهارت کافی برای پخت و پز برخوردار باشد , انها اين کار را برای شکم شان انجام نمی دهند بلکه بشتر از ان به گفته خود شان به سيال ( رقابت ) داری می انديشند و در اين رابطه ضرب المثل معروف دارند و می گويند , وقتی سيال از سيال ماندنی شد گوش و بينی اش برده نی ( بريدنی ) شد.

اما انچه برای پدر و مادر پسر به اصطلاح خسر و خسر مادر مطرح است اين است که عروس جديد شان بايد از انها به گونه کامل و درست پرستاری نمايد اين ازجمله مسايل است که او بار ها در جريان انتخاب عروس به گوش فرزند اش می زنند.

 خوب وقتی تصاميم نهايی شد انها برای فرزند شان ابلاغ می دارند که ما فلان را برای شما انتخاب نموده ايم و می خواهيم به خواستگاری برويم , و خواهان نظر او در زمينه می شود اما در گذشته ها پسران در زمينه انتخاب همسر يا به گفته امروزی ها شريک زنده گی شان از عقل کمتر و از احساسات زياد تر کار می گرفتند يعنی چگونگی فرد برای شان مطرح نبوده بلکه داشتن و بدست اوردن فرد مهم بود .

البته در سابق اين چنين نبود پدر و مادر حاکمان خورد بودند که پسر بايد به انتخاب انها تن در ميداد , حتی گاه گاه پدر ها با هم سازش نموده و می گفتند که اگر اين بار خانه شما دختر شد او عروس من است و بايد او را برای پسر من بدهی و بلاخره همان گفته ها جامه عمل می پوشيد , همين کار در رابطه به خودم هم صورت گرفته بود اما من بعداز انکه بزرگ شدم جدا مخالفت نمودم , کاری که فعلا رو به کم رنگ شدن است يعنی دختر و پسر در ان شرايط حق ان را نداشتند که در مورد زنده گی اينده و شريک زنده گی شان تصميم بگيرند , انها در گذشته ها درست مثل اشياه به فروش می رسيدند.

به راستی چقدر رنج اور و غير انسانی  است که کسانی ديگر زنده گی ما را رقم بزند و بدون اينکه از ما مشوره بخواهد سر نوشت ما را تعين کند .

حتی گاه گاه مسخره های پدر و مادر سر نوشت دختر و يا پسری را تعين می کرد , به هر حال می پردازيم به ادامه بحث , در گذشته ها توافق پسر و دختر چندان مهم نبود ايشان مجبور بودند که به گفته های فاميل تن در دهند اما فعلا شرايط تغير نموده است و ان دو جنس مطيع در گذشته حالا به هيچ عنوان حاظير نيست به کسی اجازه بدهد که به سر نوشت او بازی کند.

بعد از ان می رسد مرحله خواستگاری , در اين مرحله چند تن از ريش سفيدان مرد و زن يعنی پدر , پدر کلان و مادر يا مادر کلان و کسانی ديگر از اعضای فاميل پسر به خانه پدر دختر رفته و به طرز خاص سخن را با او در ميان می گذارد سخنان از قبيل من ميخواهم دوستی ما و شما محکمتر شود و يا من امده ام که شما فرزند مرا به عنوان نوکر تان قبول کنيد و سخنان از اين قبيل.

بعدا نوبت می رسد به فاميل دختر که تصاميم اش را بيان دارند , انها عموما سه کار را انجام می دهد , يا در همان لحظه به انها جواب مثبت می دهند , يا می گويند ما بايد به دختر , مادر دختر و باقی فاميل صحبت کنيم بعدا شما را در جريان قرار می دهيم و يا در نهايت به انها به طرز مودبانه با دلايل جواب منفی می دهند.

بعدا اگر جواب مثبت بود پدر , مادر و در کل تمام اعضای فاميل پسر دست به کار شده و مراحل شيرنی خواری در توافق با فاميل دختر صورت می گيرد در اين مرحله در سابق بودن داماد در محفل شيرنی خوری امر ضروری محسوب نمی شد اما حالا ان مسايل شکل ديگر به خود گرفته است , بودن داماد در ان محفل ضروريست و دختر هم می تواند بعد از ان در خانه همسر و بهتر است بگويم خسر خيلايش رفت و امد می تواند در حاليکه در گذشته ها دختر از چنان حق محروم بود و فقط داماد بود که می توانست در خانه خسر اش رفت و امد نمايد.

البته گذشتن از اين مراحل همه مصارف زياد را با خود همرا دارد , کاری که به هيچ عقل و منطق درست نمی ايد و داماد و در کل تمام فاميل مجبور است همه و همه دست به دست هم داده و سالها کار نمايد تا از زير ان بار سنگين بيرون شوند در حاليکه می شود ان مسايل را ساده گرفت به هر حال همه اين مسايل ريشه در فرهنگ فرسوده و کهن سابق دارد , خوب برای تغير ان بايد کار کرد و زمان ضرورت است , هستند عده از اصلاح طلبان و فرهنگيان که در زمينه کار می کنند.


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت


مراسم شب نيشينی در ميان هزاره ها چگونه بر گزار می شود؟

مراسم شب نيشينی در ميان هزاره ها چگونه بر گزار می شود؟

خوب بعد از توليد طفل در سابق رواج چنان بود که اعضای فاميل بعد از پيدا شدن طفل در خانه يک تن از اعضای شان با فير نمودن تفنگ به همه قريه مژده می داد که کدام حادثه اتفاق افتاده است , در جريان توليد طفل انها به علت نبود شفاخانه و داکتر از همان طب منطقوی و يا همان زنان تجربه ديده کمک می خواهند خوب بعد از سپری شدن مراحل اولی و به اصطلاح نجات مادر از مرگ انها از طرف شب همه مردم قريه اش را برای شب نيشينی دعوت می دهد البته يک شب زنان اين محفل را به پاه نموده و شب بعدی نوبت می رسد به مردان البته برای صرف غذا همه مردان قريه دعوت داده می شود و کسانی که توانايي شب نشتن را دارند در همه طول شب دران جا می مانند ولی بر عکس پيران که توانايي شب ماندن را ندارند بعد از صرف غذا و نوشيدن چای تصميم می گيرند که برای طفل تولد شده نام انتخاب نمايد البته حق اول برای اعضای فاميل طفل داده می شود و همه اعضای مجلس هر يک نام های مورد نظر شان را برای ملای محل داده و او هم همه نام ها را در داخل قران مانده و دعايي مورد نظر را خوانده و از کدام فرد دعوت می کند که امده و از داخل قران کدام نام را بر دارد , او هم امده و کدام نام را بر داشته و ملايي محل ان را برای مردم حاظير در مجلس اعلان می دارد و شرينی دادن به اعضای مجلس شروع می شود و مقدار پول هم برای ملايي مجلس به عنوان مزد و تحفه داده می شود البته مقدار پول در شرايط حاظير کمتر از سه صد افغانی نمی باشد , خوب بعد از ان ملايي مجلس و همه ريش سفيدان قريه از صاحب خانه می خواهد که برای انها اجازه بدهد که به خانه های شان بر گردند .

بعد از رفتن انها و خالی شدن خانه از افراد پير و کهن سال جوانان با هم گرد امده و در صدد ان می شود که کدام مصروفيت برای شان بسازند تا بتوانند شب را سپری نمايند بازی های که در طول شب انجام می گيرد اينها اند ( پر , شطرنج , چشم بسته , هزار دوز  و ساير بازی ها .

صاحب خانه هم تمام موارد مورد ضرورت را برای انها مهيا نموده و به انها ديموکراسی واقعی را می دهد و انها هم مصروف سر گرمی های شان می شود البته در سابق کدام کسی اطفال را در اطراف اش جمع نموده و برای انها داستان ها چون بزگ چينی و رستم و سهراب را می گفتند اما امروز ان مسايل کم رنگ تر شده است يعنی به اطفال خورد از طرف فاميل فرصت و وقت داده نمی شود که در همچو محافل شرکت کنند.

خوب در نيمه های شب گندم بريان که با خود توت , چای و خسته ( مغز زرد الو و يا بادام ) دارد برای شب نشينان اورده می شود و همه به گونه خود مانی بالای ان حمله ور شده و چيزی را برای پس بردن نمی گذارند , البته اين مسله در ميان انها يک نوع رواج شده است و کسی در مورد اينکه در اعضای فاميل طفل در مورد انها چه قضاوت می کنند نمی انديشد و در عين حال از ميان انهمه افراد معلوم هم نمی شود که چه کسی همه گندم و مواد های مخلوط شده در ان را در جيب شان انداخته است منظورم فرد تشخيص نمی شود که که بوده است.

البته بايد خاطر نشان نمود که در ان شب اعضای مجلس به کسی اجازه ان را نمی دهد که استراحت نمايد او اگر از معيار تعين شده پاه فرا تر گذاشت به گونه های گوناگون ازار و اذيت می شود يعنی در هنگام خواب در بينی او نسوار می اندازند اب بالای تنبانش می اندازد و اوازه می کند که او بالای خود شاشيده است و يا هم دامان او را با تار و سوزن در گليم می دوزند تا بتوانند فرصت را برای خنده نمودن مساعد نمايد و در کل کسی که در همچو محافل شرکت می کند جرات ان را ندارد که استراحت نمايد زيرا او می داند که در صورت تخطی با چه سر نوشت گرفتار می شود.

خوب مجلس همچنان ادامه می يابد و در امد امد صبح بار دوم لگن و افتابه از دروازه وارد می شود و مژده امدن نان را می دهد نان با صميميت تمام صرف شده و پروگرام ها طبق معمول ادامه می يابد تا اينکه صبح می شود , همه حاضيرين چای صبح را نوشيده و خانه را ترک می گويند .

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت


سفری به شمال:

سفری به شمال:

با شنیدن نثر شعر مانند (( شمالی لاله زار باشد به ما چه )) و میله معروف گل سرخ بیا برم به مزار ملا محمد جان – سیل گلی لاله زار ملا مجمد جان- همیشه درارزوی ان بودم که روزی از شمالی که زبان زد عام و خاص بود دیدن نموده و همه مسایل را از نزدیک به چشم سر ببینم – محمد دیده و موسی شنیده --- شنیده کی بود مانند دیده .

سال سوم تحصیلی ام را به اتمام رسانیده با جمع از دوستان روانه کوهستان های هزارستان شدم جای که به ان سخت عاشقم و بنا به گفته شاعر انقلابی کشور دوست دارم ان وطن را سنگ او را کوه او را ........... حتی هی هی چوبان او را.

واقعیت این است که من سالهای زیاد شده بود از دیاری دوست داشتنی و مردم به مراتب دوست داشتنی ترم دور وبه علت بسا مسایل و مشکلات مهاجر شده بودم سخت دوست داشتم که زمستان هزارستان که بنا به گفته معروف زمستان ازره قار خدایه را از نزدیک و به چشم سر ببینم و از درد و مشکلات مردمم اگاه شوم.

خوب زمستان را با مشکلات زیاد در جاغوری گذراندم گر چه زمستان سرد و برفی بود اما من توانسته بودم که سر گرمی برایم بسازم از جمله این سر گرمی ها می شود از جاروب نمودن برف * مطالعه کتاب های دلخواه * ساختن مهمانی های اجباری با دوستان و شرکت در سیمنار که بدرم و استاد گرامی ما استاد عبدالله خان درمرکز جاغوری یعنی سنگماشه راجع به تاریح معاصر افغانستان و تاریخ اسلام در روز های جمعه و ساختن کورس انگلیسی که شباهت بسیار با مدرسه های ملاهی داشت به بایان برسانم نزدیک های بهار و نوروز شده بود که کاری در مزار برایم بیش امد و مرا علاقمند ساخت که اماده گی سفر در ان مسیر را بگیرم با فامیل و دوستانم مشوره نموده و بالاخره تصمیم ما نهایی شد من هم موقع و کمک فامیل را یک فرصت بزرگ دانسته و تصمیم ام را طوری سازمان دهی نموده که در بهلوی کارم د مزار بتوانم د ر میله گل سرخ هم شرکت نموده و این میله به اصطلاح تاریخی را از نزدیک ببینم و در مسیر راه از کابل که مدت تقریبا چهار سال می شد دیدن ننموده بودم دیدار به عمل اورم و ببینم که در مرکز کشور ما کدام کار ها صورت گرفته است و ان را با چهار سال قبل که من در کابل بودم به مقایسه بیگیرم.

خوب تقریبا بیست روز به نوروز مانده بود که من با چند تن از دوستان روانه کابل شدم من جای بود و باشم را در کابل و مزارقبلا زمینه سازی نموده بودم تصمیم ام طوری بودم که مدت یک هفته را در کابل گذرانده و از شهر و تغیرات بوجود امده د ارن شهر دیدن نمایم من شناخت کافی از کابل نداشتم روی ان دلیل از یکی از دوستان خواهش نمودم که در ان زمینه همرایم کمک نماید تا بتوانیم این شهر را با موتر ملی بس گشت و گذار نمایم زیرا گشت و گذار با ملی بس مصارف کم را ضرورت داشت او هم مردانه با من قول داد که در ان زمینه با من کمک نماید ما از جاغوری ساعت سه شب به علت نبود امنیت حرکت نمودیم ساعت های نوه روز شده بود که در قره باغ و مناطق نا امن رسیدیم ما به مجرد رسیدن به قره باغ متوجه شدم که چه مقدار مشکلات در  ان جاه وجود دارد در ان مناطق با سر نیزه تفنگ باید حکومت کرد ان جدا از اینکه زنده گی و این جهان زیبا را براین خود شان جهنم ساخته و به گفته خود شان از دین اسلام دفاع می کنند عده دیگر را هم به مشکلات دچار نموده اند.

ما ان مسیر را با ترس و لرزه زیاد گذراندیم  ساعت دوازده شده بود که به دروازه کابل رسیده و مورد برس و بال بولیس متعصب بشتون قرار گرفتیم گر چه من زیاد تلاش نمودم که او را بفهمانم که هزاره ها تخریب گر نیست و تلاشی و برس و بال از ما به مثابه ضایع وقت است او از من برسید که بس تخریبگران کیها هستند من که سخت اعصابم خراب شده بود برایش گفتم بهتر است این سخن را از مطبوعات و خود تان ببرسید و به گونه طنز مانند برایش گفتم انچه که عیان است چه حاجت به بیان است این سخنان من به مراتب بالای او سنگین تمام شد و از سگان تربیه داده شده است استفاده نموده و ما را دقیق تر مورد برس و بال قرار داد در جریان برس و بال از او برسیدم که ارزش این سگ چند است گفت حدود چهل هزار دالر امریکایی خنده نموده برایش گفتم که ارزش او برابر به ده نفر بولیس است او هم گفت بلی اینها تربیه شده جرمنی اند و می توانند کاری را انجام دهند که ده نفر بولیس و اردو نمی تواند انجام دهد . هاهاهاها

 به هر حال مدت نیم ساعت ما را ضایع نموده و بالاخره برای ما اجازه وارد شدن به کابل را داد من در مورد اب و هوایی کابل چیز های را شنیده بودم اما وقتی که داخل کابل شدم تصور نمودن که به کدام تشناب بزرک و در عین حال بی نظم بشتون گونه ای داخل شده ام فضای کابل از دور یعنی از ساحه کمبنی برایم خوش ایند جلوه ننمود زیرا یک لایه سیاه از دود و غبار که شباهت زیاد به ابر داشت کابل را فرا گرفته بود انوقت همان غزل معروف عجب اب و هوایی داره کابل 000 عجب خواجه صفایی داره کابل در ذهنم خطور نموده و لب خند را روی لبانم احساس نمودم و با خود گفتم کاش ان محترم حالا می امد و از هوایی زهر گونه کابل تنفس می کرد و خودش به نقد سخنانش می برداخت .

خوب شب را در خانه یک تن از اعضای فامیل و نزدیکان گذرانده و شب همان روز احساس نمودم که به گفته ایرانی ها دارم مرض می شوم .

فردار انروز سخت گلون درد شده بودم اما چه راهی چاره اسمان دور و زمین هم سخت ناچار باید گذاره کرد من هم به یک از دوا خانه ها رفته و چند تابلیت برای گلون درد گرفتم و خواستم که برای یک هفته که در شهر هستم این سو و ان سوه قدم زده و از مرکز کشوز ما که شباهت زیاد با تشناب های بزرگ دارد دیدن نمایم برای دوستم که قول همکاری قبلا برایم داده بود زنگ زدم او هم امد و هر دو اماده رفتن به شهر شدیم

خوب حال می بردازیم به انچه که من در شهر دیدم از همه اولتر با او در اطاق اش که در ساحه دهمزنگ بود رفتم او با دوستان بشتون اش زنده گی می کرد اطاق انها درست مثل لیلیه ما بود هر کسی در گوشه و کناری افتاده بود من تصور نمودم که این دفتر شاید ارتباط با کدام  از حزب ها داشته باشد و انها در عین حال هم محصل و هم کسانی اند که از امکانات حزب استفاده نموده و به اصطلاح مردم مصروف شخصیت سازی و کادر سازی اند انها رویه خوب با من نمودند و همه شان مصروف مطالعه و گوش دادن به یک از برنامه های طلوع بودند و روی بحث های انها با هم بحث می کردند.

خوب نان چاشت را خورده و با دوتن از دوستانم به اسم شمس و هادی روانه شهر شدیم من تصمیم داشتم که از زن نهایت مهربان و مادر گونه یعنی داکتر ثریا احوال بیگیرم قبلا برای او زنگ زده بودم او گفته بود که بعد از ساعت دو من به خانه بر می گردم تو می توانی هر وقت که بخواهی انجا بیایی ما هر سه از اطاق بیرون شدیم از سینما برین کوت دیدار نمودیم جای که حالا مرکز افراد معتاد و سگ های ولگرد شده است و بعدا موقع که از بیش روی خانه فرهنگ سابق شوروی می گذشتیم دوستم شمس گفت وهاب این هم خانه فرهنگ شوروی سابق است اگر میل دارید بروم ان را هم ببینیم هر سه ما روانه انجا شدیم.

من در مورد انجا چیز های را در انترنیت خوانده و از رسانه ها دیداری و شنیداری دیده و شنیده بودم خواستم با بدست اوردن فرصت همه مسایل را به گونه واقعی و ریالستیک اش ببینم همه ما روانه انجاه شدیم دوستم که قبلا هم در انجا رفته بود شناخت کافی از اطاق ها و همه موارد انجا داشت او بیش و ما هم به دنبال او روانه اطاق ها شدیم در انجا ما با تعداد زیاد از معتادین رو به رو شدیم می شود گفت به تعداد بشتر از شش صد نفر ما اطاق ها تاریک و بدون فرش را در انجا دیدیم که مملو از افراد معتاد بود انها مثل دوستان صمیمی با هم در اطراف بخاری های که فکر می کنم دولت برای شان داده بودند جمع شده و با هم دود میکردند من به مجرد داخل شدن در انجا تصورات گوناگون در ذهنم خطور نمود نشود که این معتادان بالای ما حمله نموده و ما را مورد چور و جباول  قرار دهد نشود که انها با ان سورنج ها بالای ما جمله نموده و ما را به ایچ ای فی یعنی ایدرس که یقینا در میان انها معمول و به گونه وافر وجود دارد به همچو مشکلات دچار نسازد به هر حال با دوستم به گونه فهماندم که متوجه ان موارد باشد هم ما یک نوع اماده نبرد در اطاق ها این سو و ان سو گشت و گذار می کردیم دهلیز ها تاریک شده می رفت ما هم داشتیم به جلو می رفتیم چیزی که از همه مسایل دیگر زیاد تر مرا جور داده و ازار می داد این بود که انها از اطاق های شان به گونه اطاق رهایشی و تشناب استفاده می نمودند و اطاق های شان فرش و لوازم که انها را از سرما نجات دهند نداشت به تاریک شدن دهلیز ها وحشت و ترس هم در دل ما زیاد شده می رفت اما نمی خواستم که دوستانم مرا به عنوان یک فرد به اصطلاح افغان ها بی غیرت بشناسند دنبال فرصت و بهانه تراشی می گشتم برای انها گفتم بهتر نیست که این جاه ترک گویم و من برای انها دو دلیل اورم اول اینکه شاید با تاریخ شدن دهلیز ها ما ناگهانی به انها رو به رو شده و مورد چور و جباول قرار گیرم و یا خدا نخواسته انها با استفاده از سورنج های به دست داشته شان که یقینا با امراض چون ایدرس دجار اند ما را هم با ن مشکلات دچار سازند خوب به ایدر دچار شدن بکطرف قضیه و توطیعه دوستان و دشمنان طرف دیگر قضیه است انها برای ایدر فقط و فقط یک بهانه د ارند و انرا به رسمیت می شناسند ان هم مقاربت های جنسی .

دلیل دوم هم اینکه در ان دهلیزهای تاریک امکان ان وجود داشت که نا نادیده باه های مان را روی موار فاضله گذاشته و لباس های مان را در جای که نه اطاق داشتیم و نه جای برای شستوشویی لباس ها به گفته ایرانی ها گند و کسف نسازیم من این دو دلیل را برای انها گفتم و انها را راضی ساختم که انجا را ترک گویم راستی مواد و باقی مسایل همه به گونه ازاد در میان انها رد و بدل می شود حتی من کسانی را دیدم  که درانجا روی همچومسایل کار و بار می نمود نا گفته نماند که موتر های بولیس ملی و یا مولی هم در  انجا دیده می شود .

موار که مرا سخت ازار دهند بود این بود که ما در انجا به جوانان رو به رو می شدیم که جدیدا به ان مسایل رو اورده بود اما مسولین دولتی اصلا در صدد ان نبود که انها را تداوی نماید به خود می گفتم ای کاش من یکی از مسولین بلند رتبه دولتی می بودم که نمی گذاشتم این بیچاره های که امروز می شود به ساده گی انها را تداوی نمود به افراد تبدیل شوند که دیگر از تداوی انها عاجز بمانیم.

خوب ما هر سه از اطاق ها بیرون شده و خانه فرهنگ روسیه سابق را با تمام جزییات دیدیم راستی من در زیر زمینی ها متوجه شدم که درم های اب گرم کن همه و همه مورد اصابت مرمی ها قرار گرفته بودن با خود گفتم در این جاه چه کار های صورت گرفته باشد اگر فرصت میسر شد در ان موارد ه م تحقیقات خواهم نمود بالاخره انجا را ترک گفته و روانه خانه داکتر صاحب ثریا شدم وقتی او را دیدم همان صمیمیت های دوران گذشته در یادم امد و سخت خوش شدم او هم همان فرد سابق همان زن مهربان و دوست داشتنی بود من جریان سفرم را برای او گفتم او مرا سر زنش نمود و گفت بچم دیگر انجا ها نروی که خدای نخواسته با مشکلات دجار نشوی من هم با تکان دادن سر گفته های او را قبول نمودم او داستان های جالب  را برایم

گفت او گفت روزی کسی در شفا خانه جمهوریت که من در انجا کار می کنم امده و برایم گفت که من اگر جنگ نکنم ناراحت و عصبی می شوم او گفت کشوری که مردمش به نوع معتاد به جنگ شده اند و گفت روزی من هزاره ای را دیدم که به مرضی روانی دچار بود وقتی برایش گفتم که این جنگ هم شما و هم مردم دیگر را از بین می برد بیاید از این دست بکشیم او کیسه را که در داخل اش مرمی بود از جیب اش کشیده و برایم گفت عبدالرحمان نتوانست ما را از این سر زمین بیرون کند این سگ ها که اصلا نمی تواند و صد ها داستان جالب دیگر را.

اما خواستم یک چیز را بگویم که ما هزاره ها هیچ گاه متجاوز نبوده ایم و فقط خصوصیت دفاعی داشته ایم و در اینده ها هم اگر ضرورت شود ما از ابرو عزت و سز زمین ما دفاع خواهم کرد حتی اگر ضرورت شود باز برای اینکه به کسانی دیگر درس داده باشیم باز سینه ها را خواهم برید و به سر ها میخ خواهیم زد.

خوب مدت را با هم صحبت نموده و بعدا با او خدا حافظی نمودم او از ما خواست که شب را انجا مانده و با هم صحبت و درد دل نمایم اما من شب را با یکی از دوستان دیگرم به اسم خالق یار که روابط فامیلی هم با هم داریم وعده داده بودم روانه انجا شدم

من در داخل شهر چیزی را که مربوط به دولت بوده باشد و دولت ان را اعمار نموده باشد ندیدم به گونه خلاصه می شود گفت انچه در شهر کابل صورت گرفته توسط مردم صورت گرفته و دولت اندک توجه را هم در مورد سرگ های شهر که شباهت به کودال و چاه های مواد فاضله دارد ننموده است.

چیزی دیگر که در شهر کابل توجه ام را به خود جلب نمود فساد اخلاقی بود مردم فقیر سخت به این مرض مبتلا شده است دوستم شمس از نامه چارلی چابلین برایم گفت او به گونه طنز برایم گفت دخترم مردم ما به مرض لوچ گشتن دجار شده است بس چگونه ممکن است من شما را از این کار ممانعت نمایم شما باید چنان کنید ورنه در کلب های رقص شما کسی نمی اید و کار شما به بیش نمی رود و شما گشنه و تشنه می مانید عین همان کار های در شهر کابل هم وجود دارد .

چیزی جالب و در عین حال خنده اور که مرا سخت خنداند این بود که روزی در سر چوک ............. این سو و ان سو می گشتم که متوجه شدم دو نفر از قوم خود مان یعنی هزاره با هم جنجال و یخن کشک دارند در همان مواقع بود که یک نفر تاجیک و زنش از ان ساحه می گذشت یکی از همان دو نفر هزاره از یخن دیگرش گرفته و او را تیله داد تصادفی او هم به زن همان تاجیک بیچاره خورده و او را با بشت در میان گل و لای انداخت مرا سخت خنده گرفته بود و با خود می گفتم ببینید در این شهر چه کار هی صورت می گیرد ان بیچاره تاجیک یک بار برای انها گفت ادم شوید به راستی او نمی توانست کاری بشتر از ان را انجام دهد زیرا در ان مناطق هزاره ها زیاد است او اگر عکس العمل انجام می داد مورد لت و کوب قرار می گرفت او از دست زنش گرفته و از انجا روانه مقصد اش شد من در دهان راه از او معذرت خواهی نموده و گفتم خوب شد که با انها جنجال ننمودید و برایش گفتم اب اگر از مسیر راه گل الود باشد که می شود او را با چغیل و مسایل دیگر باک نمود اما اب ما و شما از زیر کوه گل الود می اید ما چاره دیگر جز تحمول نداریم دوستان شاید برادران هزاره من که مرا به عنوان یک هزاره نشنلیست می شناسد بگوید او هم سر از گوشه دیگر بیرون نمود اما دوستان من هزاره هستم و قبل از اینکه هزاره باشم انسان هستیم و بعدا هزاره مرا ببخشید.س

به هر حال مدت یک هفته را در کابل مانده و بعضی کار های را که خودم داشتم و بدرم برایم گفته بود عده ای را نجام داده و عده دیگر هم ماند زیرا من نتوانستم ان افراد را بیدا نمایم به هر حال دوستان که به من وعده داده بودند با هم  یکجا مزار برویم برایم زنگ زدند که ما امده و در هوتل منتظر تان هستیم بیاید که برویم من به عجله به هوتل رفتم اما انها زیاد تلاش داشتند حتی فرصت انرا هم برایم ندادند که خانه داکتر نجفی که هم خواهر زاده و هم برای خودم می شود گفت ماما است رفته و لباس و باقی وسایلم را بیاورم گفت انها یک مقدار تحفه را که برای انها از وطن اورده بودند برای من داد و گفت ما می رویم شما فردا و یا بس فردا به دنبال ما بیاید و همین تحفه را هم با صاحبانش تحویل دهید من هم با انها موافقت نموده و با انها خدا حافظی نمودم انها رفتند و ما ماندم کابل.

فردای انروز من خانه داکتر نجفی رفته غدا ظهر را خورده و با انها خدا حافظی نمودم و روانه مزار شدم این اولین سفر من در مزار و به گفته مردم سابق ترکستان بود با خود می اندیشیدم که چه کسی در چوکی سه صد و سه با من باشد چگونه این سفر نو و ده ساعته را سبری نمایم اما در چوکی با فرد جالب رو به رو شدم او هم سن من و از قطعه کماندو بود و می خواست مزار بهلوی فامیلش برود او شناخت کافی از انها مناطق داشت از او خواهش نمودم که در مسیر راه همه جاه ها را برایم معرفی و توضیح دهد او هم به من قول کمک و همکاری داد گرچه بدرم برایم گفته بود که وهاب در مسیر را سالنگ مواظبت باشی که سالنگ دنیایی دیگر است اما من همه لباس های گرمم را دوباره به دست یکی از دوستان دوران طفولیت ام به جاغوری روان نمودم می ترسیدم که بار دوشم نشود وقتی شب ساعد ده بود به سالنگ رسیده بودم متوجه شدم که اشتباه نموده ام و گفته های بدرم که همیشه برایم سخت دلسوز بوده به ذهنم خطور می کرد دوستم وقتی متوجه شد که مرا یخ نموده است دستکول اش را از زیر بایش کشیده و چادر و کرتی اش را با صمیمیت تمام برایم داد از او تشکری نموده و شب را با هم قصه نموده و او که خود از برادران تاجیک ما بود می خواست شناخت در مورد جاغوری و هزاره ها بدست اورد و من هم می خواستم چیز های را از او بیاموزم و در مورد کار و وظیفه اش برایم توضیحات می داد و از تعلیم و تربیه سقیل کماندو ها برایم می گفت و مناطق مسیر راه را برایم توضیح و تشریح می کرد خوب بالاخره از سالنگ ها گشتیم و موتر در مقابل یک هوتل که در قسمت بایان کوه بود توفق نمود و من هم ار موتر باین شدم و متوجه شدم که در بیش دروازه یک از دکان داران انجا اتش روشن است و دو سه نفر هم در اطراف ان جمع شده است من هم با انها بیوسته و خود را در اتش که انها روشن نموده بود گرم نمودم انها مدت با من صحبت نموده و گفت وطن دار از کجا امده ای راستی انچه که از همه چیز های دیگر در دکان های انها قابل یافت بود میوه خشک بود من به تعداد ده دانه قورت از انها خریدم راستی ان قورت ها از جمله قورت بود که من در زنده گی ام فراموش نخواهم کرد یعنی قورت که من قبل از ان ندیده بودم ضرورت نبود که انها را با فشار دندان خورد خورد نمود خودش با لعاب دهن تر شده و مثل شکر در دهن اب می شد دوستان نزدیکم با خواندن این بخش مرا شکم بو خواهم گفت اما واقعیت واقعیت است باید گفته شود .

شب ساعت چهار بود که ما در مزار رسیدیم من برای دوستانم که قبل از من رفته بودند زنگ زدم و گفتم انوالا من امده ام و در بیش روضه هستم اگر امکان دارد بیاید مرا با خود ببرید اما کم دیر تر زیرا من ضرورت به حمام نمودن دارم و فردای انروز با یکی از دوستان ساعت هشت وعده و ملاقات داشتم انها گفتند خوب است ما می ایم.

راستی تصور کنید انها چگونه دوستان صمیمی باشند که ساعت ده از فاصله دور با موتر سایکل امده و ساعت هم منتظر بمانند که تا من حمام نمایم خوب من از همان دوست راهم خواستم که مرا تا کدام حمام رهنمایی نماید او گفت خوب است بیا که من شهرم را برایت نشان دهم هر دو ما روانه حمام شدیم اما حمام ها هنوز بند بود ما هر دو در دکان یکی از دوستان او که در شهر خیاطی داشت رفتیم انها روی میز های کار شان خوابیده بودند با تک تک دروازه انها را از خواب بلند نموده و با هم بغل کشی نمودیم مدت را نشستیم و بعدا من و ریشاد ( همان دوست مسیر راه ) روانه حمام شدیم او گفت دوست من باید خانه بروم و در خانه حمام نمایم او از من خواست که با او در خانه او بروم اما من برایش گفتم که مدت بعد دوستانم می ایند شماره تلفون و ادرس خانه اش را از او گرفته کرتی اش را از تنم کشیدم اما او از گرفتن کرتی اش انکار کرد گفت مزار سرد است وقتی خانه ما امدی بار اینها را با خود بیاور اگر خانه را بیدا نتوانستی برایم زنگ بزن و اگر ان هم نشد در همین خیاطی تحویل بده خوب من دوباره کرتی او بوشیده و با او رو بوسی نموده و خدا حافظی نمودم ما نتوانستم خانه او بیابم و شماره او هم با وجود که من بار ها تلاش نمودم بند بود شاید دلیل ان این باشد که مردم مزار در خانه های شان زیاد تر از کمبوزی و زیر زمینی استفاده می کنند و تلفون هم در زیر زمینی ها کار نمی دهد مردم درمزار خانه های شان را در زیر زمین و به شکل کمبوزی می سازند تا به گفته خود شان از گرم و سرد روزگار در  امان باشد مزار اب و هوای ثابت ندارد انها ضرب المثل معروف دارد می گویند اگر در مزار زنده گی می کنی باید هم بکه ات را با خود داشته باشی و هم چبن ات را زیرا یک ساعت گرم است و ساعت دیگر سرد.

خوب بالاخره مجبور شدم که کرتی و چادر او را در خیاطی تحویل دهم و در کاغذی هم از او تشکری نمایم.

بعد از اما با جمعی از دوستان دو عدد موتر سایکل بیدا نموده و سه نفری که مسولیت یکی هم به من داده شده بود روانه کوه های سر سبز مزار شویم چند روزی که در انجا بودم به خوشی تمام می گذشت تا اینکه نوروز امد و همان میله معروف گل سرخ.

ادامه اش را اگر وقت یافتم برای تان می نویسم.

وهاب ازاد.

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت


کانت و زیبایی شناسی

 

نظريات کانت در رابطه به زيبايي شناسی

نویسنده : عبدالوهاب ازاد

از همه اولتر بايد از خود مان سوال کنيم وقتی که می گويم کانت زيبايي را چنين تعريف نموده است (( زيبايي انست که خوشی بی شايبه بوجود اورد )) بيايد به اين پرسش جواب دهيم که چه وقت ما می توانيم يک ارزش را تعريف کنيم .

اگر ما اين مسله (( تعريف کامل انست که جامع افراد و مانع اغيار باشد )) را دقيقا مد نظر بيگيريم بايد همان گفته معروف يعنی به دنبال تعريف درست و کامل از زيبايي اب در هاوان کوبيدن است , را دقيقا قبول کنيم و به ان مهر تصديق بگذاريم , به راستی بايد بپذيريم که نمی شود يک مسله بزرگ و دارنده هزارها ويژه گی را به يک خط تعريف کنيم شايد ما بتوانيم بخش از واقعيت های نهفته را باز نموده و برای ديگران بشناسانيم اما اگر بخواهيم به تمام معنی يک مفهوم را برای ديگران بفهمانيم بايد در مورد ان بسيار بگويم و به هر گوشه و کنار و خصوصيات ان اشاره کنيم به هر صورت به باور من تعريف واژه زيبايي به گونه درست اش کاری است نا ممکن , زيرا هنوز که هنوز است دانشمندان و فيلسوفان نتوانسته اند در رابطه به عينی و ذهنی بودن ان قناعت همديگر را بيگيرند چه برسد به اين که تعريف همديگر را بپزيرند به هر صورت حال می پردازيم به نظريات و گفته های کانت درمورد زيبايي و زيبايي شناسی.

زيبايي شناسی با كانت وارد فلسفه مي شود . پيش از او «زيبايي شناسي»، در ارتباط با پديده ها و علوم ديگر مورد بررسي و بحث قرار مي گرفت گر چه كانت، نظريه زيبا شناسي خود را در يك خلاء فكري ارائه نكرده، بلاخره بايد پذيرفت که از قرن 18 و 19 به بعد مسئله زيبايي‌شناسي تقريبا مستقل شد و خود را از سيطره فلسفه بيرون كشيد قبل از آن ارتباط‌هايي ميان آنها وجود داشت كه ‌گاه قطع و وصل مي‌شد اما کانت امد و ان را به عنوان يک علم مستقل دانسته و زيبايي شناسي را به عنوان يك پديده مستقل به بررسي گرفت.

در حاليکه ديگران ان را در پهلوی مسايل ديگر به بحث و گفتگو می گرفتند , انتخاب كانت به عنوان فرد که خواستم در مورد نظرياتش صحبت کنم بدين دليل است كه آرا و انديشه های او در ميان همه نظريات دانشمندان اين عرصه از تاثير ويژه و با ارزشتر برخوردار است و او از هر کسی ديگر بشتر در اين زمينه سخن گفته است و تلاش ورزيده است که ايهام های نهفته در اين راستا را از مسير بردارد بلی همه ما با مطالعه مضمون نظريات يعنی"" شعر هنر زبانی زيبا "" دانستيم كه كانت در دوره‌ي زندگاني‌اش چندين كتاب فلسفی را به نگارش می گيرد و می نويسد ، شناخت زيبايي جز در تصور ما معنی ندارد, يعنی همين ذهن ماست که زيبايي را شناسايي نموده و به ما اجازه می دهد تا حکم کنيم که فلان شی زيباست و فلان شی نا زيبا , و در جايي ديگر می گويد زيباَيي شناسی ان ويژه گی نِيست که در ذهن ما برايش جای گرفته باشد بلکه صفت است که ذهن ما بدان بسته گی دارد او زيبايي شيء را يک حكم ذوقي دانسته است و می گويد زيبايي از ذوق ما برمي‌خيزد.

کانت وقتی مسله ذوق را بيان می دارد می خواهد بگويد که ذوق و سليقه ما در شناخت و ايجاد زيبايي نقش ارزنده و ويژه را دارا است يعنی انچه که به ذوق ما برابر امد برای ما زيباست و امکان دارد برای افراد زياد زيبا نباشد خوب سوال اين جاست که ذوق چيست اگر ذوق از احساس ما اب بخورد و اهداف در پشت ان نهفته باشد انگه سخن ديگر کانت يعنی خوشی بيشايبه را به نقد می کشاند زيرا در ان صورت غرض در ميان است و افراد به اساس همان غزض اش يک پديده را زيبا می بيند , در حاليکه کانت می گويد زيبايي بايد خوشی بيشايبه با ببار اورد و برای همگان بدون داشتن پيش زمينه و غرض زيبا جلوه کند و کسانی چون سانتيانا ان را به نقد می کشاند و می گويد لازم نمی باشد , انچه برای ديگران زيبا نيست برای من هم زيبا نباشد , به راستی اگر ما دنبال همچو يک ويژه گی يعنی داشتن عين احساس برای همگان و يا احساس همگانی بيگرديم بايد اين نکته را بپزيريم که زيبايي هم چون حقيقت وجود ندارد اما قبول ان هم نا ممکن است زيرا نمی شود از موجوديت زيبايي در جهان و هنر انکار کرد پس بهتر همين خواهد بود که بگويم زيبايي هست اما برای افراد گوناگون به شيوه های مختلف قابل درک است و همان نسبی بودن کانت را تاييد کنيم , زيرا انچه برای من زيباست ممکن برای صد ها فرد ديگر در گوشه و کنار جامعه ام زيبا نباشد و انچه برای ديگران زيباست برای من زيبا نباشد و زشت جلوه کند.

كانت زيبايي شيء را يك حكم ذوقي مي‌داند و چنين احكامي را به احساس لذت ارتباط می دهد و احسس زيبايي را يک امر كاملاً شخصي است؟ به راستی اگر ما ان را شخصي بدانيم ديگر جاي بحثي باقي نمي‌ماند. من مي‌گويم اين شيء زيباست يعني، احساس خوشايندي نسبت به ان دارم و اگر كسي ديگر مي‌گويد همان شيء زشت است يعني احساس ناخوشايندي دارد , انچه برای من مهم است احساس خودم است نه ديگران , زيرا بنا به گفته معروف حق ندارم در زنده گی خصوصی کسی مداخله کنم باز اين مسله ارتباط می گيرد به ان مسله ديگر که می گويند مسايل اخلاقی زيباست.

خوب حالا می پردازم به شرح گفته ديگر کانت در رابطه به زيبايی شناسی که سخت جنبه اخلاقی دارد .

کانت می گويد , زيبايي انست که خوشی بی شايبه بوجود اورد , خوب وقتی ما از خوشی بيشايبه سخن می رانيم می خواهيم بگويم که انسان نبايد به علت داشتن يک سلسله ضرورت ها و اهداف چيزی را زيبا و چيزی را نا زيبا بخواند , خواستم برای مشرح شدن مسله به ذکر يک مثال بپردازم.

شايد در جامعه سنتی , علاقه مند به جنگ و فقير ما تفنگ برای دزد يک از زيبا ترين وسيله موجود در جهان باشد زيرا او می تواند به وسيله ان مردم را در مسير راه ها غارت نموده و به بهترين شيوه زنده گی اش را سپری نمايد ان هم در جامعه که باز خواست و پرسش وجود نداشته باشد و او هم احساس بيم از چيزی بنام دولت و نظام نداشته باشد و او را هم چون خود بشمارد که به گونه ديگر سر گرم غارت و فريب دادن مردم است , در حاليکه به واقعيت اگر ما از يک فرد که می تواند به گونه ابرو مندانه و معقولتر لقمه نان را بدست اورد و در جامعه متفاوتر از افغانستان زنده گی کرده باشد و بتواند زنده اش را به گونه ديگر يعنی جدا از سر نيزه تفنگ سپری نمايد در رابطه به زيبايي تفنگ سوال نمايم , و يا اگر تفنگ در زنده گی او برايش فاجعه افرين بوده باشد , سيلی را به روی ما نثار نموده و ما را ديوانه می خواند , اما بايد بپذيرفت که او شناخت خوبتر از زيبايي دارد زيرا به يک اصل اخلاقی اشاره نموده است و درک نموده است که انچه مفيد نيست زيبا هم نيست .

بلاخره کانت زيبايي را در اين چهار کيفيت به والايي به مقايسه گرفته و ايهام موجود در ان را از سر راه ما بر می دارد .

  1. از نگاه کميت : زيبايي انست که بدون دخالت مفاهم کلی ديگر پسنديده جلوه کند و لذت کلی ببار اورد در حاليکه والايي انست که چيزی را به گونه خورد و بزرگ نشان دهد و همه احساس های نهفته ما را زير پاه کند.

  2. از نگاه کيفيت : زيبايي انست که خوشی بيشايبه ببار اورد بر عکس والايي درد و رنج ببار می اورد.

  3. از نگاه نسبيت : زيبايي ساخت فرجامين يک چيز است و والايي انست که ادمی خود را از ان چيز والا بالاتر احساس کند.

  4. از نگاه تغير پذيری : زيبايي انست که بدون دخالت مفاهم کلی ديگر رضايت ببار اورد و قناعت ما را حاصل کند در حاليکه يگانگی انديشه همگانی را ايجاب می کند.

وی در جای ديگر گفته است که زيبايي انست که انسان با ديدن ان احساس لذت کند و از ان لذت ببرد , يعنی لذت بردن را شرط اصلی برای شناخت زيبايي دانسته اند به هر حال ما را قدرت ان نيست که نظری يکی از دانشمندان بزرگ را رد نموده و نا ديده بيگيريم خوبتر همان خواهد بود که احساس زيبايي را در خود مان جستجو کنيم چون ما , مايم , ديدگاه , شناخت و احساس ما که به زيبايي معنی و مفهوم می بخشد متفاوت از ديگران است , لذا شناخت ما از زيبايي هم بايد ديگر گونه باشد.

در اخر می خواهم بگويم که همه تعارف داده شده در مورد زيبايي شناسی و زيبايي در مواقع مختلف و شرايط گوناگون در بر خورد ما با پديده های گوناگون از ارزش های مختلف برخوردارند , يعنی می تواند در جايي تعريف يکی نسبت به ديگری موثر تر واقع گردد..

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


امامی هروی :

امامی هروی :

 از همه اولتر می خواهم بگويم که ما دو شاعر به اسم امامی هروی داريم که يکی در قرن هفت زنده گی می کرده و دومی هم در قرن نهم , در رابطه به دومی يعنی کسی که در قرن نهم زنده می کرده است معلومات زياد در کتوب موجود نيست , معلومات هم اگر هست بسيار محدود يعنی چهار پنج خط می باشد که با استفاده از ان نمی شود ما چيز های را تدارک داده و به شکل يک مقاله تحقيقی تنظيم کنيم .

به هر حال من معلومات را در مورد او هم تهيه داده ام که ذيلا برای تان پيش کش می کنم:

اسم اين شاعر صدر الدين قاضی عبدالله بوده که در هرات تولد شده و بالاخره در سال 838 در هرات فوت نموده و گازرگاه هرات دفن است او در زمان حکومت شاهرخ پسر تيمور قاضی القضات خراسان بوده است الته در کتوب امده است که وی در شغلش يعنی قضاوت شخص کاملا متدين و راستگار بوده است و علت مرگ او را هم نويسنده گان بيماری طاعون نوشته اند , وی شاعر هم بوده است و ابيات چند از او در تذکرده ها امده است  که نمونه ان را که از کتاب اثار هرات گرفته ام برای تان به خوانش می گيرم.

گفتمش گل گل بر امد زنگ رخسارت ز مل ---- غنچه او در تبسم شد که از گلها چه گل.

اسم اين شاعر قرن هفتم ملک الشعرا رضی الدين ابو عبدالله محمد بن ابی بکر بن عثمان هروی می باشد در رابطه به تخلص يا لقب شاعر در کتوب مختلف القاب گوناگون امده است البته نا ديده نبايد گرفت که نويسنده گان در قسمت زنده گی نامه ای شاعر چهار لقب گوناگون يعنی امامی , هروی , کرمانی و امامی هروی را اورده اند البته هر کدام شان دلايل را برای شان دارند .

حالا می پردازيم به شرح دلايل هر کدام از نويسنده گان و تذکره نگاران:

1- ذبيح الله صفا در کتابش از او به اسم امامی نام برده است و دليل ان را هم اوردن اسم خود شاعر يعنی امامی در قسمت مقطع اشعار وی و شعرت شاعر به اين اسم در ميان شاعران هم دوره و مردم روزگارش گفته است.

نمونه شعر :  ما گر چه به نطق طوطی نفسيم ---  به شکر گفته های سعدی مگسم

                     در شيوه ء شاعری به اجماع امم --- هر گز من و سعدی با امامی نرسيم.

( مجدهمگر ).

امامی هم در رباعی که در زير نوشته ام جواب او را داده است :
در صدر بلاغت ارچه با دسترسم  ----  در عالم نظم ارچه مسيحا نفسم
دانم که بخاک درِ دستورجهان  -----  سحبان زمانه مجد همگر نرسم

2-  عده ای ديگر از او به اسم کرمانی نام برده است و دليل ان را هم چنين بيان نموده اند , چون شاعر مدت زياد از عمرش را در کرمان گذرانده است لذا می شود به او کرمای گفت .

3- نويسنده گانی ديگر از او به اسم هروی نام گرفته است و دليل ان را هم چنين بيان نموده است چون وی در هرات که در انروز گار به هری مشهور بود تولد شده است لذا درست تر همين است که او را هروی ناميد.

4- عده ديگر هم برای رفع مشکل و گرفتن قناعت مردم از او به اسم امامی هروی يعنی ترکيب از امامی که خود شاعر در اشعارش اورده و هروی که محل تولد او می باشد بوجود اورده به هر حال اين سخنان زياد جای بحث نيست .

بنا به گفته محترم ذبيح الله صفا امامی از جمله شاعران معروف روزگارش يعنی دوره ايلخانيان بوده است نام و نسب او مجموعا در ماخذ که ذکر شده است بنحويست که در بالا به شرح گرفته شده است البته در قسمت نام شاعر در ميان نويسنده گان مشکل وجود ندارد اما در رابطه به لقب و تخلص وی مشکل کوچک وجود دارد که در بالا روی ان بحث نموديم , البته مطالب را که محترم محمد بن بدر ضمن نقل قول شعری از فخری اصفهانی پدر شمس فخری اورده است از وی به اسم ملک الشعرا رضی الدين امامی هروی نام گرفته است که گرفتن همچو لقب يعنی ملک الشعرا خود نمايانگر چيره دستی شاعر در سرودن شعر نسبت به شاعران همدوره اش می باشد.

امامی از جمله شاعران مطرح هرات انروزی بوده است که مدت زياد از عمر خود را در هرات و کرمان گذرانده است وی قسمت زياد از زنده گی اش را در مدح ملوک کرت و سلاطين قراختايي گذرانده است و مدت را هم با شمس الدين محمد صاحب ديوان گذارنده و سپس به اصفهان رفته است و باقی عمر را در همان جاه گذرانده است.

البته معلومات زياد در رابطه به شاعر در دست نيست اما از همان معلومات محدود و کم هم می شود فهميد که دست بالايي در رابطه به ادبيات عربی داشته است و بنا به داشتن فضل و دانش وافر و تسلط به زبان عربی و دری و در عين حال داشتن اگاهی در مورد علوم مختلف دارنده شعرت بسياری بوده است.

چنانيکه حتی گاه گاهی عده ای از شاعران او را با سعدی شيرازی به مقايسه گرفته و درجه و مقام او را از سعدی هم بالا تر دانسته اند اما به صراحت تمام من شخصا خودم می گويم که بنا به همان ضرب المثل معروف اب در زير روغن نمی ماند او از توانايي های انچنانی بر خوردار نبوده است اگر می بود امروز بايد در مورد اش چيزهای نوشته می شود و از اندوره هم چيزهای برای ما می ماند و اثارش بايد چون اثار سعدی ارزش می يافت و به سر زبانها می افتاد , از جمله کسانی که او را با سعدی به مقايسه گرفته و او را نسبت به سعدی چيره دست تر دانسته است می شود از مجد همگر نام گرفت , او می گويد (( هر گز من و سعدی به امامی نرسيم )) همچنان صاحب اتشکده در اين موضوع قضاوتی نموده و مسله را به نفع سعدی به قضاوت گرفته است.

يکی گفت امامی امام هری را

ز سعدی فزون يافت مجد همگر

در اين ماجرا چيست رای تو ؟ گفتم

ستمگر بود مجد همگر ستمگر.

اگر به واقعيت اين شعر از خود امامی هروی باشد او خود مجد را به نقد کشانده و سخنان اش را رد نموده است به هر حال اگر ما خود مان اين دو شاعر را به مقايسه بيگيريم می شود گفت سعدی علاوه به سرودن نظم يعنی شعر مقام بزرگ را در نگارش نثر و مسايل اخلاقی هم داشته است در حاليکه امامی در اين زمينه ها اصلا کاری را انجام نداده است و سعدی کسی را حتی مدح ننموده است در حاليکه اشعار باقی مانده از امامی اکثرا اشعار مدحی می باشد لذا به صراحت می شود گفت که اين دو با هم فرق زياد از هر نگاه داشته است.

امامی در اواخر عمرش از هرات جدا شده و به اصفهان می رود و در همان جاه وفات می کند در رابطه به محل قبر شاعر هم اطلاعات در دست نيست به راستی اگر او چون سعدی می بود بايد قبرش هم درست مثل سعدی مشخص و معلوم می بود .

اما مولانا فخر الدين علی صفی متولد سال 939 هجری در رابطه به امامی هروی نوشته است که امامی هروی مرد عالم بود و بعلوم عقلی و نقلی از اقران شيخ سعدی بوده است ,  امامی هروی نسبت به سعدی علاقه بشتر به روش قدمای خراسان داشته است و مجد همگر هم کسی بوده است که به روش قدما علاقه داشته است شايد همين مسله باعث شده باشد که مجد او را نسبت به سعدی بر تر دانسته باشد و رنه ذوق سليم نمی تواند منکر ترجيح گفتار سعدی بر معاصران او باشد , اما سعدی هم در جايي مقايسه خود با امامی هروی را رد نموده با گفته های رکيک به ذم همگر پرداخته است .

هر کسی که بپايگاه سامی نرسد --- از بخت بد و سياه کامی نرسد

همگر که بعمر خود نکردست نماز --- اری عجب اگر به امامی نرسد.

بلاخره امامی در هفده هم محرم سال 686 در اصفهان وفات می کند و بنا به گفته ادوارد براون در گنج سخن ( جلد دوم ) باقی تاريخهای که در مورد وفات امامی امده است غلط و اشتباه می باشد.

امامی به گفته صفا از جمله شاعران بزرگی می باشد که در قرن هفتم شيوه شاعران مشرق و حتی زبان و غالب ترکيبات و مضامين شعری انان را درنظم قصايد خود حفظ نموده است و خودش هم مثل عده ای از انان مداح زبر دست و غزلسرايي خوش لحنی بوده است در عين حال وی بنا به ذوق اهل زمان گاه گاهی به عرفان هم رو اورده است زيرا خود در مراحل سلوک سير می کند و همچون سلطان اوليا زين الدين که معروف به پير هند می باشد زنده گی فقيرانه را اختيار می کند , از ديوان او که شامل مدايح سلطان و امرا و وزراء زمانش در هرات , کرمان و اصفهان است , نسخه ای در دست است و بنا به گفته محترم صفا در حدود دو هزار بيت دارد که در قالب قصيده , غزل , رباعی و قطعه سروده شده است , و اثر ديگر او رساله يي است به تازی که در ان شاعر به شرح قصيده به نام ذوالرمه پرداخته است.

که نمونه ان را برای تان اورده ام:

ترک من پوشد ز اتش پرنيان بر روی اب --- ماه من بندد ز سنبـــل سايبــان بــر افتاب

سنبل او مـــــهر پرور مهر او سنبل پناه --- اب او در عيــن اتش , اتش او عــــين اب

پيش اب و اتش و رخسار و تاب سنبلش --- همچو سنبل پر ز پيچم همچو افتاب پر ز تاب

شعر وی همچنان ادامه دارد تا به اخر.

حالا می پردازيم به خوانش يک غزل عاشقانه شاعر.

ز دل بگذر، کرا پرواي جانست ؟  ----   حديث دل حديث کودکانست
نشان دل چه مي پرسي که از جان  ---- در اين ره ياد کردن بيم جانست
مرا وقتي دلي بودي و عمريست  ---- که آن مانند دلبر بي نشانست
چوبا جانان و دلبر در شهودم  ----   دلم جانان و جانم دلستانست
چنان مستغرقم ز انفاس لطفش  ----  که گويي آب ترکيبم روانست
چنان در حيرتم زاسرار عيشش  ----  که گويي آشکارم در نهانست
نفس در کشف اين اسرار شرک است  ----  يقين در کوي اين مذهب گمانست
باو گر هيچت ايمانست خود را ----   زره برگير و بنگر کو عيانست
مرا وقتي که در خود نيست گردم  ----   ببين گرديده اي داري که آن است
عبارت از خبر زين ماجرا نيست  ----   امامي کافرست ار در ميانست
از رباعيات اوست :
هرگه که دل خسته در آن مي کوشد ---  کز ساغر غم مي دو لعلت نوشد
عناب لبت مردمک چشم مرا ---  گويد مگرت هنوز خون مي جوشد.
و نيز:
اي مطلع خورشيد زه پيرهنت  ---  شب در شکن طره عنبرشکنت
گفتي شب هجر تو کنم روز وصال  ---- ديدي که چو صبح اول آمد سخنت

ماخـــــــذ:

1-   صفا , ذبيح الله , تاريخ ادبيات ايران , جلد سوم , ص 546.

2-    خليلی , خليل الله , اثار هرات , ص 138.

3-   فرهنگ دهخدا.

4-   دانشنامه ادبيات فارسی , دايرالمعارف , جلد اول.

5-   لغت نامه.

6- حبيب السير.


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت


معرفی مختصر قابوسنامه

معرفی مختصر قابوسنامه :

قابوس‌نامه يكي از آثار ارجمد زبان فارسي در قرن پنجم هجري قمري/يازدهم ميلادي است كه عنصر المعالي كيكاوس بن قابوس براي فرزندش گيلان‌شاه در چهل و چهار باب نوشته است. او خواسته است بدين وسيله تجربيات خويش را در اختيار فرزندش بگذارد و او را راهنمايي كند و مسائل مختلف زندگاني و هنرها و پيشه‌هاي گوناگون آن زمان را بدو بياموزد تا وی راه‌هاي مختلف معيشت را بداند. آغاز نگارش كتاب در  475  قمري يعني در  63 سالگي نويسنده بوده است , گوناگوني موضوع باب‌هاي كتاب نمودار سودمندي‌هاي فراواني است كه از مطالعه‌ي آن‌ها بخصوص از نظر تحقيق در اوضاع و احوال اجتماعي، سياسي، اقتصادي، ديني، علمي و ادبي آن عصر حاصل مي‌شود.

 بدين سبب ملك الشعراي بهار آن را "مجموعه‌ي تمدن اسلامي پيش از مغول" شمرده است. در قابوس‌نامه از مطالب فراواني سخن مي‌رود: از شناختن ايزد تعالي، ستايش پيغمبر، حق پدر و مارد، دانش و هنر آموختن، پندهاي انوشيروان، پيري و جواني ، از طرز غذا خودن و نوشيدن گرفته تا مهماني كردن و مهمان شدن، مزاح و نرد و شطرنج، عشق ورزيدن، گرمابه رفتن و خفتن و آسودن، شکار كردن و چوگان زدن و كارزار كردن، جمع مال و امانت نگاه داشتن، برده خريدن، خانه خريدن، اسب خريدن، زن خواستن، فرزند پروردن، دوست گزيدن، انديشه كردن از دشمن ، تجارت، طب، نجوم، شاعري، خنياگري، نديمي، كاتبي، وزيري، سپهسالاري، پادشاهي، دهقاني، جوانمرد پيشگي و بسياري كارهاي ديگر.

اين همه موضوعات گوناگون را نويسنده به نثري روشن و ساده و روان بيان كرده كه زيبا نيز هست. هم چنين، حكاياتي كه در خلال باب‌ها مي آورد بر لطف مباحث آن مي‌افزايد , صميميت و صداقت لهجه‌ي نويسنده، اصالتي برجسته و ممتاز به كتاب بخشيده است. از سوي ديگر، توجه وي به زنده گی عملي و تجارب بدست اورده در دوره های گوناگون زندگي سبب شده كه هر موضوعي در اين كتاب از نظر عمل , واقع بينانه مطرح شود

بنا به ارزش که اين اثر گران سنگ داشته است شاعران  و نويسنده گان بعد از وی تلاش نموده مفاهم اين اثر را به قالب های گوناگون به جامعه انسانی اش تقديم دارد بطور مثال ، سنايي غزنوي در حديقه الحقيقه حكايتي از قابوس‌نامه را به شعر درآورده است. از آن پس، محمد عوفي در جوامع الحكايات و لوامع الروايات، قاضي احمد غفاري در نگارستان، نظامي گنجوي در خسرو و شيرين، فريد الدين عطار نيشابوري در اسرارنامه، الهي‌نامه و منطق الطير، ، ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان، سعدالدين كافي در قصيده‌ي خود، خسرو دهلوي در مثنوي مطلع الانوار، عبدالرحمن جامي در منظومه‌ي سلسله الذهب، حكايات و مطالبي از آن نقل كرده‌اند كه گاه با ذكر مأخذ است و گاه اگر چه از قابوس‌نامه يادي نكرده اند، معلوم است كه از آن بهره برده‌اند.

قابوس‌نامه تا كنون نوزده بار در ايران و خارج از ايران، بصورت كامل يا منتخب، چاپ شده است.

چاپ نخستين به تصحيح رضاقلي‌خان هدايت است همراه با مقدمه‌ي مختصري از او و با رساله‌ي اندرزنامه‌ي اميرتيمور گورگان مشهور به تزوك تيموري كه در 1285 در تهران بصورت چاپ سنگي منتشر شده است. از ديگر چاپ‌هاي معروف آن(هشتمين چاپ) تصحيح استاد سعيد نفيسي است كه در 1342 نيز بي هيچ تصرفي با تكمله‌اي كوتاه در تهران دوباره چاپ شد. آخرين تصحيح قابوس‌نامه براساس قديمي‌ترين نسخه‌هاي موجود با مقدمه و مفصل به كوشش غلامحسين يوسفي انجام پذيرفته كه تا كنون دو بار چاپ شده است.

شهرت قابوس‌نامه از مرزهاي قلمرو زبان فارسي گذشته و اين كتاب به چندين زبان ديگر هم ترجمه شده است. نخستين آن‌ها ترجمه‌ي تركي كتاب است , پس از ترجمه ي تركي، خاورشناس آلماني ديتس، قابوس‌نامه را از روي روايت‌هاي تركي به زبان آلماني درآورد و در 1811 ميلادي در برلين به چاپ رساند. اين ترجمه از جمله آثاري بوده كه گوته، شاعر آلماني، پيش از سرودن ديوان شرق و غرب خوانده بوده و با مترجم آن نيز مكاتبه داشته و در آشنايي شاعر با ادبيات فارسي و فرهنگ ايران مؤثر بوده است. كري فرانوسي هم در 1886 ميلادي از روي چاپ رضاقلي‌خان هدايت ترجمه‌ي فرانوسي قابوس‌نامه را فراهم آورد و در پاريس به چاپ رساند. سپس، روبن ليوي پس از آن كه تصحيح جديدي از متن قابوس‌نامه را در 1951 جزو انتشارات كيب در هارتفورد انگلستان به چاپ رساند، در همان سال ترجمه‌ي انگليسي آن را نيز در لندن چاپ و منتشر كرد. بعدها ترجمه‌ي روسي قابوس‌نامه را برتلس در مسكو در 1953 ميلادي، ترجمه‌ي عربي آن را محمد صادق نشأت و امين عبدالمجيد بدوي در مصر در 1378 قمري/1958 ميلادي و ترجمه‌‌ي ژاپني آن را كورو يانگي به چاپ رساندند.

خوب حالا می پردازيم به اصل مطالب , يعنی مقايسه محتوايي قابوسنامه با ضرب المثل و يا ارسال المثل های رايج زبان ما که استاد محترم برايم وظيفه جمع اوری و مقايسه ان را سپرده بود , البته من تلاش نموده ام که همه حکايت های موجود درکتاب را به خوانش گرفته و با ضرب المثل های که قبلا از زبان مردم شنيده و جمع اوری نموده بودم به مقايسه بيگيرم , لذا من برای مستند ساختن ادعا هايم متن که همان مفهوم يعنی محتوايي ضرب المثل و يا ارسال المثل را به ما می رساند من همان بخش ها را از داخل کتاب با دادن ماخذ بيرون نويسی نموده و با ضرب المثل ها و ارسال المثل های زبان ما به مقايسه گرفته ام.

 

1-   بدان نام که مادر و پدر نهند همداستان مباش که ان نام نشانی باشد نام ان باشد که تو به هنر بر خويش تن نهی تا از نام جعفر و زيد وعمر و عثمان و علی به استاد و فاضل و حکيم اوفتی.

از همه اولتر اگر ما از نگاه سبک شناسی به مسله بپردازيم متوجه می شويم که به جای کامه امروزی ما حرف واو در متن به کار گرفته شده است .

-       فرزند هنر باش نه فرزند پدر --- فرزند هنر زنده کند نام پدر را.

( باب ششم , ص 29 , در فزونی گهر از فزونی خرد و هنر ).

2- تا نخواهند کسی را نصحت مگو و پند مده خاصه کسی را که پند نشنود و او خود افتد و بر سر ملا هيچ کسی را پند مده.

نويسنده با نوشتن بر سر ملا هيچ کسی را پند مده به يک نقطه بسيار جالب از نگاه روان شناسی اشاره نموده است که ما در زبان مان ضرب المثل که عين مفهوم را ارايه می دارد داريم.

-       هر سخن جايی و هر نکته مکانی دارد.

( باب ششم , ص 31 , در فزونی گهر از فزونی خرد و هنر ).

3- داستان معروف متوکل خليفه بغداد که در رابطه به کسی به اسم فتح نوشته شده ام داستان از اين قرار است که فتح در اب غرق می شود , خليفه برای مسولين در بار حکم می کند که او را زنده و يا مرده از اب در اورند بالاخره انها فتح را بعد از چند روز  از دريا زنده می کشند وقتی از او می خواهد که غذا بخورد او می گويد من سيرم , وقتی از او می پرسند که چگونه ممکن است شما که در اب بوديد انجا که غذا نبود , او می گويد که هر روز اب يک نان را در انجا می اورد ومن ان نان را گرفته می خوردم , خليفه به مسولين فرمان می دهد که همان کسی که نان را در اب می انداخت پيدا نموده و به دربار حاضر نمايند بالاخره ان مرد پيدا شده و  خليفه برايش مقدار زمين در عراق به گونه پاداش می دهد که همه حکايت از نگاه محتوايي درست همين ارسال المثل را به ذهن ما می اورد.

- نيکی کو در اب انداز.

- تو نيکی کرده اندر دجله انداز --- که ايزد در بيابانت دهد باز.

( باب ششم , ص 33 , فزونی گهر از فزونی خرد و هنر ).

4- در غم مردمان شادی مکن تا مردمان در غم تو شادی نکنند.

- چيزی که به خود نمی پسندی به ديگران هم نپسند .

- نزن به دوازه کسی به انگشت که نزنند به دروازه ات به مشت.

( باب ششم , ص 31 , فزونی گهر از فزونی خرد و هنر ).

 

 5- از مشورت با پيران عار مدار , و با عاقلان و دوستان مشفق مشورت کن.

- بی پير مرو به خرابات --- هر چند که اسکندر جهان شوی.

- اگر کسی نبود با کلاهت مشوره کن.

( باب ششم , ص 45 , فزونی گهر از فزونی خرد و هنر ).

6- اگر همجنسی از ان تو را شغلی اوفتد از بهر او بکوش , رنج تن و مال دريغ مدار اگر چه دشمن و حاسد تو باشد که اگر وی بدان اندر داند فرياد رسيدن تو او را از ان محنت بيش بود و باشد که ان دشمنی دوستی گردد.

- خون با خون شسته نمی شود خون را بايد با اب شست .

( باب ششم , ص 46 , فزونی گهر از فزونی خرد و هنر ).

7- بسيار دان و کم گوی باش , نه کم دان و بسيار گوی.

- کم بگوی محکم بگوی .

( باب هفتم , ص 55 , در پيشی جستن از سخندانی ).

8- هر سخنی که بگويند بشنو و لکن به کار بستن شتاب زده مباش و هر چه بگويي نا انديشيده نگوی.

- اب نديده موزه نکش .

- عجله کار شيطان است.

( باب هفتم , ص 54 ,  در پيشی جستن از سخندانی ).

9- اگر خواهی راز تو دشمن نداند با دوست مگوی .

- از دهان بور ( بيرون )  شد جهان پر شد.

( باب هشتم , ص 61 , در ياد کردن پند های نوشيروان ).

10- اگر خواهی که تمام ( کامل ) مردم باشی انچه به خويشتن بپسندی به هيچ کسی مپسند.

- انچه به خود نمی پسندی به ديگران هم مپسند.پ

( باب هشتم , ص 65 , در ياد کردن پند های نوشيروان ).

11- اگر چه بسيار بود تو به تقدير و تدبير به کار بر , که اندکی بتقدير و تدبير بهتر که بسياری بی تقدير و تدبير.

- صرفه روز کار بهتر از حاصل قندهار .

-اب دريا باشه ام اصراف نه كو.

( باب بيست و يک , ص 128 , در جمع کردن مال ).

12- روزی بازرگانی بود به دکان بياع به هزار دينار معامله کرده بود , چون معامله به پايان رسيد ميان بياع و تاجر در حسابی خلاف بود به قراطی زر , بياع گفت تو را بر من ديناری زر باقی است , تاجر گفت ديناری و قراطی باقی است , بر اين حديث از بامداد تا نماز پيشين شما کردند.

- حساب در مثقال , بخشش به خروار .

( باب سی و دو , ص 197 , در بازرگانی کردن ).

13- چنان کن که چون از خوان بر خيزی کم خوار و بسيار خوار هر دو سير باشند.

- کاری کن که نه سيخ بسوزد و نه کباب.

( باب دهم , ص 80 , در خويشتن داری و ترتيب خوردن و آيين ان ).

14- تا تو باشی حق را منکر مشو , اگر کسی با تو در آميخت به خاموشی آن ستوه او را بنشان و جواب احمقان خاموشی دان.

- جواب احمق خاموشی است.

- شعر غزيز

(باب ششم , ص 36 , در فزونی گهر از فزونی هنز و خرد ).

15- حکايت معروف امير ابوالسوار :  چون من اين سخن گفتم  به روستای گرگان اندر کوه دهی است و چشمه اب از ده دور است زنان که اب ارند گروهی گرد ايند و هر کس با سبويي از ان چشمه اب بر دارند و سبوی بر سر نهند و جمله باز گردند و يکی از ايشان بی سبوی از پيش ايشان همی ايد و به راه اندر همی نگرد , و کرمی است سبز اندر زمينهای ان ده , هر کجا که ان کرم همی يابد از راه يکسو همی افگند تا اين زنان پای بر ان کرم ننهند , چه اگر کسی از ايشان پای بر ان کرم نهد و کرم زير پای او بميرد اين اب که اندر سبوی بر سر دارد در وقت گنده شود , حکايت همچنان ادامه دارد اما شاه تصور می کند که مرد مورد اطمنانش برای او دروغ می گويد از او شاهد و ثبوت برای گفته هايش می خواهد و او برای مدتهای زياد دنبال شاهد و ثبوت می رود.

- دروغ راست نمای به از راست دروغ نمای.

( باب هفتم , ص 48 , در پيش جستن از سخندانی ).

16- عمرو را گويند يک چشم داشت , انگه که امير خراسان گشت روزی به ميدان رفت که گوی زند وی را سپهسالاری بود وی را ازهر خر گفتندی , اين ازهرخز بيامد و عنان او را بگرفت و گفت نگذارم که گوی زنی , عمرو گفت چون تو چوگان زنی روا بود که من چوگان زنم , گفت نه , گفت چرا ؟ , گفت ازيرا که ما را دو چشم است اگر گوی بر يک چشم ايد ما را و با يک چشم کور شويم يک چشم ديگر داريم که بدان ببينيم و تو يک چشم داری اگر به اتفاق گوی بر چشم تو ايد , اميری خراسان بدرود بايد کرد , عمرو گفت با همه خری , خود راست گفتی.

- از خانه هندو قران بيرون شده است.

( باب نوزده هم , ص 119 , باب چوگان زدن ).

17- اما زنده گی خويش نيز تلخ مدار و در روزی بر خويش مبند و خود را به تقدير نکو دار و انچه در بايست بود تقصير مکن , بر خويشتن هزينه کن که چيز انچه عزيز ترست اخر از جان عزيز تر نيست.

- جان باشد که جهان باشد که جان نباشد جهان را چه کنيم.

( باب بيست و يک , ص 131 , در جمع کردن مال ).

18- و از اين چند روی ( سبب ) اگر نخوری دوستر دارم و لکن جوانی و دانم که رفيقان بد نگذارند که نخوری.

- الوچه از الوچه رنگ می گيرد .

- با ماه نشينی ماه شوی با ديگ نشينی سياه شوی.

( باب يازده هم , ص 82 , در ايين شراب خوردن ).

19- ديگر از دشمنان به هيچ حال ايمن مباش خاصه از دشمن خانه , و بيشتر از دشمن خانه ترس که بيگانه را ان ديدار نيفتد در کار تو که او را افتد.

- از مار درون ( داخل ) استين بترس

-دستي بيرار ره بيرار قطع نه

- من از بيگانگان هر گز ننالم --- که با من هر چه کرد اين اشنا کرد.

( باب بيست و نهم , ص 167 , درانديشه کردن از دشمن ).

20- اما ای پسر بدان و اندر کار های افراط مکن و افراط را شوم دان , و اندر همه شغلی ميانه باش !

- نه انقدر شرين شو که از شرينی خورده نشوی و نه انقدر تلخ که از تلخی خورده نشوی.

- خاصيت پوقانه را نداشته باش که در يک باد پر شوی و در يک سوزن خالی.

( باب هفتم , ص 53 , در پيشی جستن از سخن دانی ).

21- چرا دشمن خوانی کسی را که دشمن دوستان تو باشند.

- دشمن دشمن ما دوست ماست .

( باب هشتم , ص 60 , در ياد کردن پند های نوشيروان ).

 

گرد اورينده : عبدالوهاب ازاد

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 18:10 موضوع | لینک ثابت


نگاهی به زنده گی و افکار عرفانی خواجه عبدالله انصاری.

 نگاهی به زنده گی  و افکار عرفانی خواجه عبدالله انصاری.                                                                                       

اين هم قسمتی از زنده گی و افکار خواجه عبدالله انصاری :                                             
خواجه عبدالله انصاري در سال 396 هـ. ق در يکی از ولايات افغانستان امروزی به اسم هرات و در هرات هم بنا به گفته جامی در نفحات الانس در کهنديژ ديده به جهان گشود , البته در ان زمان مرکز اسلام و مسلمين همين بغدادامروزی بود و القادر باالله در انجا حکمرانی می نمود
خوب بنا به نوشته های نشر شده در مورد اين مرد بزرگ می شود گفت که عده زياد از دانشمندان در همان ايام طفوليت از اينده درخشان او خبر های به پدرش داده بودند , خواجه از کودکي زباني گويا و طبعي توانا داشته و شعر عربي و فارسي نيکو ميسروده و بهر دو زبان عــــربي و فـــارسي مسلط بوده است ـ در بعضي اشعارش انصاري و در برخي پيـــر هــرات تخلص فرموده است ـ

شيخ السلام که در کشور ما افغانستان به خواجه عبدالله انصاري هروي معروف است اشعار و رباعيات بسيار شيرين بزبان فارسي دارد .

مطلب ديگر که قابل تذکر است اينکه بسياري از رباعيات که به عمر خيام منسوب است از خود او نيست بلکه از اساتيد ديگر از قبيل خواجه عبدالله انصاري و سلطان ابو سعيد ابولخير و خواجه حافظ و ديگران مي باشد ـ

پدر او ابومنصور انصاري از فرزندان ابو ايوب انصاري است که حضرت رسول اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هنگام هجرت به مدينه، در منزل او فرود آمدند.در مورد در رسانه ها نوشته های جالب را می بينيم.

ابواسمعيل عبدالله ابن ابي منصور انصاري، معروف به پير هرات، از علماي نام آور شريعت و پيران و رهرويي با حقيقت و طريقت است كه بعد از شش جد به ابوايوب انصاري مي رسد. ابوايوب انصاري، از صحابه ي حضرت رسول اكرم (ص) است و زماني كه حضرت رسول (ص) از مكه به مدينه هجرت فرمود، همه استدعا داشتند كه حضرت به خانه آن ها وارد شود ، اما حضرت فرمودند هرجا شتر فرود آيد، من آنجا درآيم.

و بنا به نوشته ها شترِ حضرت در خانه ابوايوب بنشست و حضرت به خانه ابوايوب مقيم شد ,     بنا به نوشته ها ابو ايوب انصاري در زمان خليفه سوم حضرت عثمان ع به خراسان آمد و در هرات ساکن شد مادرش هم از اهالی بلخ امروزی من و شما بوده است.

ابومنصور پدر خواجه ، مردي طالب دانش و معارف ديني بود، اما پس از آنکه به هرات آمد و تشکيل خانواده داد از دنياي مورد علاقه اش که همان عرفان بود دور افتاد ولي با وجود ان او در طريق صداقت و ايمان، نخستين آموزگار فرزند خويش خواجه عبدالله بود , خواجه عبدالله اولين راهنماي زندگي و نخستين مشوق خورد را در راه کسب علم و معرفت، پدر خويش مي داند و مي گويد: من هفتاد و اند سال علم آموختم و نوشتم و رنج بردم. در اعتقاد ، اول از پدر خود آموختم که صادق بود و متقي ، که کسي آن چنان نتوانستي بود .خواجه عبدالله انصاري از نوابغ عصر خود به شمار مي آمد. او در عصري مي زيست که از يک سو فقر و ظلم بيداد مي کرد و از ديگر سو تمايل عموم مردم به انديشه هاي ديني و عرفاني تا جايي بود که گوشه و کنار شهرهايي همچون هرات و نيشاپور پر از خانقاه هاي صوفيان بود و تعداد زياد خانقاه ها در دوره کودکي و جواني خواجه عبدالله انصاري در خراسان و به ويژه در هرات و نيشاپور به اندازه اي است که اين گمان را بر مي انگيزاند که بيشتر مردم يا خود صوفي بوده اند يا به اين گروه علاقه داشته اند.

 خواجه عبدالله انصاري، از همان دوران کودکي و نوجواني، نبوغ خود را در فهم و درک مسائل ديني نشان داد. براساس آنچه خود خواجه عبدالله گفته است در نه سالگي به راحتي قادر به خواندن و نوشتن بود و در حدود هفتاد هزار بيت شعر فارسي و صد بيت شعر عربي از معاصران و متقدمان خود را حفظ کرده بود ,  خوب بنا به نوشته های رسيده به ما از بر نمودن حدود سيصد هزار حديث با چندين هزار سند معتبر خود می تواند بيانگر نبوغ او در سالهاي بعدي عمرش باشد.

خواجه عبدالله در تاليف احاديث به جا مانده از حضرت رسول اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رنج و سختي زيادي کشيد، تا جايي که خود مي گويد:

انچه من کشيده ام در طلب حديث مصطفي صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هرگز کس نکشيده باشد, داستان جالب در اين مورد در کتوب امده است می گويد , خواجه در يکی از سفر هايش که از  نيشابور شروع شده بود ،  در جريان سفر  خواجه مصروف کار روی احادث بود و باران هم زياد می باريد ، او حديث های کار شده را به بالای شکم گرفته و خود را خم گرفته بود  تا تر نشود , بنا به همچو اسناد و منابع می شود گفت که او از در زمينه حتی خود را فراموش نموده و تلاش می ورزيد که کارهايش به باد فنا نرود و در عين حال علاقه بی نهايت او را به ما می رساند.                                                              خواجه عبدالله حتي لحظه اي از عمر گرانقدر خود را در بيهودگي و بيجاه تلف نکرده ، او از طلوع سپيده دم تا پاسي از نيمه شب، يا وقت خود را به قرائت آيات کلام الله مجيد و تامل در آن سپري مي کرد و يا در کنار عالمان به موعظه ها و گفته هاي آنان گوش مي داد.

خواجه می گويد:

همه روز بنوشتمي و روزگار خود بخش کرده بودم. چنانکه مرا هيچ فراغت نبودي , بديهي است در آن شرايط ناسازگار که فقر و تهيدستي خصوصيت بارز حيات مادي آن دوره بود، در جستجوي دانش بودن و همه عمر خود را صرف کسب معرفت کردن، کار ساده اي به نظر نمي رسيد. خواجه عبدالله انصاري در اوج فقر جز به "معرفت" به چيزی ديگری نمي انديشيد.                             خود خواجه عبدالله در اين مورد گفته است , بامداد پگاه به مقري شدمي به قرآن خواندن؛ چون باز آمدمي، به درس مشغول شدمي، به شب در چراغ، حديث مي نوشتمي و فراغت نان خوردن نبودي. مادر من نان پاره لقمه کرده بودي و در دهان من مي نهادي در ميان نوشتن , حق سبحانه و تعالي مرا حفظي داده بود که هر چه زير قلم من گذشتي، مرا حفظ شدي                              .
خواجه عبدالله در حديث و شعر و شرع، در محضر علماي بسياري حضور داشت، اما کسي که رموز تصوف و حقيقت را به او باز نمود و تاثر ويژه روی شخصيت او گذاشت ، شيخ ابوالحسن خرقاني بود.

 خواجه عبدالله خود مي گويد : اگر من خرقاني را نديدمي، حقيقت ندانستمي , نخستين ملاقات خواجه عبدالله با خرقاني هنگامي است که در سال 424 به قصد زيارت خانه خدا، هرات را ترک مي کند و هنگام بازگشت از سفر حج ، با خرقاني روبرو مي شود.                                      
خرقاني نيز با ديدن خواجه عبدالله که جواني پرشور و هوشمند بود، او را گرامي داشت و خواجه حتی خود خواجه در زمينه نوشته است , مريدان خرقاني مرا گفتند که سي سال است که تا با وي صحبت مي داريم. هرگز نديده ايم که وی کسي را چنان تعظيم کند که تو را چنان نيکو داشت بنا به نوشته ها  , خواجه عبدالله به ديدار ابوسعيد ابي الخير هم رفته است.                                  
خواجه عبدالله درباره شيوه زندگي صوفيانه خود مي گويد:

من بسيار به جامه عاريتي مجلس کرده ام و بسيار به گياه خوردن و آن وقت ياران داشتم و دوستان و شاگردان، همه توانگر بودند ، هر چه من خواستمي بدادندي، اما من نخواستمي و بر ايشان پيدا نکردم و من گفتمي چرا ايشان خود ندانند که من هيچ ندارم و از هيچ کس چيزي نخواهم؟ من خُرد بودم هنوز، که پدر من دست از دنيا بداشت و دنيا همه بپاشيد و ما را در رنج افکند، و ابتداي درويشي و محنت ما از آن وقت بود. من به زمستان پوشاک نداشتم، و سرماي عظيم بود و در همه خانه من بوريا يکي بود، چندان که بر وي بخفتمي، و نمد پاره اي که بر خود پوشيدم , اگر پاي را بپوشيدمي سر برهنه شد و اگر سر را بپوشيدمي پاي برهنه شدي؛ و خشتي که زير سر نهادمي و ميخي که جامه لباس بر آن کردمي و بياويختمي.
از خواجه عبدالله آثار زيادي به جا مانده است که اغلب آنها به نثر مسجع و آهنگين است.
خواجه عبدالله شعر هم مي سروده ولي بيشتر شهرتش به سبب رساله هاي متعدد است که از او به ما رسيده است خوب در اين جاه می پردازيم به ذکر اثار خواجه که به ما رسيده است.                                 
1- ترجمه طبقات صوفيه: که آن را به لهجه "هروي" ترجمه کرده است.                           
2- تفسير قرآن: که اساس کار ابوالفضل ميبدي در تأليف کتاب "کشف الاسرار" قرار گرفت.                         و علاوه بر ان رسايل  می شود از رساله هاي مناجات نامه، نصايح، زادالعارفين، کنزالسالکين، قلندرنامه، محبت نامه، هفت حصار، رساله دل و جان، رساله ي واردات و الهي نامه که همگي به نثر مسجع هستند نام گرفت که امروز از او برای ما رسيده است و می شود از ان استفاده نمود.                                                     

اکنون چند نمونه از کلام خواجه (رساله مقولات) که داراي تأثير و سوز و شور مخصوصي است و پندهاي لطيف معنوي را هم در بر دارد در اينجا نقل می کنم:

الهي به حرمت آن نام که تو خواني و به حرمت آن صفت که تو چناني، درياب که مي تواني الهي، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بيداد کردم؛ گفتي و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم.       الهي، اگر تو مرا خواستي من آن خواستم که تو خواستي.                                                                                                                   
الهي، بهشت و حور چه نازم ، مرا ديده اي ده که از هر نظر بهشتي سازم.                                      
الهي، در دل هاي ما جز تخم محبت مکار و بر جان هاي ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و برکشت هاي ما جز باران رحمت خود مبار.

پنج چيز نشانه سختي است ، بي شکري در وقت نعمت، بي صبري در وقت محنت، بي رضائي در وقت قسمت، کاهلي در وقت خدمت، و بي حرمتي در وقت صحبت.

الهي، عبدالله را از سه آفت نگاهدار، از وساوس شيطاني، از هوا و هوس جسماني و از غرور ناداني.

الهي، اگر مرا در دوزخ کني، دعوي دار نيستم، و اگر در بهشت کني، بي جمال تو خريدار نيستم.

خواجه از بزرگان مشايخ و علماي راسخ بوده و بخدمت شيخ ابوالحسن خرقاني اخلاص و ارادت خاص داشته است , خود در مقالات گويد ـ عبدالله مردي بود بياباني ميرفت بطلب آب زندگاني ناگاه رسيد به ابواحسن خرقاني چندان کشيد آب زندگاني که نه عبدالله ماند نه خرقاني ـ

خواجه عبدالله انصاري از جمله علما و محدثين و از اکابر صوفيه و عرفا است مذهبش حنبلي و او در اعتقادش سخت پا بند و استوار بود.

در اين جاه می پردازيم به ويژه گی های شخصيتی و زبانی وی :

خواجه عبدالله انصاري كه مقامي شايسته در عرفان دارد و نام پرآوازه اش درگوشه و کنار زمين و زمان پيچيده، عارفي است وارسته و سالكي است آراسته و صاحب كرامات فراوان. در علم و دانش و قدرت بيان و كلمات شيرين و عبارات زيبا و نمكين، مطالبي خلق كرده كه مونس دردمندان و انيس و جليس و همنشين شيفته دلان و گوشه نشينان است.

كلامش دلنشين و سخنانش آتشين؛ زيرا آنچه از دل برخاسته، در دل ها نشسته و راهي بس عميق به وجود آورده كه با اداي آن سوزها برمي خيزد و هر شنونده را با آتشي خالصانه گرم و سوزنده و پر احساس مي كند و سرتا پاي وجودش را، فرا می گيرد.

سخنانش اگر چه اكثراً به صورت نثر مسجع و مقفا است، ولي ساده و روان و شيواست و از اين رو، مطلوب دل ها و مورد پسند سوخته دلان و سودا زدگان و حق طلبان است. گفتارش، صفابخش محفل دردمندان و آثارش آرام بخش روح , دل و جان است.

خواجه از زمان طفوليت در كسب علم و كمال، كوشيد و از اين تلاش و كوشش تا پايان عمر، دمي فرو نگذاشت. وقتی وی در هرات مجلس مي گفت ، طالبان , مريدان و شاگردان بي شمارش چنان مشتاقانه گرد مي آمدند كه حدي بر آن متصور نبود ،وی در جريان سخن هايش در محافل ، به امر به معروف و نهي از منكر و اشاعه ي دين مبين اسلام مي پرداخت و در اين مورد به جديت تمام تلاش و كوشش مي نمود كه ظاهر شريعت از هر لحاظ مراعات گردد.

خواجه در تقوي و عبادت و مراقبت و رياضت و حفظ حقوق ديگران، در عصر خود بي مثال و بي نظير بود. به آنچه مي گفت عمل مي نمود , وی عارف و خداشناس بود.

ارادتمندانش، بااين فضايل ملكوتي و انساني و عرفاني او ، چون پروانه به دور شمع وجودش جمع مي گشتند و از محضرش كسب فيض مي نمودند.

بالاخره اين مرد بزرگ در سال 481 هجري پس از 84 سال عمر و زندگي پر بركت ديده از جهان فرو بست و آرامگاهش در  گازرگاه هرات كه اكنون معروف به بزرگاه» است قرار دارد و زيارتگاه مشتاقان و ارادتمندان او مي باشد. 

پايان.

با احترام شاگرد شما عبدالوهاب"" ازاد "".


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت


دوستان ! دوست تان به کمک مالی تان برای نشر اثرش ضرورت دارد

دوستان !

دوست تان به کمک مالی تان برای نشر اثرش ضرورت دارد

 

عبدالوهاب "" آزاد ""محصل سال سوم دانشکده ادبيات و علوم بشری ديپارتمنت زبان دری, دانشگاه هرات باستان.

شماره تماس : 0093797806655

ادرس ايميل : wahab_azad@yahoo.com

 

گرينده : دوستان محترم که علاقه به کار های فرهنگی و هزارگی دارند.

موضوع: درخواست کمک مالی برای نشر و چاپ اثر دومی نويسنده که بعد از مدتها تلاش اماده چاپ شده است.

 

سلام و احترامات خود را خدمت شما دوستان تقديم داشته و پيروزی تان را از خداوند بزرگ خواهانم.

              بعد از تقديم سلام و احترامات اميدکه شاد و در امورات زنده گی تان موفق و پيروز باشيد.

غرض از مزاحمت مقام محترم اين است , اينجانيب که شهرتم در بالا ذکر شده است بعد از مدت ها تلاش و پشت کار زياد بلاخره توانستم که يک از کتاب های سخت معلوماتی (( دست برتر دارنده 361 صفحه)) در مورد زنده گی هزاره ها را که در جريان جنگ های داخلی توسط يک تن از امريکاييان اسير توسط قومندانان جهادی هزاره مربوط به حزب اسلامی , که به شکل کاملا مستند و با تمام جزييات نوشته شده است , از زبان انگليسی به دری ترجمه نمايم , البته اين دومين اثر نگارنده می باشد و اثر اولی نويسنده به اسم هزاره ها و کان کويله پاکستان که يک اثر تحقيقی علمی می باشد , سال قبل در شهر کويته پاکستان در جريان رخصتی های زمستانی ام به  همکاری تنظيم نسل نو هزاره مغل به نشر رسيد و حالا در بازار قابل يافت می باشد.

خوب حالا که شرايط طوری ديگر شده است و من همين سه سال است که در شهر باستانی هرات مصروف تحصيل می باشم و در جريان همين سه سال طبق معمول هر روز مدت را روی اين اثر کار می کردم تا اينکه به کمک خداوند بزرگ توانستم کار ترجمه اين اثر بزرگ را با تمام کار هايش به پايان برسانم.

خوب شرايط اقتصادی يک محصل بنا به قول معروف آنچه عيان است چه حاجت به بيان است برای همگان معلوم و اشکارا می باشد , بلاخره همه اين مسايل و مشکلات دست به دست هم داده و مرا واداشت که از شما دوستان گرامی به عنوان يک منبع کاملا علم دوست و گام بردار در اين راستا خواهش نمايم که در زمينه نشر و چاپ اين اثر گران بها , مستند و با ارزش که در رابطه به زنده گی واقعی مردم تان نگاشته شده است از اينجانيب همکاری های مالی شان را دريغ ندارد , اثر ذکر شده در بالا حالا کاملا اماده چاپ بوده يعنی همه کار های ان به پايان رسيده و فقط دنبال کدام منبع مالی می گردد که دست نگارنده را گرفته و يک خدمت بزرگ انسانی و فرهنگی را که مسوليت فرد فرد ماست انجام دهد , و بدين ترتيب اين اثر در خدمت خواننده گان محترم قرار گيرد.

 من بعد از مشوره با دوستان بالاخره تصميم گرفتم که در زمينه از شما دوستان گرامی و گل خواهان کمک شده و در خواستی را  به شما دوستان تقديم داشته و از شما خواهان کمک مالی در اين زمينه بگردم.

مشخصات کتاب :

- اسم اثر : دست بر تر.

- نويسنده :  جول ديهارت.

- مترجم : ع- آزاد ( عبدالوهاب ازاد ).

- تعداد صفحات اثر: 361 , با جلد رنگين.

- مصارف چاپ : چهل و پنج هزار افعانی.

نوت : شما می توانيد کمک های مالی تان را در هرات به نام ذکر شده در بالا ذريعه حواله داری ها ارسال داريد و دوست تان را به شماره ذکر شده در بالا در جريان قرار دهيد.

         با احترام عبدالوهاب آزاد

به اميد همکاری های شما دوستان.  

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت


مارکس و نظراتش در مورد اديان:

 

مارکس و نظراتش در مورد اديان:

نوشته: عبدالوهاب ازاد

خواستم بحث را در مورد دين , افکار و نظريات مارکس و مراحل را که دين تا رسيدن به اين جاه طی نموده است تهيه داده و به عنوان يک مقاله تحقيقی که استاد محترم غوريانی (( استاد مضمون فلسفه )) مسوليت گرد اوری ان را برايم داده بود تدارک داده و برای تان پيش کش نمايم.

 خوب از همه اولتر می پردازيم به تعاريف اراعه داده شده ای بعضی از دانشمندان در رابطه به دين , واژه دين از جمله مفاهيمي است كه همواره در ميدان آرا و نظرات گوناگون صاحبنظران قرار داشته و توافق نظری مشترك هم درباره آن وجود ندارد. حتی گاه گاه کار به جايی می کشد که عده ای از دانشمندان می گويند دين اصلا تعريفی , که بتواند  با تمام معنی او را شرح دهد ندارد .

اما عده ديگر شان تعاريف متعددي را از دين ارائه داده اند که مختصرا به تشريح ان می پردازيم ؛ دانشمند بزرگ اسلامي و مفسر گرانقدر ، علامه طباطبايي ،‌ دين را اينگونه تعريف مي‌كند: دين، عقايد و يك سلسله دستورهاي عملي و اخلاقي است كه پيامبران از طرف خداوند براي راهنمايي و هدايت بشر آورده‌اند، اعتقاد به اين عقايد و انجام اين دستورها ، سبب سعادت و خوشبختي انسان در دو جهان است.

در عين حال برخي ديگر از دانشمندان غربي گفته‌اند: دين خود ، اعتقاد داشتن به موجودات روحاني مي‌باشد , دين نظام يك‌پارچه‌اي از باورها و عملكردهاي ترتيب داده شده و منظم است كه از طريق آن باور ها گروهي از انسان‌ها می توانند به سعادت دنيوی و اخروی دست يابند ,  خوب در اين جاه لازم ديدم که يک تعريف را هم از  علماي اديان که در رابطه به دين تذکر داده اند برای تان ارائه دهم ، دين عبارت است از ايمان و اطاعت به يك قواي مافوق انساني كه مستحق عبادت مخلوق بوده و در عين حال حاكم عالم و حکمروايی همه عالم می باشد.

حال می پردازم به توضيع و تشريح تاريخچه ای دين  از گذشته ها تا به امروز:

تاريخ جامعه‌شناسي دين چهار دوره عمده را طی نموده و بلا خره به جای که امروز در اختيار ما قرار دارد رسيده است که ان چهار دوره را به شکل ماده وار در قسمت های پائين ذکر نموده و در پيرامون ان بحث های مختصر را هم راه اندازی نموده ام , اما نا ديده نبايد گرفت که شايد معلومات و موارد جمع اوری شده من در رابطه به مسله مورد نظر شايد نواقص و کمبودات را داشته باشد.

1- دوران که انسان ها دين را به شکل يک مسله سنتي و سخت مورد ضرورت برای شان می پنداشتند.

مجموعه ای از انديشه ها كه همزمان با تشکيل جامعه‌ کهن انروزی , تحول و تشکل يافت و بلاخره رنگ و بوي عرفي و دنيوي به خود گرفت , را  ما مي‌توانيم به عنوان انديشه سنتي قلمداد نمود . اين انديشه اصولاً‌ بر منشأ جهاني و الهي همه ارزش‌ها و نهادهاي اجتماعي جا افتاده تاكيد مي‌كرد و همچنين انسان را موجودي اجتماعي و سياسي مي‌دانست.

2- دوران شكاكيت و نظريه‌پردازي , يا مرحله ای که انسان ها به نبوغ فکری رسيدند و تصميم  گرفتند که يک نوع چار چوب و ارزش شکنی را به راه اندازند.

نظم و قانونمندي جامعه از جمله مسائل قابل قبول در جامعه قرون وسطي انروزی بود ، نظمي كه اساساً انسان را به كمال معنوي انساني دعوت مي‌كرد درست همان وقت ((  قرون هفده و هژده )) بود که متفكران در صدد نظم و نظام بخشيدن به جامعه شان شدند , در طي اين دوران ،‌ انديشه‌هاي دوره اول مورد انتقاد شديد قرار گرفت كه از جمله اين منتقدان مي‌توان به ماكياولي و توماس هابز  اشاره كرد. همچنين اين دوره، زمان بروز نظام‌هاي فكري و نظريه‌پردازانه جديدی بود كه مي‌كوشيدند , هم جامعه انسانی و هم اقتصاد را بر ارزش های واقع گرايانه‌تري كه كمتر ديني و يا اخلاقي بودند مبتني و وابسته بسازند , و در عين حال روحانيت ستيزي هم به شكل يک مشخصه رايج در جامعه انروزی شکل گرفت و اين نظريه يا تفكر كه جامعه بايد بر طبق طرح و برنامه‌هاي مقدر الهي و قانون طبيعي ساخته شود جاي خود را به انديشه ديگری داد , انديشه ای که مدعی بود , جامعه بر اساس طرح و برنامه‌ريزي و تلاش خود انسان شكل مي‌گيرد. در ست همين زمان بود ، که نوع انسان گرايي يا نوعي اومانيسم عرفي- دنيوي و اجتماعي در جامعه پديد آمد كه به تدريج خود سرچشمه و زاينده اغلب نظريه‌هاي فلسفي و اجتماعي دنياي جديد گرديد..

3 - دوران واكنش محافظه‌كارانه و رمانتيك :

در اين مرحله , دوران نظريه‌پردازي به تدريج با واكنشي نه چندان شديد ، بلكه محافظه‌كارانه و بيش‌تر رمانتيك مواجه شد. مصايب ناشي از انقلاب صنعتي و انقلاب فرانسه و عصر وحشت پس از آن، اعتقاد خوشبينانه عصر روشنگري را زير سؤال برده بود و اعتقاد به اينكه مي‌توان صرفاً بدون توجه به دين ، اخلاق و حكومت ، بر طرح و تدبير خويش ، جامعه را بهبود بخشيد و آن را از مشكلات حاد اخلاقي نجات داد ؛ پس اين رخداد و واكنش‌هاي محافظه‌كارانه توانست ، ذهنيت های موجود را نسبت به جامعه و دين , به ميزان بالايي تغيير دهد. براساس اين نظرات ، دين نبايد به عنوان خرافه رد گرديده و از جامعه جامعه گرفته شود اما به تدريج دين ان قدرت و حاکميت اولی اش را از دست داده بود و روز به روز نسبت به گذشته کم رنگ تر می شد .

4- دوران که نظريه های جديد در جامعه انسانی برايش راه يافت و ذهنی عده را به خود کشاند .

در اين دوره ، ديگر با رد و انكارهاي حاد و ضد روحاني فيلسوفان عهد روشنگري روبه رو نيستيم. در اين دوران رد و انكارها جاي خود را به تجزيه و تحليل كمابيش خونسردانه و پذيرفتن نقش دين در حفظ انسجام اجتماعي و ارتقاي تحول اجتماعي مي‌دهد.  نظرات افرادي چون آگوست كنت، ماكس وبر، اميل دوركيم ، كارل ماركس که در پائين در رابطه به بينش وی نسبت به دين بحث نموده ايم  و ... در اين دوره به چشم مي‌خورد. برخي اين دوران را دوران ديني ندانسته و انحطاط دين را امري کاملا اشکارا تلقي كرده‌اند. برخي نيز ان را دين‌زدايي نام داده است اما عده به اين نظر بودند که گرفتن دين از جامعه انسانی امريست محال و نا ممکن , اما قبول و يا رد مسايل بالا خود ضرورت به يک بحث جدی دارد و ما می توانيم با يک تحليل درست از جوامع انسانی به درستی و يا نا درستی ان حکم کنيم.

- خوب حال می پردازم به تشريح ديده گاه نظرات کارل مارکس : 

كارل ماركس (1818-1883م) نظريه پرداز نامدار و جريان سازِآلماني،گوينده ي همان جمله ي معروف «دين افيون توده هاست»  می باشد , جمله اي كه پس از خود او،بارها و بارها در طول قرن نوزدهم و بيستم در گفته ها و نوشته ها تكرار شد واز يك سو روح دين ستيزان را آسوده و از سوي ديگر ، جان و روح دين خواهان را آزرده مي ساخت.

ماركس نيز مانند فرويد ، دين را  نه يك امر ريشه دار فطري و يا جزئي ذاتي از زندگي يا بخشي اساسي از جامعه ي بشري ، بلكه يك پديده ای جبران كننده و مخدري آسودگي بخش مي دانست كه به صورت طفيلي و به عنوان يک پديده ای ناجور به روح و روان و جامعه ي بشري چسبيده است.

به نظر او ، در جوامع پيشاطبقاتي ، انسان ها بازيچه ي طبيعت بودند و چيز زيادي درباره ي مسايل و رخدادهاي طبيعي نمي دانستند ؛ در نتيجه بر اثر فقدان و کم بود قدرت برای حاکمروايی و كنترل بر طبيعت، در صدد تدارك سلاحي رواني براي جبران درماندگي خويش در برابر فلك گردان و به مراتب قدرت مند تر از خود شان برآمدند و با توسل به توجيهاتي الهياتي و فنّ شاعريِ شخصيّت دادن به طبيعت ، آن را حاكمي قهار و زيرک پنداشتند كه براي جلب کمک و حمايتش ، بايد توسط انسان های ضعيف تر از خود عبادت شود و در نهايت نذر و قرباني به او تقديم گردد تا بدان وسيله توجهات وی نسبت به افراد ذکر شده جلب گردد  و در جريان ضرورت از وی کمک بخواهد و وی هم کمک اش به پاداش عبادات انجام داده انها از ايشان دريغ ندارد ! بدين ترتيب بشر اوليه پاي عبادت و جادو را به تاريخ كشاند و خدا و دين را خلق كرد و تسليم دروني و رضايت به تقدير را توصيه كرد به راستی همه ان مسايل بالايی را شاعر به زيبايی تمام در يک بيت شعر اورده است.

در كف شير نری خونخواره اي      غير تسليم و رضاكوچاره اي

ماركس يک نکته ديگر را هم به سخنانش افزوده و می گويد , مسيحيان معتقدندكه خدا انسان ها را به صورت خود آفريد ؛ حال آن كه در واقع ، اين انسان است كه خدا را به انديشه خود براي خود آفريده است. يعنی انهاست که در ذهن شان يک پديده را به اسم خداوند شکل داده و برای وی ارج و ارزش نهاده و خود را بدو سپرده است و در نهايت او (( خداوند )) هم به عنوان يك موجود قادر متعال نمايان مي شود , و به تدريج برای عده ای از انسان ها قابل قبول می گردد.

سرانجام , ماركس ، دين را مايه ي شادماني و اندوه ديني را سپري در برابر مشکلات بزرگ و واقعي انسان ها می داند  ؛ اما از آن جا دين اساساً در نگرش او ، خصلتي گمراه كننده ای دارد ، مارکس با صراحت تمام شادماني ديني را يک شادماني اي موهوم و كاذب و کوتاه مدت ارزيابي  و توصيه مي كند كه لازمه ي تأمين شادماني واقعي ، دين زدايي از جامعه و برقراري نظام كمونيستيِ فاقد شرايط دين زاست ؛ نظامي كه در آن بشر با بهره مندي از آگاهي طبقاتي ، به نقش خود به عنوان خالقِ نظم اجتماعي و حاكم بر آن عمل می کند و با ادامه دادن ان انسان می تواند از خود بيگانگی که بنا به گفته مارکس به ان دچار شده است هم نجات يابد و در نتيجه بساط تفاسير انحرافي هم از روی واقعيت ها برچيده خواهدشد.

در اعتقاد و باور ماركس ، ايدئولوژي و مذهب ، تصور يا آگاهي دروغيني است كه طبقه حاكم به دليل منافع خود از واقعيت‌ها دارد. ماركس علت اساسي پيدايش دين را وضع اقتصادي جامعه مي‌داند و بدين ترتيب اساساً آن را ساخته دست بشر مي‌داند. وي مي‌نويسد: انسان سازنده دين است , نه دين سازنده انسان , شايد ماركس در عبارت معروف خود «دين افيون توده‌هاست» قصد داشته بگويد در جهاني كه بهره‌كشي از انسان رايج است، دين براي انسان لازم است چرا كه بيان دردمندي واقعي انسان و اعتراض عليه واقعيت فقط از اين راست که بر اورده می شود. ماركس معتقد بود تا همه شرايط اجتماعي دين به مدد انقلاب زايل نگردد، دين محو شدنی نيست. در نظر ماركس، دين اصالت ندارد و تنها ابزاري در دست زورمندان براي تحميل عقايد خود به ستمديدگان است. در واقع، روي آوردن به دين به دليل توجيه وضعيت موجود و عجز از مقابله با ناملايمات و تسكين دردهاست، زيرا انسان مي‌خواهد در اين جهان «سازگار» زندگي كند، زندگي‌اي بي‌تعارض و بي‌مزاحمت. بنابراين در اين زندگي بي‌تعارض، انسان هميشه سعي مي‌كند كه جهان ذهني خود را با جهان خارج سازگار كند. خلاصه سخن ماركس اين است كه انسان دين را مي‌آفريند.  در تحليل نهايي ماركس، دين اساساً هم محصور از خود بيگانگي و هم بيانگر منافع اقتصادي است. دين هم ابزار فريب‌كاري و ستمگري به طبقه زيردست جامعه است و هم بيانگر اعتراض عليه ستمگري مي‌باشد و نيز نوعي تسليم و مايه تسلي در برابر ستمگري است.

خوب استاد محترم می شد مسايل بسيار را در اين زمينه نوشت اما نخواستم که بيشتر از اين شما و دوستانی همصنفم را ازار دهم زيرا من به اين نتيجه رسيده ام که بحث روی اين مطالب بنا به گفته معروف خود تان در جريان تدريس مضمون فلسفه همان تکافو الدوله است که نمی تواند ما را به يک نتيجه نهايي برساند .


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت


معـــــــــــــــرفی مختصر از شاعر :

 معـــــــــــــــرفی مختصر از شاعر :

شيخ فريدالدين مشهور به عطار يک از عارفان بزرگ و شاعر صوفی مشرب می باشد , پدر وی شعل عطاری داشته وی هم چون پدر به همان شغل مصروف بوده است , او در پهلوی ان شعر هم می سروده است که بلاخره ان مسله با عث شد که عطار از پيشه ذکر شده در بالا دست کشيده و به عالم عرفان روی اورد , او در سرودن اشعار عرفانی به مراتب پخته تر از سنائی و در عين حال در اشعار عشقی عميق تر از انوری به بحث و اراعه مطالب پرداخته است يعنی به يک جمله می شود گفت که او از اندو شاعر ديگر در زمينه دست بر تر داشته است .

غزل شماره يک :-

کم شدن در کم شدن دين من است  ---- نيستي در هستي ايين من است

کم شدن , کم دانستن و محو شدن در عشق شما شيوه و روش است که من برايم به عنوان دين يعنی را و روش انتخاب نموده ام , بلی نيست شدن و از بين رفتن در زنده گی خود ائئن و شيوه من است , يعنی من می خواهم در اين راه نيست شوم و از بين بروم .

حال من خود در نمـي ايد به نطــق ----  شرح حالم اشک خونين من است

من نمی توانم وضعيتم  و احوالم را به سخن برای تان بيان نموده و اراعه دهم , اما همين اشک خون مانند من می تواند شرح و توضيعاتی در مورد چگونگی وضعيت من باشد يعنی همين اشک خود شرح دهنده وضعيت من است .

کــار من با خلق امد پشت و روي ----- کــافرين خلق نفـرين من است

کار های را که من به انجام ان مايلم با اعمال مردم کاملا بر عکس و سر چپه است , من می دانم که افرين گفتن خلق در حقيقت خود نفرين نمودن و ذم نمودن من است , شاعر خود را از جامعه اش جدا دانسته و گفته است که مردم دل به دنيا بسته است و من از همه ان مسايل دل ببريده ام و به ارزش های والا و حقيقی می انديشم.

تا پيـاده مي روم در کوي دوست ------ تيز خنگ چرخ در زين من است

شاعر می گويد که اگر من برای طلب دوست به طرف محل وی در حرکت شوم انگاه اسب سفيد چرخ (( چرخ را به اسب سفيد تشبيه نموده است )) در به مثابه زين است که در دست رس من قرا می گيرد.

 

از درش گــردي ,که ارد باد صبح  ----- سرمه چشم جهان بين من است

اگر باد صبح از بارگاه و دروازه او گردی را بياورد من ان گرد را برای چشمانم سرمه می سازم که نهايت دل باختگی شاعر را نسبت به معشوقش نشان می دهد.

چون به يک دم صد جهان از پس کنم ---- بنـگرم گام نخستين من است

شاعر می گويد اگر من در يک مدت بسيار کم برای رسيدن به شما صد جهان را عبور کنم , وقتی که دقيق  به مسئله بپردارم و در ان زمينه اندکی توجه به خرج دهم , متوجه می شوم که اولين قدم را در راهی عشق تو بر داشته ام و نو دست به کار شده ام  .

من چرا گرد جهان گردم چو دوست  ----- در ميان جـان شيرين من است

من چرا در اطراف جهان به دنبال دوست بيگردم ؟ در حاليکه دوست در تن و جان من است , اين دو بيت ادم را به ياد ابيات معروف مولانا می اندازد "" ای قوم به حج رفته گجاييد گجاييد --- معشوقه همين جاست بياييد بيا ييد.""

مــاه رويا عشق تو گر کافري است ----- اين چنين صد کافري دين من است

در اينجاه شاعر چهره معشوق اش را به ماه تشبيه نموده و گفته است که ای ماهرو اگر عشق ورزيدن به شما و پرستش شما کافريست , الحق من کافرم و همين کافر بودن خود دين و شيوه است که من برايم انتخاب نموده ام .

گر بسوزم ز اثش عشقت رواست ------ کاتش عشق تو تسکين من است

شاعر باز معشوقه اش را مخاطب قرار داده گفته است که اگر من از اثر اتش عشق شما بسوزم , ان سزاوار و لايق من است زيرا ماندن در اتش عشق تو خود برايم تسکين است و مرا تسکين می دهد.

تا دل عطار خونين شد ز عشق  ----  خاک بستر, خشت بالين من است

عطار می گويد , دل من از اثر عشق و علاقه به شما خونين شده است , او از بس که در راه عشق شما خونين دل است از ميان همه سهوليت های موجوده دنيا خاک را به عنوان بستر و خشت را هم به عنوان بالشت و يا بالش انتخاب نموده است و از همه مسايل ديگر دست کشيده است , يعنی می شود گفت که او از دنيا دست کشيده است و از ان دل بريده است.

 

 

غزل شماره دوم :-

شير در کار عشق مسکين است  ------ عشق را بين که با چه تمکين است

شاعر عشق را در اينجا يک پديده قدرت مند تشبيه نموده است که حتی شير را که قوی ترين حيوانات است هم از پاه انداخته و مسکين نموده است.

نکشد کس کمان عشق به زور ------- عشق شاه همه سلاطين است

شاعر در اين جاه باز عشق را به شاه که سلطان همه شاهان ديگر است تشبيه نموده و برايش کمان داده است يعنی دست به ايجاد صنعت تشخيص زده است و گفته است که هر فردی توانائی کشيدن اين کمان را ندارد و نمی تواند انرا به زود بکشد.

دلم از دلبران بتي بگزيد ----- کو به رخ همچو ماه و پروين است

شاعر در اين جاه خداوند يعنی همان معشوقه وا قعی اش به بت تشبيه نموده است که او از هر معشوقه ديگر زمينی امتيار داشته و از نگاه داشتن چهره مثل ماه و پروين است , در اين جاه او چهره معشوق اش را به ماه و پروين تشبيه نموده است .

از لطيفي که هست ان دلبر ------ فخر خوبان چين و ما چين است

شاعر در اين جاه معشوقه اش را انقدر لطيف , نيکو و خوش معاشرت پنداشته است که حتی او را با داشتن چنان ويژه گی ها فخری برای خوبرويان و زيبايان چين و ما چين قلمداد است , نا گفته نماند که ان دو منطقه از نگاه داشتن ماه رويان زيبا روی در جهان انروزی شاعر از مقام و ارزش خاص مربوط به خود برخوردار بوده است .

وصف خوبي او چه دانم گفت  ----- هر چه گويم هزار چندين است

شاعر در اين جاه خود را از بيان زيبائی های معشوق اش عاجز قلمداد نموده , کلام اش را خلاصه نموده گفته است که من نمی توانم او را به ان گونه ای که هست توصيف کنم زيرا او از اوصاف که من برايش می گويم هزار مرحله بالا تر و زيباه تر است .

خوب رويي , شگرف گفتاري ----- که به صورت فرشته ائين است

او باز معشوقه اش را يک موجود زيبا , قشنگ , خوش گفتاری و نيکو گفتاری که از نگاه داشتن صورت و چهره ای زيبا چون فرشته است و از فرشته ها متاثر شده است نام گرفته و او را توصيف می کند.

ان نگاري که روي او قمر است  ----- طره اش مشک عنبر اگين است

شاعر می گويد او همان نگاری هست که رويش مثل قمر که بنا به گفته های عالمان نجوم از زيبائی و روشنی خاص بر خوردار است می باشد يعنی شاعر روی معشوقه اش را به قمر تشبيه نموده و موی پيشانه او را هم مملو از مشک دانسته است که با عنبر الوده شده است, يعنی خواسته است بگويد که موی او هم از بوی خاص برخوردار است و ان بوی خوب را در خود دارد.

من چو فرهاد در عمش زارم ------ کو به حسن و جمال شيرين است

شاعر در اين جاه خود را به فرهاد تشبيه نموده و معشوقش را هم به شيرين که از نگاه داشتن حسن و زيبائی تک تاز زمانش بود تشبيه نموده است , بلی به صراحت می شود گفت او در اين جاه به يک نوع تلميح سازی دست زده است و ياد از ان داستان مشهور و معروف را در ذهن ما دوباره زنده می کند.

صفتش در زمانه ممتاز است  --------- ديدنش روح را جهان بين است

شاعر گفته است که صفات و اوصاف  او در اين زمانه از مزيت و بر جستگی خاص و  ويژه بر خوردار است و ديدن او برای روح و روان انسان يک نوع جهان بينی را به وجود می اورد , يعنی يک نوع ديگر گونی را در او ايجاد می کند.

ان ستم کز صنم کشيد فريد  ---- بي گمان افت دل و دين است

شاعر در اين جاه اسمش (( فريد )) را ذکر نموده و گفته است که ان ستم های را که فريد در اين راستا ديده است و کشيده است بدون شک و گمان خود افت و مايه فساد و تباهی برای دل و دين می باشد.

غزل شماره سوم:-

عشق تو مست و جاويدانم کرد ----  نا کس جمله اي جهانم کرد

شاعر معشوق اش را مخاطب قرار داده و به وی گفته است که عشق و علاقه شما مرا مست يعنی از خود بيخود نموده است وباعث جاويدانی و ماندگار بودن من شده است و مرا از همه جهان بيگانه و تنها نموده است يعنی مرا فقط تنها و تنها به طرف شما جلب نموده و از ديگران مرا دور نموده است به شکل ديگر می شود گفت که مرا تنها و بی کس نموده است .

 

 

گر سبک دل شوم عجب نبود  ---- که مي عشق سر گرانم کرد

اگر من در عشق شما سبک دل و بی پروا می شوم اين جای تعجب نيست , زيرا شراب عشق شما مرا به چنين وضعيت دچار نموده است يعنی شراب عشق شما مرا چنين مغرور و متکبر نموده است که من حالا از همه چيز ها دست کشيده ام و فقط سرا پاه در شما غرقم.

چون هويدا شد افتاب رخت ------ راست چون سايه اي نهانم کرد

شاعر رخ معشوقه اش را به افتاب تشبيه نموده و گفته است وقتيکه همان چهره افتاب گونه ات اشکارا شد مرا درست مثل يک سايه به نابودی کشاند و مرا از ديگران نهان کرد يعنی که مرا از خود بيخود نمود.

چون نشان جويم از تو دره تو ----- که غم عشق بي نشانم کرد

شاعر باز معشوقه اش را مخاطب قرار داده از او پرسيده است که من چگونه ازشما در مورد شما سوال نمايم در حاليکه غم عشق مرا کاملا از خودم بيگانه و بی نشان نموده است لذا چگونه من می توانم با داشتن چنين وضعيت از شما نشان شما را بجويم در حاليکه خودم بی نشان شده ام . همين شعر انسان را به ياد همان سخن معروف می اندازد (( اول خود را بشناس بعدا خدا را )) به راستی خود شناسی مقدمه خدا شناسيست.

شير عشقت به خشم پنجه گشاد ----- پس به صد روي امتحانم کرد

شاعر عشق را به مثابه شيری دانسته و برای او پنجه داده و از او يک موجود زنده جان ساخته است که به خشم و قهر به طرف شاعر چنگ می زند و او را به گونه ها و شيوه های گوناگون مورد امتحان و ازمايش قرار می دهد بلی در اين صنعت تشخيص و انسان انگاری به شکل بسيار زيبا يش بکار رفته است.

درديم داد و درد من بفزود ---- دل من برد و قصد جانم کرد

او از عشق دست به شکايت زده می گويد همين عشق مرا درد داد و به ان درد باز درد ديگر افروزد بلی او دل مرا که از من برده بود و مرا از خود بيخود نموده بود حالا در صدد ان بر امده است که جان مرا هم از من بيگيرد باز هم عشق  يعنی همان احساس شبيه به انسان تصور شده است که از ويژه گی های انسانی بر خوردار است و می تواند اعمال انسان گونه ای را انجام دهد ,يعنی باز از همان صنعت تشخيص کار گرفته شده است.

 

گفت اي دلشده چه خواهي کرد ----- گفتمش من کيم چه دانم کرد

در اين جاه ما با همان صنعت خاص که معروف به اسم سوال و جواب است بر می خوريم , بلی در اين جاه از شاعر سوال شده است که ای دلداده , شما چه می خواهيد يعنی دنبال چه می گرديد , شاعر در جواب اش خود را يک فرد کاملا نا چيز قلمداد نموده می گويد من که هستم و چه می دانم , يعنی شاعر بنا به گفته ای مشهور خود را در کوچه حسن چپ زده و از صنعت تجاهل العارف کار می گيرد , يعنی او می داند که دنبال رسيدن به معشوق سر گردان است اما ان سخن را به لب نمی اورد و خود را نا اگاه قلمداد می کند.

تا ز پيشم چو افتاب برفت  ------ همچو سايه ز پس دوانم کرد

او زمانيکه مثل افتاب از من دور شد مرا هم چون سايه از پست سر خود به حرکت در اورد در اين جاه شاعر يک واقعيت عينی را (( رفتن افتاب و حاکم شدن سايه )) به زبان شعر بيان نموده است که خود يک واقعيت گرائی است اما به نهايت زيبائی.

سايه هر گز در افتاب رسد ----- اه کين کار چون توانم کردم

در اين جاه شاعر از خود می پرسد که ايا امکان ان وجود دارد که سايه خود را به افتاب برساند يعنی من خود را به او (( معشوق )) برسانم , باز در مصراع دوم خود را عاجز قلمداد نموده می گويد که اه ! من اين کار را چگونه انجام دهم و انجام اين کار مرا به چه حالت در خواهد اورد.

چند گويي نگه کن اي عطار  ----  که يقين ها همه گمانم کرد

عطار چقدر از همچو مسايل سخن می گوئی ديگر حرفت را در پيش خودت نگه دار زيرا که باور ها و اطمنانات رسيدن به معشوق , ديگر همه برايم تبديل به گمان شده است يعنی من فکر نمی کنم که بدان جاه برسم.

غزل شماره چهارم : -

هر که بر روي او نظر دارد ----- از بسي نيکويي خبر دارد

شاعر می گويد , هر کسی که به او (( معشوق )) نظر دارد يعنی به او می انديشد از ارزش های بسياری اگاه می شود و به بسا مسايل پی می برد و بسا رمز و راز های هستی را در می يابد.

تو نکو تر ز نيکوان دو کون ----- که دو کون از تو يک اثر دارد

او به توصيف معشوقه اش پرداخته می گويد شما از ميان همه نيکوان هر دو جهان نيکو تريد و هر دو جهان هم از جمله اثرات شماست و از شما متاثر و اثر پذير شده است .

هر چه اندر دو کون مي بينم ----- از جمال تو يک نظر دارد                                                                          شاعر می گويد من هر چند که در دو جهان می بينم و هر چه را که در دو جهان می بينم ,  نشانه های از جمال و موجوديت شماست و بنا به گفته معروف بشارت از موجوديت شما می دهد , بلی به واقعيت بايد کسی باشد که اين نظم را به جهان بخشيده باشد .

از جمالت مدام خبر است ---- هر که او ذره اي بصر دارد

شاعر می گويد هر کسی که يک ذره ای هم بينائی داشته باشد يعنی به اطرافش نظر اندازد و به طبيعت ببيند بايد ديگر از موجوديت و جمال شما اگاهی يابد و به اين نتيجه برسد که بلی شما هستيد که اين همه مسايل رخ داده است و از چنين يک نظم بر خوردار است , يعنی بنا به گفته عده محدود اين عالم خود به خود به وجود نيامده است حتما از خود يک سازنده ای دارد که ان هم خداوند (ج) است.

ديده جان که در تو حيران است ----- هر چه جز توست مختصر دارد

شاعر می گويد فقط انسان ها ست , که از ان به عنوان چشم (( جز ( چشم ) که نماينده گی از کل  يعنی انسانمی کند )) در شما به حيرت رفته است ورنه امروز همه مشکلات ديگر در نزد انسان ها حل شده است فقط تو ئی که عقل و توانائی انسان در مورد شناخت شما به کوتاهی می انجامد و سر تسليم فرو می اورد.

هر که روي چو افتاب تو ديد ------  نتواند که ديده بر دارد

شاعر معشوقه اش (( خداوند )) را مخاطب قرار داده می گويد , اگر کسی يک بار روی شما را ديد يعنی به واقعيت ها پی برد ديگر نا ممکن است که از شما چشم بر دارد و گمراه شود .

هر که بويي بيافت از ره تو ------- خاک راه تو تاج سر دارد

شاعر می گويد , هر کسی که يک مقدار جزئی بوئی  از راه شما را بيابد , ديگر خاک ان راه را که از ان بوی و شناخت را در مورد شما يافته است , برايش تاج می سازد و او را به سر اش می ماند.

 

 

عاشق از خويشتن نينديشد  ------ گر چه راهت بسي خطر دارد

شاعر می گويد , عاشق با وجوديکه در راه رسيدن به شما مشکلات بسياری وجود دارد و وی هم از ان مشکلات اطلاع دارد , ولی باز هم با درک همه ای ان مشکلات باز به فکر خود نيست و در مورد خود نمی انديشد ,که ادامه مطلب را می شود از دو مصراع پائين به صورت درست و واضع در يابيم.

خويش را مست وار در فکند ----- هر که او جان ديده ور دارد

شاعر می گويد , هر کسی که دارای يک بينش و درک واقعی باشد , خود را در اين راه (( راه پر مخاطره و مشکلات که در بالا از ان نام برده شد ))  همانند افراد عاشق و در عين حال مست و نا اگاه از خود , می اندازد تا خود را به شما برساند.

در ره عشق تو دل عطار  ----  اتشي سخت در جگر دارد

عطار در مصراع اخير از خود نام برده می گويد که عطار در راهی عشق تو دل (( شاعر دل را به مثابه انسانی قلمداد نموده است که از خود جگر دارد )) و جگرش هم مملو از اتش سوزان عشق است تشبيه نموده است و همه اهداف اش را به معشوقش در ميان گذاشته است.

غزل شماره پنجم : -

جانا شعاع رويت در جسم و جان نگنجد ---- واوازه جمالت اندر جهان نگنجد

شاعر معشوق اش را مخاطب قرار داده می گويد که روشنی چهره تو ديگر در روح و تن من نمی گنجد و اوازه و شهرت جمال و چهره ای شما هم در جهان گنجايش ندارد , يعنی جهان ديگر جای برای مسايل ذکر شده در بالا ندارد و مسايل بالا ديگر از گنجايش جهان و درک انسان (( موجود که از روح و تن )) تشکيل شده است بسيار بالاست.

وصلت چگونه جويم کاندر طلب نيايد ----- وصفت چگونه گويم کاندر زبان نگنجد                                         شاعر او را مخاطب قرار داده می گويد که من چگونه وصل شما يعنی راهی رسيدن به شما  را جستجو کنم وصلی که اصلا در جستجو بدست نمی ايد , و چگونه شما را وصف و تعريف کنم , تعريفی که اصلا زبان من توانائی ان را ندارد و از بيان ان عاجز است.

هر گز نشان ندادند از کوي تو کسي را ----- زيرا که راه کويت اندر نشان نگنجد

هيچ کسی اندکی هم در مورد شما شناخت ندارد و در رابطه به شما نمی داند , زيرا که راهی رسيدن به شما و شناخت در مورد شما بسيار دشوار است و از توانائی انسان بيرون است لذا هيچ کسی نمی تواند بدان به شکل درست و کلی دست يابد و شما را به انگونه ای که هستيد بشناسد.

اهي که عاشقانت از حلق جان بر ارد ----- هم در زمان نيايد هم در مکان نگنجد

اه و ناله را که عاشقانت در راهی رسيدن به شما از گلو می کشند و مشکلات را که در راه رسيدن به شما متقبل می شد در زمان و مکان جای جای برای گنجايش ندارد.

انجا که عاشقانت يک دم حضور يابند ----- دل در حساب نايد جان در ميان نگنجد

اما اگر عاشقانت  يک لحظه ای هم در انجاه (( يعنی به شما ))  برسد , ديگر در انجاه دل به حساب نمی ايد و روح هم جای برای بودن نمی يابد , منظور شاعر اين بوده است که اگر امکان ان وجود داشته باشد و ان کار قابل انجام باشد تو انقدر عاشق و مشتاق داری که همه و همه در ان جاه می ايند و جای برای بودن دل و جان در انجاه نمی ماند.

اندر ضمير دلها گنجي نهان نهادي ----- از دل اگر بر ايد در اسمان نگنجد

شاعر گفته است : که شما در وجدان , انديشه و باطن من ان گنجی را پنهان نموده ايدکه اگر از انجاه بيرون شود ديگر در اسمان هم نمی گنجد و اسمان هم از جاه دادن ان عاجز می ماند .

عطار وصف عشقت چون در عبارت ارد  -----  زيرا که وصف عشقت اندر بيان نگنجد

شاعر می گويد : عطار چگونه می تواند با اراعه چند عبارت اوصاف عشق تو را بيان دارد اوصافی عشقی که بيان يعنی سخن از اراعه ان عاجز و ناتوان است.

 

 

غزل شماره ششم :-

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش ---- بر در دل روز و شب منتظر يار باش

شاعر قلب را به عنوان يک انسان در نظر گرفته و با او به گفت و گو نشسته است و برايش گفته است ای دل اگر واقعا تو عاشقی پس در صدد رسيدن به دلدار باش , باز شاعر برای دل در قايل شده و گفته است که در دروازه دل برای دلدار و امدن او انتظار بکش و منتظر او باش.

دلبر تو دايمآ بر در دل حاضر است ---- رو در دل بر گشای حاضر و بيدار باش                                               شاعر می گويد:  دلبر تو به طور هميشه گی در دل تو ست پس تو برو دروازه دل را باز کن و  کاملا بيدار و اماده باش , اين دو مصراع انسان را به ياد اشعار مولانا بزرگ می اندازد که گفته بود "" معشوق تو همسايه ديوار به ديوار در باديه سر گشته شما در چه هوايد ؟؟"".

ديده جان روی او تا بنبيند عيان ---- در طلب روی او روی به ديوار باش

اگر می خواهی روی او (( روی معشوق واقعی )) را اشکارا ببينی , پس هميشه در راستای خواستن و طلب نمودن ديدار او رو به ديوار باش و برای او انتظار بکش , شاعر در اين جاه تاکيد می کند که تا زمانيکه روی او را اشکارا نديده ای , روی به ديوار کن و طلبگاری ديدار وی باش.

ناحيت دل گرفت لشکر  غوغانی نفس  ---- پس تو اگر عاشقی عاشق هشيار باش

شاعر خواست های و غرايز موجوده در انسان را به لشکر غوغای نفس تشبيه نموده و گفته است که دل را همه همين موارد پست و زشب فرا گرفته است , اما اگر تو واقعا عاشقی از ان مسايل خود را دور نگه دار و يک عاشق هوشيار و کاملا دانا باش تا فريب ان مسايل را نخوری.

نيست کس اگه , که يار کی بنمايد جمال ---- ليک تو باری به نقد ساخته ای کار باش

شاعر می گويد , هيچ کسی از اينکه معشوق چه وقت جمالش را به ما نشان می دهد , اگاهی ندارد اما تو بايد يک بار با تمام داشته هايت (( خوبی ها و بدی هايت )) اماده ان باشی که کار را ساز و سامان بدهی و اماده گی رسيدن به او را داشته باشی.

 

 

در ره او هر چه هست تا دل و جان نفقه کن ---- تو به يکی زنده ای از همه بيزار باش

شاعر به مخاطبش می گويد , که ای فلان اگر تو می خواهی به او برسی در راه رسيدن به وی جان و دل و همه مسايل را به مصرف بيگير و به خرج بده , زيرا تو فقط برای او زنده گی می کنی يعنی فقط برای ان زنده ای که به او بررسی و او را به انچه که سزا وار اش است ستايش کن , لذا فقط با وی باش و از همه مسايل و موارد ديگر بيزار و متنفر باش .

گر دل و جان تو را در بقای ارزوست --- دم مزن و در فنا هم دم عطار باش

اگر تو می خواهی که زنده باشی و دل و جانت ارزوی زنده ماندن را د ارد , پس ديگر تشويش نکن و در راه نيست شدن همرا و هم سفر عطار باشی , به راستی عطار هميشه زنده ماندن واقعی را در نيست شدن و فنا شدن يافته است و او نيست شدن را در حقيقت زنده گی جاويدانی دانسته است و در اشعارش در بسا موارد روی ان تاکيد نموده است .

با احترام عبدالوهاب ازاد محصل سال سوم دانشکده ادبيات و علوم بشری دانشگاه هرات باستان.

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت


يك نگاهي به داستان مشهور يوسف زليخا.

 

يك نگاهي به داستان مشهور يوسف زليخا.

تحلیل و نوشته از عبدالوهاب ازاد

عرفان يعني دست بر دار شدن از دنيا و غرق شدن به ذات پاك ، عرفان يعني عشق وزيدن به خداوند و قطع نمودن روابط از د نيا و مسايل دنيوي ، عرفان يعني عشق ورزيدن به معشوق واقعي (( خداوند )) ، خوب حالا بنا به مسوليت كه استاد محترم به من سپرده بود ، مي خواهم تا كه مسايل بالا را در شاهكار ادبي مشهور       " يوسف و زليخا " به بر رسي بيگيرم ، از خوب ما بايد بعد از بر رسي كتاب ذكر شده  به عنوان يك واقعيت بپذيريم كه هر دو طرف قضيه يعني يوسف و زليخا هر دو انسان بوده و كدام معشوق حقيقي و واقعي كه عارفان بدان عشق مي ورزند در داستان وجود نداشته و ندارد ، پس به صراحت تمام مي شود گفت كه عشق ، عشق زمينيست و فقط دو فردي از اولاده بشر است كه به همديگر صميمانه و عاشقانه عشق مي ورزند ، پس لازم مي افتد كه ما از همه اولتر تعريفي از عشق زميني داشته باشيم تا در پرتوا ان تعريف بتوانيم به توضيع و تشريح داستان معروف يوسف ، زليخاه بپردازيم .

عشق زميني در حقيقت يك نوع احساس است كه در وجودي فردي نسبت به فردي پيدا شده او را نسبت به شخص موصوف علاقه مند ساخته و نسبت به ديگران متنفر مي سازد كه همين مسله به تمام معني در داستان مورد نظر به چشم مي خورد ، بلي زليخاست كه به يوسف عشق مي ورزد و يوسف است كه بنا به داشتن مشكلات گوناگون روحي ، قشري ، ترس از عواقب كار و بسا مسايل ديگر به گفته هاي زليخا تن در نمي دهد ، به هر صورت زليخا انقدر به يوسف فريفته مي شود كه مي شود گفت در او ذوب مي گردد و خود را فراموش مي كند اينجاست كه عده اي حكم مي كند كه عشق او به درجه رسيده بود كه ما مجبوريم بدان درجه عشق عرفاني را بدهيم بلي زليخايي بدان قدرت ، زيبايي ، و در كل مي شود گفت دارنده همه مسايل تا انجا مفتون يوسف شده بود كه ديگر خود و گذشته هايش را فراموش نموده و خانه از ني را در مسير راه يوسف ساخته و عاشقانه جواني و همه مسايل را در راه رسيدن به او از دست داده بود به راستي بسيار جاي تعجب است يوسف كه چند قبل از زليخا مي ترسيد كه مبادا كدام شري را بر سرش نياورد حالا زليخا را در وضعيت مي بيند كه مجبور مي شود براي او دل سوزانده و عشق وي را به عنوان يك عشق تا جايي واقعي قبول نموده و بعد از مرگ عزيز مصر به تقاضا ها او تن در دهد.

كليد وازه ها :عشق زميني ، عشق واقعي يا عرفان ، يوسف ، زليخا ، ، مشكلات ، زندان روان نمودن يوسف ، عزيز مصر ، فال بيني ، به قدرت رسيدن يوسف توسط شاه ، مرگ يوسف ، مرگ زليخا از فراق يوسف.

وجودي بود از نقش دويي دور ----- زگفت و گويي مايي و تويي دور.

در تمام كتاب فقط همين شعر بود كه به خداوند و يگانگي او اشاره مي كرد ، باقي ابيات همه و همه نمايان گر از عشق مجازي و زميني بود كه مفصرا به تشريح و توضع ان در پاين پرداخته ام.

خوب در اولين اوراق اين كتاب ما به كلمه ( عشق ) رو به رو مي شويم اما بعد از مطالعه همه اشعار بالاخره به اين نظر مي رسيم كه عشق ذكر شده در كتاب عشق زميني است نه همان عشق عرفاني كه در عرفان رواج داشته و نقش عمده اي را بازي مي كند .

خوب شاعر در اشعارش سر منشي همه زشتي ها و مشكلات زنده گي را عشق قلمداد نموده و براي افراد ساكن در جامعه انروزي اش توصيه مي دارد كه عاشق شوند واز همه زد و بند ها موجوده در جامعه انساني شان رهايي يابند كه نمونه ان قرار ذيل است.

اسير عشق شو كازاد باشي ------- غمش بر سينه نه تا شاد باشي

شاعر قلب بدون عشق را دل ندانسته و انرا تشبيه به اب و گل يعني دو ارزش پيش پاه افتاده نموده است اما با مطالعه پيشتر اشعار در مي يابيم كه عشق ذكر شده در كتاب همه بنا به ضرورت انساني افراد صورت گرفته است يعني زليخاه در صدد دست يافتن به يوسف مي شود وي به يوسف عاشقانه عشق مي ورزد .

خوب در شروع كتاب ما يك سلسله شناخت را در رابطه به زليخاه كه دختر يك از شاهان و در عين حال بزرگ شده در دربار با داشتن يك زنده گي كاملا اشرافي بزرگ شده است و از بهترين و والا ترين صورت ها در ميان هم عصرانش بر خوردار بوده است و قبل از ديدن يوسف هر گز مسايل چون علاقه به كسي و عاشق شدن به كسي را در دل نپروارانده است سخن مي گويد .

خوب مشكلات زليخاه از ان به بعد شروع مي شود كه وي شبي يوسف به عنوان يك انسان نمونه اي و كامل از هر نگاه  را در خواب مي بيند و بعد در صدد ان مي بر ايد كه شناخت نسبي را در رابطه به وي بدست اورد ، وي مدت اين درد و غم را در درون خود نگه مي دارد اما بالاخره مشكلات با لاي او غالب شده و كنيزان موظف در دربار شاه متوجه مي شوند كه زليخاه به كدام كسي عاشق شده است ، بالاخره همه مسايل اشكارا مي شود .

خوش است از بيخردان اين نكته گفتن  -------  كه مشگ و عشق را نتوان نهفتن.

خوب زليخاه بعد از ان مشكل اش را با دايه اش در ميان مي گذارد ، دايه از او خواهان معلومات در مورد يوسف مي شود اما او با بيان اين شعر (( كه گنج مقصودم بس نا پديد است ---- در ان گنج نا پيدا كليد است )) به دايه اش مي رساند كه او معلومات و شناخت در مورد يوسف ندارد اما بر عكس دايه  به زليخا قول مي دهد كه با استفاده از هر راه ممكن تلاش خواهم كرد كه  تا وي را به يوسف برساند

 دايه بعد از تلاش ها بسيار بلاخره از انجام كاري كه به زليخاه تعهد نموده بود عاجز مانده و مسله را با شاه يعني پدر زليخاه در ميان مي گذارد كه بيان ان مسله جدا شاه را بر اشفته مي سازد.

خوب جالب اين جاست كه زليخاه در خواب يوسف را ديده وبعد از تلاش و خواهشات بسيار از وي خواهان معلومات در مورد خودش مي شود و بدين شيوه شناخت نسبي را در رابطه به وي بدست مي اورد.

بعد از تبادله سوال يوسف اين سخن را به لب مي اورد

بگفتا گر بدين كارت تمام است -------- عزيز مصرم و مصرم مقام است.

بيان اين جمله به زليخاه شور و هيجان بسيار را بوجود اورده و او را يك قسم نسبت به اينده اش و يوسف خوش بين مي سازد ، خوب قصه و داستان زيبايي زليخاه در همه جاه خصوصا شام و روم شايع شده بود و مردم از ان مناطق به خواستگاري او مي امدند اما زليخاه ديگر چشم به راه يوسف بود و بدان افراد ارج و ارزشي را قايل نبود او فقط ارزوهايش را در مصر مي ديد لذا او شروع يك سفر را براي رسيدن به مصر در نظر گرفته و در زمينه دست بكار شد.

خوب زليخاه عزيز مصر را در جريان سفر در داخل خيمه مي بيند وبا كمك دايه اش سوراخ را در خيمه بوجود اورده و از انجا با دقت تمام به او مي نگرد و متوجه مي شود كه او درست همان فردي است كه وي به خواب ديده است.

نه ان است اين كه من در خواب ديدم  ----------- بجست و جوي او محنت كشيدم.

اما عزيز مصر كسي نبود كه زليخاه به او دل بسته باشد بلكه وي كسي كه مي توانست زليخاه را به دلداده اش (( يوسف )) برساند يا به شيوه ديگر مي شود گفت كه زليخاه مي توانيست از وي به گونه اي يك پل ارتباطي استفاده نموده و به دنيايي خيالي و ارزوهاي دور و درازش دست يابد.

زليخاه بلاخره به مصر و دربار عزيز مصر راه مي يابد و سخت مورد استقبال و پذيرايي درباريان قرار مي گيرد عزيز مصر افراد بسياري را موظف مي كند كه به او و مشكلات وي رسيده گي نمايد .

خوب در اين جاه شاعر از اراعه معلومات زياد در مورد زليخاه دست بر دار شده و به د نبال يوسف مي رود .

شاعر از يوسف به عنوان يك فرد نمونه اي و سخت مورد قبول پدر ياد اور مي شود اما اين مسله براي برادران ديگر او قابل قبول نيست لذا انها در صدد ان مي شوند كه ان مشكل را از سر راهي شان بر دارند انها با مشوره پدر و فريب دادن وي يوسف را با خود در صحرا برده و همه شان دست بدست هم داده و او را در چاه مي اندازد و به پدر مي گويند كه او را گرگ از دست شان ربوده است تا اينكه كارواني از ان ساحه عبور نموده و با بيرون نمودن اب از چاه يوسف را كه براي مدت سه شبانه روز در چاه مانده بود از چاه  بيرون مي كشند.

سپس انها او را با خود به مصر انتقال داده و در بازاري رقابت ادم فروشي يعني برده فروشي مي خواهند كه وي را به فروش برساند اين سخن و زيبايي خدا داده يوسف در همه جاه شايع شده و مردم از مناطق مختلف امده و خواهان خريداري وي شوند ، شاه هم عزيز مصر را براي خريداري وي مي فرستد عزيز بعد از خريداري يوسف وي را در دربار مي اورد همين جاست كه زليخاه متوجه مي شود كه يوسف درست همان كسي كه او در مورد مي انديشيده است لذا زليخاه دست به كار شده و يوسف را با دادن دو برابر قيمت  از عزيز مصر خريداري مي كند .

خوب در قسمت هاي از كتاب دختري ديگري در صحنه نمايان مي شود او بازغه است كه چون زليخاه خيال رسيدن به يوسف را در سر مي پروراند او هم رخت سفر بر بسته و روانه مصر مي شد تا خود را به يوسف برساند در كتاب ذكر شده است كه او هم از نگاهي داشتن زيبايي از زليخاه كمي نداشته است .

اما ديگر فرصت ها از دست وي رفته بود و سكه به نام زليخاه ضرب زده شده بود ، زليخاه با علاقه تمام از محبوب اش پرستاري مي كند ، يوسف هم در جريان بودن در ان جاه همه مشكلات راهش را با زليخاه در ميان مي گذارد ، و با سپري شدن زمان از وي با فرستادن دايه نزد يوسف خواهان ايجاد روابط انچناني مي شود اما يوسف چندان علاقه را در زمينه از خود نشان نمي دهد تا اينكه زليخاه خود دست به كار شده در صحنه حاظير ميشود و با زبان خود همه مسايل را با يوسف در ميان مي گذارد اما يوسف با درك نسبي وضعيت اش به خواسته هاي زليخاه جواب رد داده و مي گويد :

(( جوابش داد يوسف : كاي خداوند  ----- منم پيشت به بندگي بند)) يوسف تصور مي كند كه وي غلام است و بايد مثل غلامان ديگر در بار زنده گي نمايد وي به زليخاه خاطر نشان مي سازد كه من غلام شما ام و حاظيرم كه در ساحه مربوط به كارم و خدمت به شما دست به هر كاري بزنم اما از انجام كاري كه شما خواهان انيد متاسفم.

بعدا زليخاه براي تقويه روحي يوسف وي را با كنيزان به باغ مربوط به خودش مي فريستد و به كنيزان خاطر نشان مي سازد كه از وي به تمام معني مراقبت و پرستاري نمايد.

كنيزان را نصيحت كرد بسيار ---- كه اي نوشين لبان زنهار و زنهار

بجان در خدمت يوسف بكوشيد ----- اگر زهر ايد از دستش بنوشيد.

درست همين وقت است كه زليخاه از دايه اش خواستار ساختن يك باب خانه (( خانه اي خيالي )) مي شود كه تصاوير از يوسف و زليخاه در ان اويزان باشد دايه همه ان كار ها در بدل پرداخت پول و زر بسيار به انجام مي رساند ، خوب انها با انجام اين كار مي خواستند ، يوسف را از نگاهي روحي و رواني  وادار به ازدواج با زليخاه نمايد ، بلاخره كار تعمير و تزئينات خانه ارزو هاي زليخا به پايان مي رسد و زليخا بعد از ارايش و رسيده گي به خود ، در همان خانه يوسف را دعوت داده و براي بار دوم در اطاق هاي گوناگون و متنوع از وي خواهان ازدواج با خود مي شود تا اينكه انها به اطاق شماره هفت مي رسند يوسف بعد از درك و تحليل درست مسايل و خود از انجاه دست به فرار مي زند ، البته وي پيش از انكه اقدام به فرار كند دو دليل عمده و اساسي را كه فرا رايش قرار گرفته است به زليخاه خاطير نشان مي شود .

بگفتا مانع من زان دو چيز است --- عقاب ايزد و قهري عزيز است.

يوسف در جريان فرار از انجاه و بيرون شدن از خانه با عزيز مصر رو به رو مي شود ، عزيز مصر دست وي را گرفته و با او يكجاه به پيش زليخاه مي رود زليخاه چون ديگر درك نموده بود كه يوسف به خواسته هاي او تن در نمي دهد در صدد بهانه زدن به يوسف شد و به عزيز مصر گفت كه يوسف را كه شما از بازار خريداري نموده ايم حالا ديگر همه مسايل را فراموش نموده و در دنبال انست كه مرا وادار به خواسته هاي نفساني و شيطاني اش نمايد در ضمن زليخاه مي گويد كه وي براي انجام همه اين كار در خانه امده بود و در هنگام فرار از خانه بدست شما افتاده است ، يوسف تلاش مي ورزد كه خود را بيگناه به اثبات برساند اما زليخاه با يادنمودن قسم و استفاده از همان اسلحه مشهور زنان يعني گريه عزيز مصر را وادار نمود كه به گفته هاي او تن در دهد ، عزيز مصر بعد از شنيدن اين جملات از دهن زليخاه و ندانستن واقعيت ها به خشم امده و بر يوسف مي تازد ، بر عكس زنان مصر با درك درست واقعيت زليخاه را ملامت مي كند  و از او خواهان ان مي شود كه يوسف را در صحنه حاظير نمايد زليخا خودش پهلوي يوسف رفته و از وي مي خواهد كه ديگر زليخاه را ازار و اذيت نكند و به خواسته هاي او تن در دهد.

بلاخره يوسف در مجلس زنان مصري حاظير مي شود در كتاب نوشته اند كه زنان پس از ديدن جمال يوسف سخت شگفت زده شده بودند و به جاي اينكه ترنج را ببرند عده زياد شان دستان شان را بريده بودند.

زليخاه يوسف را براي انها به معرفي مي گيرد زنان همه دست به دست هم داده و تلاش مي ورزند كه يوسف را متقاعد نمايد كه به گفته هاي زليخاه تن در دهد اما يوسف بنا به گفته مشهور و رايج در ميان مردم هنوز هم همان خرگ در همان درگ است و حاظير نيست كه از تصاميم گرفته شده اش دست بر دار شود بالاخره تصميم نهايي اين مي شود كه يوسف را بايد به زندان فرستد ، يوسف ديگر روانه زندان مي شود اما مدت نگذشت كه زليخا از انجام عملش يعني فرستادن يوسف به زندان پشيمان مي شود و تصميم مي گيرد كه با دايه اش يكجاه براي ملاقات يوسف به زندان برود وي در جريان ديدار در زندان باز از يوسف مي خواهد كه به گفته هاي او تن در دهد و ديگر او را ازار ندهد ولي يوسف ديگر با همه اي مسايل خوگرفته و حاظير نيست به انچه كه زليخا از وي مي خواهد تن در دهد ، زليخا د يگر نا اميد شده و از زندان روانه دربار مي شود اما او بعد از ان روز ديگر هر روز منظم روي بام قصر بالا شده و دلش را با ديدن ديوار زندان تسلا و اميدواري مي بخشيد.

يوسف در زندان تبديل به يك معبير يا تعبير كننده خواب زندايان شده بود و در زمينه از اوازه و نام بالايي در بر خوردار شده بود تا اينكه روزي شاه او را براي تعبير خوابش در قصر فرا مي خواند ، شاه  ضمن انجام انكار همهء زنان مصر را خواسته و از انان خواهان معلومات در مورد يوسف شد زنان همه با بيان اين جمله :

(( ز يوسف ما به جز پاكي نديديم  --- به جز عز و شرفناكي نديديم )) به شاه مي فهانند كه يوسف بيگناست و بلاخره زليخا هم به اشتباهي كه انجام داده بود اقرار ميشود و شاه امر مي دهد كه وي يعني يوسف را از زندان بيرون اورند.

يوسف بنا به توانايي ها و دانش كه داشت در مدت كم به دل شاه راه يافت و در عين حال در همان مواقع عزيز مصر هم وفات نمود و شاه تصميم گرفت كه يوسف را به جاي وي استخدام كند ، يوسف ديگر صاحب جاه و جلال شده بود و عشق زليخا روز به روز نسبت به وي زياد و زياد تر مي شد تا اينكه دست به ساختن خانه اي از ني در مسير راهي يوسف مي زند و سر انجام روزي در راه او ايستاده و از وي عذر خواهي مي كند و برايش مي گويد كه همه اشتباهات را كه او انجام داده است ببخشد ، يوسف هم بعد از يافتن اگاهي و ديدن وي  دلش به حال وي مي سوزد و يك نوع احساس جديد در درونش پديدار مي شود.

زليخا بلاخره به خلوت گاه يوسف امده و از وي مي خواهد تا جواني هاي بر باد رفته اش را كه براي او از دست داده بود دوباره برايش بدهد ، در همين جاه سوال و جوابهاي بسيار ميان اندو صورت مي گيرد تا اينكه بلاخره يوسف دست به دعا مي شود و زليخاه همان جواني اش را دوباره به دست مي اورد يوسف هم بعد از درك دست وضعيت و فرمان يافتن از خداوند با او ازدواج مي كند و زليخا به دنيايي رويايي و ارزو هاي دور و درازش دست مي يابد.

زنده گي اندو طبق معمول ادامه دارد تا اينكه شبي يوسف پدر و مادرش را در خواب مي بيند كه از او دعوت مي كند كه پهلوي انها برود:

پدر را ديد با مادر نشسته  ---- به رخ چون خور نقاب نور بسته

ندا كردند كاي فرزند درياب ---- كشيد ايام دوري دير ، بشتاب.

يوسف بعد از ديدن خواب از بستر يعني پهلوي زليخاه بر خواسته و روانه مسجيد ميشود يوسف در محراب مصروف عبادت بود كه زليخاه از موضوع اگاهي مي يابد و يك نوع اضطراب در زليخا ايجاد مي گردد به هر صورت يوسف روز ديگر روان سوار كاري و گردش مي شود او در ركاب اسب مي ماند كه جبريل برايش اعلام مي دارد كه ديگر وقت شما تمام شده است يوسف با درك دست مسله خوشحال مي شود و جان را به جان افرين تسليم مي دهد ، ديگر همه حاظيرين در مجلس فغان و شيون را به راه انداخته بود مخصوصا زليخا كه همه چيز اش را از دست داده بود .

تا اينكه بلاخره بعد از سپري شدن مدتي زليخاه هم از درد فراق و از دست دادن يوسف مي ميرد .

خوش ان عاشق كه در هجران چنين مرد  ---- به خلوتگاه جانان جان چنين برد

هزاران فيض بر جان و تنش باد ---- به جانان ديده ء جان روشنش باد

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


شعر که جدیدا برای یکی از دوستان سروده ام

 

ديـگر دردي كه د ادي دوست در دامــان نمي گنجد

همين كارت يقين كن ، كه به هيچ وجدان نمي گنجد

 

زدي اتــش تو در قلــبي كه جـاي و خانه ات بود او

بدان ! كــان دود غــم ديگـر در اسومان نمي گنجد

 

ز بــس سيــل سيــه از ديده گانم بهر تو رفتست

گلــو پــر گشته و اشكم در ين چشمان نمي گنجد

 

مبــادا ســـيل گــردد اشكــم و بيخت ز بن گيرد

بدان ظلــمت ! ديگر در عقل هيچ انسان نمي گنجد

 

 

به كه گويم ؟ ز كه گويــم ؟ زغم يا از خوشي گويم

دلم پر گشته از غم هات ، در او مهمــان نمي گنجد

 

زدي اتــش به باغ ارزو ان ســان كه من ديگـــر

بيــبايد ميرم و ميــرم كه غــم در جان نمي گنجد

 

تــو گفتــي ارزوهــايم لگــد مالش نخواهي كرد

ولي كشتي بدان شيــوه كه در فـــغان نمي گنجد

 

وهاب از دوري رويــت شب و روزش پر از غم بود

تو دادي لقمه اي زهري كه در دندان نمي گنجـــد

عبدالوهاب ازاد هرات

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت


بهترين شيوه ها براي مطالعه

 

بهترين شيوه براي مطالعه.

نویسنده : عبدالوهاب ازاد

انسان فطرتا يك موجود پر تلاش و تكاپوست بلي وي همه اي اين مسايل را براي رفع ضروريات فردي و اجتماعي اش انجام مي دهد ، وي براي رسيدن به اهدافش مجبور است ، كه در رابطه به مسله مورد نظرش معلومات جمع اوري نموده و با استفاده از معلومات موجود در جامعه اش كه امروز مي شود انها را از منابع گوناگوني چون كتاب خانه ها ، سي دي ها و انتر نيت بدست اورد خود را قدرت مند ساخت .

اما از ميان همه موارد ذكر شده امروز كتاب خانه ها نقش نهايت ارزنده و مهم را در ميان محقيقين و جستجو گران علوم مختلفه به خود اختصاص داده است ، زيرا دست رسي به ان از هر منبع ديگر از نگاه اقتصادي اسان تر و سريع تر ميسر است و ما مي توانيم با قبول يك بار مصرف از ان براي مدت طولاني و متمادي استفاده و سود بريم .

واژه هاي كليدي : مطالعه ، قدرت ، بهترين شيوه براي درك بهتر مطالب ، مشكلات كه در صورت نبود افراد با سواد دامن گير جوامع انساني مي گردد ، مسوليت جوانان .

وقتي ما سخن از مطالعه مي زنيم بايد متوجه يك نكته باشيم ،كه مطالعه همه علوم امروزي كاريست نهايت مشكل و دشوار حتي مي شود گفت از جمله اي كار هاي نا ممكن است لذا ما بايد از ميان همه اي علوم يك بخش يعني همان بخشي ، كه علاقه زياد به ان داريم ، را انتخاب نموده و در زمينه بدست اوردن و دست رسي به ان تلاش و تكاپو نمايم  زيرا هر فرد به هر كاري كه علاقه داشته باشد در ان كار با استعداد است و هر گاه كه عشق و علاقه او نسبت به ان مسله از  ميان رفت ديگر ثمره او فقط همان بي هوشي و به گفته ايراني ها كودني است (1/ 31)

بلي قدرت امروزي افراد ارتباط به دانش مي گيرد كه وي در طول عمر براي به دست اوردن ان تلاش ورزيده و مشكلات گوناگون را متقبل شده است يعني با يك جمله مي شود گفت كه دانش تخصوصي در جامعه اي كه قانون و معيار هاي انساني در ان به شكل واقعي اش حاكم باشد قدرت بوده و به انسان ها توانايي مي بخشد و او را داراي يك ارزش و وزنه مي كند ، بلي  انسان ها يكسان به دنيا مي ايند اما بعد از ان در دنيا مملو از رقابت و مشكلات از هم ديگر پيشي مي گيرند و اين جاست كه شاعر مي گويد .

سياهي لشكر نيايد به كار --------- يكي مردي جنگي به از صد هزار

 )فردوسي طوسي (

اما بر عكس در جامعه اي كه سايه حكومت و قانون در ان را  نيافته است دانش تخصوصي را نمي توان قدرت گفت در انجاه بنا به گفته مورخ بزرگ كشور غلام محمد غبار قدرت همان ارتباطات و داشتن قوم قدرتمند و در داخل قوم قدرت مند قبيله اي قدرتمند و در داخل قبيله اي قدرتمند طايفه قدرتمند و در داخل طايفه اي قدرت مند خانواده اي قدرت مند و در داخل خانواده اي قدرت مند فاميل قدرت مند و در داخل فاميل قدرت مند برادران زياد و بلاخره در ميان برادران قدرت مند از نگاه كميت پسران بيشتر داشته باشد ، البته نا ديده نبايد گرفت كه اين امر در دهات و جوامع سنتي و مناطق دور تر از شهر ها تا هنوز هم به شكلي بسيار جدي اش حاكم است و همه اي مسايل تا هنوز چون گذشته ها به دست همان كساني رقم مي خورند كه از خصوصيات ذكر شده در بالا برخوردار اند.

خوب حالا ميخواهم با درك درست و تحليل مشخص از اوضاع حاكم در كشور مان و از ميان صد ها شيوه و روش كه نويسنده گان براي مطالعه در اثار شان نوشته اند بهترين نظرات انها و خودم را در چار چوب يك مقاله اي تحقيقي براي خواننده گان گرامي اراعه دارم.

خوب خواستم سخنانم را با ذكر يك ضرب المثل معروف و رايج در ميان مردم شروع نمايم "" كار امروز را به فردا و كار فردا را براي روز هاي ديگر نگذاريد "" بلي مطالعه هم از ميان صد ها كار اسان و مشكل يكي از كار هاي نهايت مشكل و دشواري است ، كه نبايد نسبت به ان با بي تفاوت بر خورد كنيم ، اين مسله هم بايد چون مسايل ديگر به فردا واگذار نشود زيرا فردا با داشته هاي جديد و نو اش در انتظار ماست و ما بايد هر روز را براي خودش زنده گي كنيم ، انگاست كه ما از قافله و جهان مملو از رقابت هاي مثبت و منفي عقب نمانده و با تمام معني يك فرد كامياب هستيم .

نكته مهم ديگر كه از همه مسايل بيشتر در جامعه كنوني ما جوانان ما را در كامش فرو مي برد همين مسله است . جوانان ما مثل يك عادت تلقين شده هميشه كار هاي امروز شان را به فردا و فردا را به پس فردا واگذار شده و بلاخره به مرور زمان در زيرا انبار از مشكلات فرو رفته و تبديل به افراد نا موافق و دلسرد مي شوند كه نه تنها مشكل خود را حل نمي توانند ، بلكه در جامعه اش بار دوش ديگران شده و بالاخره باعث بروز مشكلات گوناگون چون ازدياد قوه كاري غير حرفه اي . بيكاري . مشكلات گوناگون اجتماعي . اخلاقي . اقتصادي و صد ها مسايل ديگر مي شود كه امروز به اشكال گوناگون دامن گير كشور ما شده است .

ما بايد به ياد داشته باشيم كه بي تفاوت بر خورد نمودن در هركار ديگر باعث مي شود كه بخش از كار به شكل نادرست و اشتباه انجام گيرد اما بر عكس در مطالعه نمودن انجام اين عمل مساوي به ان است كه اصلا ما در زمينه دست به كار نشده ايم و اصلا به سراغ ان نرفته ايم يعني به صورت خلاصه مي شود گفت كه بي تفاوت برخورد نمودن به مطالعه و دروس به مراتب بيشتر از همه مسله ديگر براي ما زيان ده و مشكل افرين است  ، ناگفته نماند كه مطالعه نمودن هم ضرورت به يك سلسله قوانين و قواعد دارد كه ما با پياده نمودن و عملي كردن ان مي توانم ، ثمره بهتر را از مطالعه مان بيگيريم و به انچه ، كه مي خواهيم دست يابيم دست مي يابيم.

خوب انچه كه از همه مسايل ديگر براي يك دانشجو و يا در كل ان عده افرادي كه تلاش براي بدست اوردن چيزي و درك مسايل مجهول و سوال بر انگيز دارند مهم و ضروري است داشتن يك تقسيم اوقات منظم و عملي نمودن ان به شكل پايدار و دايمي است ، بلي ما در كتوب خوانده ايم كه "" يك فرد با پشت كار و پر تلاش بهتر از صد فرد علاقه مند به مسله است "".

ما بايد در جريان مطالعه همه حواس مان را متوجه كتاب و موضوعات ان كنيم يعني ذهن و جسم ما هر دو متوجه مطالب باشد كه براي بدست اوردن ان به سراغ كتاب نامبرده رفته ايم در عين حال در جريان مطالعه بايد يك كتابچه را هم با خود داشته باشيم كه تا مسايل مبهم و سوالات را كه قادر به حل و جواب دادن و درك ان نيستم در ان ياد داشت نموده و با بدست اوردن فرصت در صدد حل و بر طرف نمودن ان برايم بلي بنا به گفته معروف سوال نمودن عيب نيست اما ندانستن را با صراحت تمام مي شود از جمله بزرگترين عيوب به شمار برد هيچ گاه تلاش ننمايد كه بدون داشتن كدام هدف و مرام به مطالعه كتاب دست بزنيد يعني مي خواهم بگويم كه هميشه در كتوب دنبال سوالات بيگرديد كه براي تان مجهول و گنگ است انگاه ست كه شما مي توانيد استفاده اعظمي را از كتاب مورد نظر تان برداشت نمايد از همه مهمتر اين است كه در جريان تدريس با تمام معني تلاش نمايد كه عناوين درس را با تمام جزيات و كيفيت اش درك نمايد و با مسايل خون سرد و ارام بر خورد نمايد زيرا همه اي افراديكه با خونسردي و ارامي به طرف هدفي شان گام مي بردارند به مراتب زود تر از افراد عجول و مشوش به اهداف شان دست مي يابند  زيرا بنا به گفته  رايج در ميان مردم همه لعب و لعاب درس در عنوان درس نهفته است بلي هستند عده كه در جريان مطالعه تلاش مي ورزند تا كتوب را با عجله تمام به گونه اي بسيار سطحي بخوانند كه ان مسله به جز از ضايع وقت و بازي نمودن با سرنوشت فرد سودي ديگري را در بر نخواهد داشت ما بايد در جريان مطالعه براي مان تلقين كنيم كه بلي من مي خواهم و مي اموزم همين مسله در رشد و ارتقايي ذهني ما نقش نهايت مهم و عمده اي را بازي مي نمايد همان قسم كه بيان اين جمله از نگاهي روانشناسي ما را اميدوار مي سازد ذهن ما را هم براي پروسه اي اموزش و اموختن اماده و اميدوار مي سازد .

بلي بنا به گفته نويسندهاي معروف كتاب رمز موافقيت در امتحان محترم كابوك همه دانشجويان و افرادي كه در صدد كسب علوم اند بايد با ذهن كاملا عيار بدانند كه مطالب نهفته در كتوب چون مقناطيس است كه هر چه بيشتر به ان نزديك شويم ما را با نيروي مقناطيسي بيشتري بسوي خود جذب مي كند و هر چه از ان دور شويم جذابيت و كشيش اش را از دست مي دهد و انسان را از خود متنفر مي سازد ( 1/199) لذا ما بايد هميشه تلاش نمايم كه با كتوب مورد علاقه مان سر و كار داشته باشم و به اصطلاح عاميانه هر كاره نباشيم تا بنا به گفته معروف در ليست افراد هر كاره اي بي كاره قرار نگيريم.

نكته مهم  و ارزنده ديگر اين است كه ما بايد در جريان مطالعه تلاش نمايم تا در يك محيط ارام و دور از سرو صدا و مشكلات براي مان محل براي مطالعه تعين نمايم و براي برداشت و درك بهتر مطالب هميشه تلاش نمايد كه مطالعه تان به صورت فردي و انفرادي صورت گيرد زيرا در ان انصورت وقت شما كمتر ضايع شده حواس تان كمتر پرت شده و بنا به گفته همان ضرب المثل معروف " " در جاده و مسير زنده گي افرادي كه به تنهايي سفر مي نمايند به مراتب زودتر از انهايي به هدف مي رسند كه به شكل گروپ و يا دسته جمعي به سفر شان اغاز نموده اند" " هم بالاي تان تطبيق پذير باشد .

خوب تكته از همه مهمتر ديگر اين است كه مطالعه بايد براي درك مفاهم بنيادي و انچه را كه ما دنبال ان مي گرديم صورت گيرد ( 2 / 3 ) ، نكته مهم ديگر اين است كه محصل بايد داراي پشت كار و حوصله باشد يعني ما بايد در اين زمينه از صبر و بردباري تمام كار بيگيريم (3/ 28) ، يعني برايش تلقين نكند كه خسته شده است زيرا خسته گي خود همان حالت است كه سبب كم شدن فعاليت هاي بدني و روحي در انسان مي گردد لذا تلقين نمودن به اين كه ما خسته شده ايم زمينه ساز و علت اصلي دل سردي ما نسبت به موضوع درس مي گردد محصل بايد قبل ا ز ورود به كلاس درس مطالعه قبلي داشته باشد و در كلاس هم بايد تمام نيروي فكري اش را براي اموختن و ياد گرفتن درس تمركز دهد و در جريان تدريس استاد اش بايد از مطالب دروس ياد داشت بر داري و خلاصه نويسي نمايد به گونه ديگر مي شود گفت كه يادداشت برداري ، بخشي مهم و حساس از مطالعه است كه بايد به آن توجهي خاص داشت . چون موفقيت ما را تا حدودي زياد تضمين مي كند  و مدت زمان لازم براي يادگيري را كاهش مي د هد به راستي خواندن بدون يادداشت برداري يك علت مهم فراموشي است ( 4 / سايت انترنيتي )

چيزي مهم ديگر كه امروز دامن گير دانشجويان در افغانستان شدهاست اين است ، كه محصل نبايد نسبت به اينده اش نا اميد بوده و يك نوع نا اميدانه بر خورد كند يعني به گونه اي خلاصه ترش بگويم ، كه با يك بار ناكام شدن در امتحان دست از تحصيل بر ندارند اين مشكل است كه امروز دامن گير جوانان در جامعه افغاني ما شده است ، انها بايد بدانند كه كاميابي غالبا يك قدم دور تر از شكست موقعيت ندارد زيرا كه مردان و در كل مي شود گفت انسانهاي كامياب و موافق عموما بعد از هر شكست ميوه اي پيروزي را چيده و به سروري رسيده اند لذا همه ما بايد بدانيم كه اگر ما بخواهيم  با تمام معني مي توانيم در ميان ان افراد قرار گيريم.

 بلي گاهگاهي شكست هاست كه به مرابت بيشتر از پيروزي ها براي ما تجروبيات و توانايي بخشيده و ما را توانا مي سازد.

از همه مهمتر يك محصل بايد از روحيه عالي و توانايي براي اموختن بر خوردار باشد انگاست كه بد بختي ها و مشكلات در جريان تصادم نه تنها به وي گزندي رسانيده نمي تواند بلكه از او متاثر شده و حتي بعضي اوقات ميتوانند براي او درس دهنده و كمك كننده تمام شود.

خوب مطالعه مطالب بالا و عملي نمودن ان در زنده گي روز مره مي تواند براي دانش اموزان ، دانشجويان و در كل افرادي كه در بحر بيكران علوم گوناگون براي اموختن علم دست و پنجه نرم مي كنند كمك كننده و موثر واقع شده و در راستاي رسيدن به اهداف شان به انان يك نوع كمك كننده و موثر باشد .

 

ماخذ مطالب :

 1- كابوك ، شعبان طاوسي ، آئين درس خواندن  يا رمز موافقيت در امتحانات ، چاپ دوم ، اردبيهشت ماه سال 1363 هجري شمسي ، ميدان رشديه اول اذربايجان پلاك 480.

2-  واحد دوست ، دكتر مهوش ، شيوه هاي خواندن ، نگارش و ويرايش ، سال چاپ 1380 كيهان .

3- فقيهي ، فضل الرحمان ، راهكار هاي نوين تحقيقي ، چاپ اول تابستان 1386 ، مطبعه دولتي هرات باستان.

4- گرفته شده از http://www.koodakan.org/Cnslt/magh/m33.htm

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت


اطلاعیه برای همه ای دوستان

 مژده :

اولین اثر تحقیقی من ( هزاره ها و کان کویله پاکستان ) به نشر رسید و دوم اثر ترجمه شده توسط من که در حدود ۳۶۵ صفحه و در مورد زنده گی  واقعی هزاره ها می باشد و توسط یک تن از محقیق امریکایی تبار نوشته شده است هم برای نشر به چابخانه تحویل داده شده است.

دوست و برادر تان عبدالوهاب ازاد.


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 15:55 موضوع | لینک ثابت


این هم چند ضرب المثل جدید به ادامه ضرب المثل گذشته

 

1-    اغ بيل زاغ باشه زاغ زينده باشه

2-    بز ده پاي خو اوزويه گوسپو ده پاي خو

3-    كايي كونه ره باد نكشو

4-    سالي خوب از بارشي پيدايه

5-    سيوه بال پور تو كو تا امدونشي يا خدا

6-    مشت مانايي خرواره

7-    گفت اشتور ره ديده بوگي اگه ديدي سون گوجا رافت؟

8-    دير مييه سير مييه

9-    اشي مردا دير پوخته موشه

10-                       تيز امده خود امده يه

11-                       ناني كاريگر قوراني ناقه

12-                       از ملنگ يك دوايه

13-                       خوبي ره بدي بدي ره سزا

14-                       اوازي خر ده خدا نميرسه

15-                       ده شاري كورا يك چيمه پادشايه

16-                       دستي بيرار ره بيرار قطع نه

17-                       طلا ره ارچي زيري خاك كوني خود خو نيشان ميديه

18-                       دوسته ره كونيه شي كالا ره نو شي

19-                       لباس كونه ره از يك طرف اگه پينه كني از ديگه طرف چيره موشه

20-                       از كاه كوه جور ني

21-                       كم بوگي ماكم بوگي

22-                       بخت كه ده روي بود خروي ادم خيگينه سه زردي ميزيه

23-                       گوشنيم ده خانه خيروم ده صارا

24-                       مال خو ماكم بيگر همسايه خو دوز نه گر

25-                       كار امروز ره به صوبا ني لو

26-                       كار موگه ماره يك روز بيلو ما تو ره هزار روز ميلوم

27-                       خدا اي ديست ره پيش ازي ديست خار نكنه

28-                       نيش دارو باد از دم سهراب چه ده كار مييه

29-                       گايي پوشت ده زين و گايي ام زين ده پوشت

30-                       گوش كو چي موگه توغ نه كو كه موگه

31-                       مردوم سون جه لگ او توغ نه

32-                       خدا ادمه نه ريزي قافله كه نه نه سگي قافله

33-                        ار گورو وان ره يك دورانه

34-                       يك بام و دو هوا

35-                       يك كوره دو منت

36-                       دامد خري خوسوره

37-                       دامد اگه ده خانه باشه باچه خواره

38-                       چاي نه خوده جنگ نموشه

39-                       مزب ازي تي سري ره گايوم كه يك سر ده بلي شي دو سر نشد

40-                       يك چه پوش ده قوطو نمنه ام به خداگه بيلوم

41-                       سگم ده سري كاروانه

42-                       سر كيته سر داره پاي كيته مورداره

43-                       پياز فروش پياز شي فروش نشد خود شي خورد

44-                       روي از روي مي شيرمه

45-                       چار چيم يك جاي شونه دوي شي شرم موشه

46-                       دير ميگره سير ميگره

47-                       شاهنامه ره اخير شي خوب گفته

48-                       اتيش ده اخير خو شمال ميكشه

49-                       شنيده كي بود مانند ديدن

50-                       گنج بي رنج ميسر نموشه

51-                       زيبايي ده ساده گي استه

52-                       مردا ره قول است

53-                       اب دريا باشه ام اصراف نه كو

54-                       چپوش تيرماه مومره خوندي شي بار خبر موشه

55-                       از يك گوش شي مييه از ديگي شي بور موشه

56-                       او كه ده گفتاره ده كردار نييه

نوت : در زمینه جمع اوری این مجموعه از دوستانم هر یک رضا طاهری و جواد حیدری که صادقانه با من کمک نموده تشکری نموده و کمک های مزید شان را در زمینه خواهانم ( عبدالوهاب ازاد)


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت


داكتر نجيب الله كه بود و چگونه به قتل رسيد؟

 

داكتر نجيب الله كه بود؟ چه كرد و بلاخره چگونه به قتل رسيد؟

نویسنده : عبدالوهاب ازاد

داكتر نجيب فرزند اختر محمد در سال 1947 ميلادي در خانواده وابسته به قبيله اي احمد زي غلجايي در روستايي ميلن در ولايت پكتيكا ديده به جهان گشود وي در سال 1964 از ليسه حبيبيه شهادتنامه فراغت صنف دوازده هم اش را بدست اورد و بلاخره در سال 1975 از دانشكده طيب دانشگاهي كابل فارغ شد ، نا گفته نماند كه داكتر نجيب اكثرا صنوف دوره دانشگاهش را براي مدت دو سال خوانده است عده اي به اين نظر اند كه وي اين عمل را به علت ساختن روابط بيشتر با محصلين ان دوره كه اكثر شان وابستگي به احزاب گوناگون داشتند ، بنا به سفارش و امر حزبي كه وي در ان شموليت گرفته بود انجام داده است نا گفته نماند كه وي مي توانيست به سه زبان يعني پشتو كه زبان مادري وي است دري و انگليسي به شكل درست و فصيح صحبت نمايد.

كليد واژه ها : داكتر نجيب الله ، فعاليت هاي دوران زنده گي ، تلاش ها براي فرار از كشور ، در خواست كمك از سفارتخانه ها ،  زنده گي در مهمانخانه سازمان ملل متحد ، چگونه گي به قتل رسيدن.

وي از جمله معدود كساني بوده است كه در ان دوره اثار نوشته شده و به چاب رسيده ماركس را مطالعه نموده بود و سخت علاقه داشت كه در سخنانش و صحبت هاي داخل حزبي از ان استفاده نمايد و در زمينه با هم صفانش بحث و مشاجره نمايد .

وي در دوران فعاليت هاي سياسي اش براي دو مرتبه توسط دولت وقت اسير و به زندان روانه شده بود و بعد از رهايي از زندان مدت را به حيث رييس دانشجويان دانشگاه كابل هم گذرانده است ايشان در بين سالهاي 1979 به حيث سفير افغانستان در تهران كار مي نمود و بعدا از طرف دولت وقت به حيث رييس اداره خدمات اطلاعاتي دولت * خاد  * بر گزيده شد  و سپس در چهارم ماه مي سال 1986 از طرف حزب به حيث منشي عمومي كميته مركزي حزب دموكراتيك خلق برگزيده شد و بالاخره در نوامبر همان سال به حيث رييس جمهور ان وقت افغانستان اعلام شد.

خوب از جمله كار هاي خوب كه داكتر نجيب انجام داد يكي هم تشكليل لويه جرگه در نوامبر سال 1987 بود كه وي در ان سال قانون اساسي اش را چنين تصويب كرد ، دين شناخته شده در افغانستان طبق معمول همان دين مقدس اسلام و اسم افغانستان از جمهوري ديموكراتيك به جمهوري افغانستان تبديل شد و سيستم سياسي از ديموكراتيك به پارلماني تبديل گرديد و به همه احزاب چپي اجازه فعاليت داده شد             ( 1/445 ) ، تا اينكه بعد از شش سال حكومت در سال 1371 گروه هاي مهاجم طالبان خود را به دروازه هاي كابل رسانيده و پايه هاي حكومت او را متزلزل ساخت  و بالاخره به حكومت او خاتمه بخشيد وي بعد از اينكه متوجه خطرات در مورد خودش شد بدون مشوره به اعضاي كميتي حزب و دولت در صدد فرار از افغانستان و رفتن به هند با استفاده از طياره تهيه داده شده توسط سازمان ملل متحد شد اما نظاميان از بيك تبار مربوط به جنرال دوستم  مستقر در ميدان هوايي كابل كه بنا به فرمان خود داكتر نجيب از مزار براي گرفتن امنيت شهر كابل و احتمال حملات احتمالي حزب اسلامي بالاي شهر دعوت داده شده بود از فرار و حتي وارد شدن وي به ميدان هوايي كابل با جديت تمام جلو گيري نمودند (2/35) .

داكتر نجيب نهايت تلاش اش را به خرج داد كه انها را متقاعد سازند كه او رييس جمهور است و براي اوردن و پذيرايي مهمان بلند پايه سازمان ملل  « بينين سوان » به ميدان هوايي مي رود اما عساكر ازبيك تبار برايش گفته بود كه از بالا از طرف جنرال عبدالرزالق براي ما امر شده است كه به هيچ كسي حتي شخص شما هم اجازه داخل شدن به ميدان هوايي را ندهيم لذا داكتر مجبور شده بود كه به موتر رانش هدايت بدهد كه دوباره به طرف شهر در حركت شود او بعد از بر گشت براي جنرال  عظيمي نويسنده اي كتاب اردو و سياست زنگ زده و امر مي دهد كه عساكر غند 171 را با خود گرفته و همه عساكر ازبيك تبار مستقر در ميدان هوايي را وادار به ترك ميدان هوايي نمايد داكتر صاحب براي او مي گويد كه من براي پذيرايي و ملاقات با بينين سيوان در ميدان هوايي رفته بودم انها كه منظور نظاميان ازبيك تباري مربوط به جنرال دوستم است در چهار راهي بنا به امر جنرال عبدالرزاق مرا توقف دادند و اجازه داخل شدن به ميدان هوايي را برايم نداد وي با خشم تمام براي جنرال عظيمي امر مي دهد كه براي رهايي بينين سيوان كه ازبيك ها او را در داخل طياره قفل نموده بود از قوت نظامي كار گيرد و اگر ان نظاميان ازبيك تبار مقاومت نمودند همه انها را از بين ببرد اما جنرال نبي عظيمي برايش گفته بود كه من مشكل او را به شكل مسالمت اميز حل خواهم نمود و فكر مي كنم كه ضرورت استفاده از قدرت نظامي در اين كار زياد احساس نمي شود. اما واقعيت امر اين است كه داكتر براي پذيرايي بينين نرفته بود بلكه او تصميم داشت كه با بينين يك جاه شده و از افغانستان خارج شود.

داكتر حالا ديگر از همه تصاميم كه براي فرار از كابل اتخاذ نموده بود ناكام ماند لذا او درخواست پناهنده گي اش را براي سفارت هند در افغانستان مي دهد سفارت از وي خواهان وقت مي گردد تا در مورد با مقامات بلند مرتبه در تماس شده و از انها خواهان كمك در زمينه شوند اما بعدا مسولين سفارت هند ابلاغ مي دارد كه ما نمي توانيم براي شما پناهنده گي بدهيم و علت ان را هم چنين بيان مي دارد « دادن پناهنده گي براي شما مشكلات را براي هندوان ساكن در افغانستان ايجاد مي كند لذا حكومت هند تصميم ندارد كه شما را به عنوان پناهنده قبول نمايد » داكتر صاحب عين همان درخواست را براي سفارت پاكستان هم اراعه مي دارد اما در كتوب نتايج ان به شكل مجهول ذكر شده است .

در ضمن احمد سروري سفير سابق افغانستان در دهلي جديد و از نزديكان نجيب گفته بود كه مخالفان داكتر نجيب در د اخل حزب و دولت عليه او دست به كودتاه زده بودند لذا داكتر مجبور بود كه فرار نمايد و او راهي جز فرار نداشت.((( 3/372 )))

داكتر صاحب بعد از اينكه متوجه مي شود همه راه ها برايش مسدود شده است براي نماينده گان سازمان ملل خاطير نشان ميسازد كه شما مسول نگاه داري و محافظت من هستيد و من حالا ديگر پناهنده اي در دفتر شما ام خوب بنا به گفته رزاق مامون سازمان ملل متحد همه سهوليت هاي زنده گي را در دفتر شان كه واقع در قلعه زمان خان بوده است براي او تدارك مي دهد .

نا گفته نماند كه در هنگام حملات طالبان بالاي شهر كابل داكتر نجيب و احمد شاه مسعود روابط صميمي با هم داشته است حتي مسعود دو بار از او مي خواهد كه كابل را ترك گفته و با او يك جاه به پنجشير برود اما داكتر برايش گفته بود كه من مدت پنج سال است كه در دفتر سازمان ملل اسير گونه زنده گي مي كنم و نمي خواهم مدت ديگر را در پنجشير به شكل اسير بگذرانم وي به اين نظر بوده است كه طالبان شايد احترام دفتر سازمان ملل را محفوظ نگه دارد و در انجاه مزاحم وي نشود اين مطلب از ان جاه معلوم مي شود كه داكتر در جواب پيام رسان مسعود « اسد الله مشكوري » كه براي دعوت دادن نجيب به پنجشير امده بود به صورت طنز گونه مي گويد  ، ""برادر ديگران مثل شما مجاهدين نيست كه حتي در حريم ملل متحد داخل شوند و باعث مزاحمت من شود.

تا اينكه بالاخره طالبان با استفاده از قدرت نظامي در شهر كابل داخل شد و در دفتر سازمان ملل يعني همان محل كه داكتر نجيب در ان به عنوان پناهنده زنده گي مي كرد داخل شده و وي را به بهانه اينكه رهبر شان در كاخ رياست جمهوري دعوت داده است از حريم تعين شده سازمان ملل خارج ساخته و بعد از ان ايشان را به زور ضرب و شتم داخل موتر بالا نموده و بالاخره به قتل مي رساند غرزي در جريان انتر يو اش گفته است كه ما سه نفر داكتر را مردار نموديم و سپس برادر وي را هم مردار نموده و در همان چهار راهي كه او هميشه از انجاه براي مردم سخن راني مي نمود و راه پيمايي ها را به راه مي انداخت اويزان نموديم ايشان ياد اور مي شود كه من بعد از قتل وي به اميرالمونين تماس گرفته و برايش گفتم كه من موافق شده ايم كه دشمن مردم و صد ها رفقاي شهيد مان را از وي بيگيريم . از جمله افرادي كه در قتل وي دست داشته است اينها اند جنرال تني وزير دفاع و در عين حال كسي كه در جريان رياست جمهوري وي دست به كودتا نا موافق زد امام صاحب يكي از افسران بلند پايه اي ايس اي پاكستان و غرزي است كه فعلا هم به امر صادر شده رياست جمهوري در شاروالي كابل ايفاي وظيفه مي كند(4/ 123 ). در ضمن نويسنده متن جالب ديگر را  كه بر گرفته از دهن عرزي مي باشد در پشت جلد كتابش اورده است كه قرار ذيل است "" ما به اين افتخار مي كنيم كه داكتر نجيب الله را مردار كرديم و هم برادر خاديست او احمد زي را مردار كرديم ، وقتي كه انها را به ارگ اورديم و مردار كرديم ، كرنيل امام( سلطان صاحب ) و رهبر غورزنگ ( جنرال شهنواز تني ) و چند تن از طالبان و بهلول صاحب با ما بودند "" متن ذكر شده درست همان متن است كه نويسنده در اثرش به نشر رسانيده است          ( 4/ پشت جلد )  ، اما غرزى ، اين نقل قول را جعلى خواند، و به آژانس خبرى پژواک چنين گفته است:  ما وقتى به شهر کابل آمدم ،17ميزان بود و داکتر نجيب کشته شده بود در حاليكه بنا به مطالب ذكر شده در سايت اراعه شده در پائين داكتر نجيب در شب پنجم ميزان ١٣٧٥ کشته شده بود ( 5/ سايت انترنيتي ) ..

در عين حال شهنواز تني، هم كه در اين كتاب از متهمين قتل داكتر نجيب خوانده شده، ارتباطش با اين قضيه را رد مي كند. تني مي گويد: ""اختلافات من و داكتر نجيب روي مسايل سياسي بود، نه اختلافات شخصي؛ لذا من در قتل او به هيچ وجهه دخيل نيستم و هيچ اسناد موِثقي در مورد من وجود ندارد." تني اين را مي پذيرد كه خواخوژي عضو حزب خلق بوده و بعد در سال 1372 به حزبي كه وي تشكيل داد (د سولي غورزنگ) پيوسته؛ اما اين را انكار مي كند كه بعد از پيوستن خواخوژي به طالبان با او رابطه داشته است"" ( 6 / سايت انترنيتي )

البته نا گفته نبايد گذاشت كه دست دولتمردان پاكستان در امر از بين بردن داكتر نجيب سخت دخيل بوده است از جمله رزاق مامون در كتابش مي نويسد كه يك عده از افراد طالبان كه سخت وابسته به داكتر نجيب بوده است در همان جريان كه طالبان وي را در كاخ رياست جمهوري برده بود از وي خواهان امضاي سند جنجال بر انگيز ديورند شده بود داكتر در زمينه سخت مقاومت نموده و از امضاي ان ابا ورزيده بود حتي در كتاب نوشته است كه وي بالاي يك از گارد هاي محافظ حمله اور شده و تفنگ او را از ايشان گرفته و شروع به تير اندازي مي نمايد كه در نتيجه يك تن زخمي شده و محافظان ديگرحاظير در صحنه به تير اندازي پرداخته و بالاخره داكتر را از پاه در مي اورد و سپس وي و برادرش را يكجاه در چهار راهي اريانا به دار مي اويزاند اما عده ديگر به اين نظر اند كه در نخستين روزهاي اشغال شهر كابل به وسيله طالبان يعني در پنجم ميزان 1375- جسد دكتر نجيب الله و برادرش شاپور احمدزي در چارراهي آريانا به دار آويخته شد                ( 7 /سايت ا نترنيتي )   ، اين هم مختصر معلومات بود در مورد چگونگي مرگ داكتر نجيب ، اميد كه با نگارش ان توانسته باشم يك سلسله سوالات مبهم و گنگ را از اذهان خواننده گان محترم دور نموده باشم.

ماخــــــذ:

1- عطائي ، محمد ابراهيم ، مترجم دكتور جميل الرحمان كامگار ، تاريخ معاصر افغانستان ،بنگاه انتشارات ميوند كابل ، مقابل مطبعه معارف ، سال چاپ 1384 هجري شمسي .

2-  طنين ، ظاهر ، افغانستان در قرن بيستم ، تاريخ چاپ 1383،تهران ، خيابان سميه ، بلاك 4 طبقه دوم

واحد چهارم.

3- همان اثر

4- مامون ، رزاق ، راز هاي خوابيده ، اسرار مرگ داكتر نجيب الله ، سال چاپ 1386 ، محل چاپ نامعلوم .

5- سايت انتر نيتي:       http://www.kw.af/282/1_report.php

 

  عبدالوهاب ازاد هرات افغانستان


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت


نقدی بر نظام حاكم در دانشگاه هاي افغانستان.

 

نقدی بر نظام حاكم در دانشگاه هاي افغانستان.

نويسنده :عبدالوهاب ازاد

دانشگاه همان قسم كه از نامش مشخص است يگانه مرجع است كه همه مردم بدان به عنوان يك مرجع اميد و ارزو مي نگرند و همه افراد جامعه به شكل از اشكال نظرات و بينيش هاي خاص شان را در رابطه دارند انعده از افرادي كه بدان دست يافته اند يعني كه مدت را در ان به عنوان محصل سپري نموده اند بدان افتخار مي ورزند و خود را از ديگران يك سر و كله بلند تر مي گيرند و بر عكس جوانان كه مصروف تحصيل در مكاتب اند ارزوي رسيدن به ان را در سر مي پرورانند و شب و روز تلاش مي ورزند كه راه رسيدن به ان را برايش هموار نمايد .

در چند سال اخير انعده از افرادي كه از سواد كافي برخوردار نيستند هم علاقه مند شده اند و هميشه با قبول مشكلات گوناگون و طاقت فرسا تلاش مي ورزند كه اطفال شان از قافله عقب نمانند و براي انها صميمانه توصيه مي نمايند كه خود را به قافله كه سالهاي سال به علت مشكلات گوناگون اقتصادي اجتماعي و از همه مهم تر سياسي عقب مانده اند برسانند.

به هر حال خطور نمودن نام دانشگاه و دانشكده هميشه  همان ضرب المثل معروف را در ذهنم زنده نموده و مرا بدان طرف مي كشاند * اواز دهل از دور خوشنماست *.

بلي من هم تا موقع كه به اين دروازه راه نيافته بودم تصور مي كردم كه به اصطلاح عاميانه بعد از رسيدن به ان دروازه  نان ما پخته مي شود و مشكلات اينده ما حل مي شود و به شكل از اشكال دست مان در دسترخوان دولت مي رسد و ما مي توانيم از نظريات و سخنان افراد معقول و دانسته كشور مان حد اكثر استفاده را ببريم و از اينكه با معقولترين افرادكشور مان سر و كار داشتيم افتخار مي ورزيديم و به اين نظر بوديم كه اگر فساد اداري و مسايل ديگر همه جاه را گرفته و در حلقوم اش فرو برد ما شكار ان نخواهيم شد و علت ان را هم بودن با همچو افراد يعني نخبه گان كشور تلقي مي كرديم و تصور مي كرديم كه واقعا در ميان ادارات دولتي اين يگانه مرجع و مكاني باشد كه حقوق افراد نظر به توانايي و استعداد وي برايش داده شود و بنا به گفته اي مشهور روابط بر ضوابط حاكم نباشد و به ان تصور بوديم كه شايد در مراكز مربوط به وزارت تحصيلات عالي نظام و قوانين به شكل كاملا درست و انساني اش حكمروايي نمايد و بنا به گفته ضرب المثل معروف در جنگ بوغه ( گاو نر ) بوته ( بته ) پامال نگردد اما نه !! ان مسايل همه رويايي بيش نبوده و نيست .

 و ما كاملا در اشتباه بوده ايم به هر صورت به يك كلمه مي شود گفت كه ظلم  پاي مالي حقوق و در كل كار هاي غير انساني از هر مكاني ديگر زياد تر در زير چتر اين وزارت صورت مي گيرد و اكثر از افراد را كه ما قبلا معقولترين ها مي گفتيم فاسد ترين و بد ترين افراد اند كه به مراتب از هر فرد ديگري سهيم در ويراني ها كشور  سهم بارز تر را داشته اند چون انهاست كه با انجام كار هاي نا درست و جنجال بر انگيز شان ارزو و ارمان هاي افراد پر تلاش و تكاپو را با تمام توان در خاك دفن نموده و ان استعداد هاي روشن و خوب را جهت منفي داده و انها را تبديل به افراد عقده اي و سخت ناراض از سستم نموده و در حقيقت نه تنها دشمني ميان وي و خود ايجاد مي كند بلكه دشمني ميان اقوام ساكن در كشور را هم به شكل از اشكال پكه مي نمايد كه داغ و داغتر شود و فضاي كه حد اقل انسان ها در ان يك ديگر را چون گذشته ها نمي بلغند را دوباره در كشور مان بوجود اورد.

چيزي جالب ديگري كه جديدا توسط يك عده افراد روي دست گرفته شده است مسله منحل نمودن ليليه دانشگاه هرات است كه عده خاص از افراد مي خواهند براي بدست اوردن مقام و منزلت و گرفتن كريديت بيشتر در نزد اربابان شان يك عده از محصلين بي بضاعت و فقير را از نعمت به شكل از اشكال بزرگ و يا كوچك تحصيل دست بر دار نمايند به نظر من ان افراد بايد بداند و در صدد ان باشد كه ديگران و همان افراد كه واقعا مشكل دارند را به جايي برسانند و واقعا به انچه كه در سخنان شان مي گويند ايمان و باور داشته باشد به واقعيت خوب به ياد دارم كه روزي در جريان بحث ها با يك فرد كهن سال وي برايم گفت كه فرق عمده و اساسي در ميان افراد تحصيل كرده و بي سواد كشور ما فقط مسلكي بودن و بي مسكلي بودن انها ورنه هر دوي شان دزدند و هر گز به مردم عام يعني انها كه سالهاي سال پامال منافع انها شده اند نمي انديشند به راستي من در ان موقع سخنان وي را به عنوان يك نظر قبول نموده بودم و به واقعيت بودن ان تن در نمي دادم اما مدت شده است كه دقيقا مجبور شده ام به گفته هاي ان مرد تن در دهم و گفته هاي وي را به عنوان يك واقعيت قبول نمايم.

خوب اين افراد براي رسيدن به مرام ها ي شان مثل دزد هاي مسلكي يك سلسله سخنان نا درست و پوچ را هم تدارك داده اند اما ايشان بايد متوجه باشد كه با كيها در طرف است و مي خواهد چه كساني را فريب داده و با سر نوشت شان بازي نمايد من شنيده بودم كه دزد مال فلان يا فلان را دزيده است اما گاهي نشنيده بودم كه دزد مال همان دزد ديگر را كه مشكلات زنده گي به مراتب او را اب داده تر و جسور تر ساخته است دزديده باشد به راستي اگر به واقعيت ايشان مي خواهد نظم را در ادارات مربوط به رياست اش به وجود اورد از همه اولتر به جاي اينكه حقوق مشروع عده اي از محصلان را چون شير مادر حلال دانسته و انها را از ان محروم مي سازد در تلاش ان برايد كه انعده از كسبه كاران بازار را كه بنا به داشتن روابط روزانه كار اقتصادي شان را در بازار انجام داده  و شب هاي شان را در اطاق هاي ليليه مي گذرانند  از داخل محوطه  ليليه خارج ساخته و بعد از انجام ان شروع به تفكيك و شناسايي انعده از افرادي نمايد كه با وجود گرفتن بدل اعاشه باز هم زنده گي شان را در بهترين اطاق هاي ليليه سپري نموده و به اصطلاح عاميانه هم به خورما دست رسي دارند و هم به خدا را از انجاه بيرون رانده و با ايشان برخورد قاطع و قانوني نمايد.

 يك جامعه منطقي و انساني و در كل يك فرد كه از صلاحيت و توانايي كافي براي اوردن اصلاحات برخوردار است و هميشه شعار اوردن ان و مجري بودن ان را سر مي دهد بايد چنين يك اصلاحات را بوجود اورد و ايشان بايد بداند كه جامعه و مردمش ضرورت به اوردن چنين اصلاحات را دارد.

خوب سخن ديگر را كه اين جناب عالي بايد به ذهن داشته باشد اين است كه از محدوده اي تعين شده كارش نبايد بيرون شود وي بايد بداند كه لغو و از بين بردن ليليه كار فرد و حتي يك جمع نيست و حتي مي شود گفت وزارت محترم هم نمي تواند به چنين ساده گي هرات را ازمايشگاه ساخته و همه پلان هايش را براي بار اول در ان به معرض ازمايش قرار دهد ايشان بايد بداند كه مردم ما يك اداره و تشكيلات بنام دولت دارد و همان دولت هم متشكل از سه قوه ( مقنينه اجراييه و قضاييه ) است و فقط يك مرجع يعني همان قوه مقنينه است كه مي تواند در زمينه تصميم بيگيرد ما نبايد سنگ را بر داشت كه باعث رفتن ناف ما شود ورنه انجام ان نه تنها به جايي نمي رسد بلكه باعث ابرو بري و دركل پايين اوردن جيثيت اجتماعي و شخصيتي افراد مي گردد.

خوب حالا بر مي گرديم به وضعيت درسي و برخورد اساتيد محترم با كسانيكه مردم ايشان را اينده سازان اين كشور  خطاب مي كنند .

در اين جاه گفته هاي يك از دوستانم را كه فعلا مصروف تحصيل در دانشگاهي كابل است براي تان ارايه مي دارم ايشان گفت روزي در دانشكده ادبيات دري دانشگاهي كابل اعلام گرديد كه داكتر شميسا نويسنده معروف و استاد دانشكده ادبيات دانشگاهي تهران تصميم دارد در كابل امده و مدت را به شكل افتخاري به محصلين مصروف تحصيل در دانشكده تدريس نمايد حالا وقت ان رسيده بود كه ديپارتمنت مربوطه در ضمينه امدن و يا نيامدن وي تصميم بيگيرد اما متسفانه ايشان درخواست وي را رد نموده و به ارزوي ده ها محصل كه سخت در ارزوي نشستن زير درس وي بودند خط بطلان كشيد محصلين مي گويد وقتي كه ما از يكي از استادان تا جايي با صلاحيت مان خواهان دليل رد درخواست وي شديم ايشان به لحن كاملا تمسخر اميز گفت كه محصلين عزيز شما اگر روزي زير درس وي بنشينيد بعد از ان هر گز حاظر به گوش دادن انچه كه ما براي تان تدريس مي كنيم نمي شويد لذا ديپارتمنت اين عمل را براي بقاي خود و به جا ماندن ابرو و حيثيت استادان گرامي تان انجام داده است بيبينيد كه اين پدران معنوي ما چقدر به سر نوشت و اينده پسران گرامي شان بازي مي كنند.

عين وضعيت را زمانيكه من از محصلين مصروف تحصيل در دانشگاه هرات كه همه كشور به گذشته اي خوب فرهنگي و علمي ان افتخار مي ورزند باز جو شدم شنيدم بلي هراتيان گرامي هم به اين مشكل دچارند يعني كه در انجاه هم عده هستند كه با استفاده از روابط و توانايي دولتي و بسا مسايل ديگر بنا به گفته اي معروف سر يتيم بچه سر كل نمودن را مي اموزند و از ان جمله مي شود از دانشكده اقتصاد نام گرفت كه به علت نبود استاد و نگرفتن اساتيد به مراتب مجربتر از شخص ايشان اما نا شناخته و خارج از محدوده اي فاميلي و خانواده گي شان يعني به شكل همان نمايشنامه معروف  زمان خشو هم عروس بود همه اي كار هاي اين دانشكده را تيكه گرفته و محصلين بي دست و پاه  را به مشكلات فراوان دچار نموده اند حتي عده اي از محصلين در جريان صحبت هاي شان خاطر نشان مي شوند كه عده اي از استاتيد محترم گاه گاهي رويه را نسبت به محصلين  اختيار مي كند كه واقعا به ايشان نمي چسپد و اصلا انسان انتظاري ان چناني را از ايشان داشته باشد يعني چندين ديپارتمنت را با هم يكجاه نموده و به اصطلاح عاميانه به يك تير دو وحتي گاهي هم هشت نشان مي زنند .

چيز جالب ديگر كه توجه همه را در دانشگاه هاي اين سر زمين به خود جلب مي كند اين است كه كلمه به اسم تقاعد اصلا در اين جاه وجود نداشته و استادان محترم حتي بعضي ايشان تصميم دارند كه در جريان تدريس به شكل ديگر مي خواهم بگويم تا اخرين رمق حيات اين وظيفه را به هر شكل كه مي شود انجام دهد اما نه < ما نبايد زير اسم خدمت به مردم مان خيانت كنيم.

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


مجموه از ضرب المثل های ناب هزاره گی

 

1-     اميد دوغ كس اوگره نكو و اميد گاو گس علبه نكو

2-     سنگ ده جاي خو گرنگه

3-     سنگ گيته مانايي نا زيدويه

4-     كوه ارچي بلنده ده بلي خو را دره

5-     هيچ كسي دوغ خو تروش نموگه

6-     جنگ بوغه پاي مال بوته

7-     بوته سر را سووز نموشه

8-     هر چه ده ديگ باشه ده كاسه مييه

9-     مشت ادم پر باشه پر از زنبور باشه

10-نان و پياز قاش واز

11-مار گزيده از رشمه اله ميتيرسه

12-بال توگ كنوم ده روي تا توگ گنوم ده ريش

13-گردن نرم ره شمشير نموبره

14-روغو ده تاي اش خاو نمومنه

15-بز ده غم جان خو قصاب ده غم چربي

16-پاي خو قدر كونجوله اتي خو دراز كو

17-ما موگيم كه از اسيه امدوم تو موگي كه تكتكه شي در مه استه

18-ميموني نا وقت از كيسه خو موخره

19-خدا پاي ترقيده ره موزه نديه

20-مشت ادم پر باشه پر از زنبور باشه

21-زور كم قار بسيار

22-سر باشه كوله بسياره

23-يخ نه از خدا مي تيرسه نه از بنده از كونه شلته مي تيرسه

24-بز كه جان شي خارشت كرد نان چيپو ره موخره

25-خرس كه ادم نديد گنديلي ساز نه

26-زبان بلدي ادم هم قلايه و هم بلايه

27-اگر از داي كيته سير نكدي از كاسه لسيدو نموشه

28-دل اگه ده گريه باشه از چم كور ام اوديده بور موشه

29-گرگ هر قدر پير شونه زور يك ميش ره دره

30-شلته باشه مگر گنده نباشه

31-شب در ميان خدا مهربان

32-از يك چپاگ صد روي اوگار

33-پيد كور ده قيد كور مي خنده

34-سنگ در جاي خو گيرنگه

35-او باشه تيموم باطله

36-او كه ده كتوگ رسيد بچه تاي پاييه

37-از تاي چقگ بال شده تاي نودو ميشي

38-هر چيز به كشت كيدي درو ني

39-چولدي ره توغ يك چيرگ چربي ره توغ

40-از دوست نادان دشمن دانا بهتر است

41-هم در شيخ مي زني هم ده نان

42-نه شيخ بيسوزه نه كباب

43-هر چه از دوست ايد نيكوست

44-بز كم چي چي شي كم

45-هر كسي كه نول خو سياه كد اهنگر نموشه

46-يك زدوني اهنگر صد زدوني زر گر

47-گوسله ده زوري ميخ قيرتنگي نه

48-نيم نان راحت جان

49-كاي كونه ره باد نكشو

50-سنگي ريشته كراي پيد بيدي

51-موش صارا امده موش خانه ره بيرون كد

52-ده شار كور يك چيمه پادشايه

53-بيخ ديگ ششتي سياه بيخ دابه ششتي روغني

54-داشته به كار ايد

55-فايده گورو خر سوره شودو استه

56-دوز با پشتره

57-از يك گل بهار نموشه

58-استه اگه از اتي تو استه ام ده نوبت استه

59-واري مردا سه دفه استه

60-اوي پيش خانه و دختري مين خانه كم قدره

61-او ناديده موزه ميكشي

62-باي خر كافوني خر

63-ميمو از ميمو خوش شي نمييه خونده خانه از ار دوي شي

64-پشت او رفته بيل دست نكو

65-منده ره يك قدم گشنه ره يك دا

66-كالا ره قدر جان شي ببرو

67-دوغ درگ ندره تر كو تر كوي جاره ره توغ كو

68-ار چه اسكندر حهان شوي بي پير به خرابه نرو

69-دير رسيدن بهتر از نا رسيدن استه

70-درو گر اگر دلشي در درو نبود داس ره در كلوخ تيز نه

71-زدن كر گرفتن كور

72-كور گوشپو كر كر رمه

73-سگ كه روز قوچه كد اميد شو شي نه شي

74-دل تو ده اغيلي نييه ارد و روغون خو جدا كو

75-يار از يار منده ني شد گوش و بيني برده ني شد

76-ساده بيرار ديونه استه

77-پدر باشه بچه ره صبره

78-گپ خوب يك دفه استه

79-از بيكار ششتو دختر زيدو بهتره

80-دنبه ده گردوني پيشي اوزو ني

81-او سون او ريزي خو موره

82-كلوخ اشته از او تير نشو

83-خاتو هر چه دانا بود سوته روي مانا بود

84-دنيا ره اگر او بيگره مرغايي ده بند پاي شي استه

85-مه تو ره در اسمو مي خواستم خدا تو ره ده زمي ده دست مه ده ده

86-قرضداري اگه ده يك هزار رسيد مرغ پلو ده

87-تلبستو ره ننگ نيه ناديدو ره جنگ نيه

88-ناديده از كور بتره

89-جنگ ديغو سري شدياره

90-از خانه بور شدو اسويه در خانه امدو سخته

91-دوز نا بلد ده كادو در ميه

92-دوز ده كوي خو چم نموشه

93-نام بور كو در كادو بيشي

94-ادم كوره عينك چه كاره

95-خواب امده ره تيسري ده كار نيه دل برده ره نور بندي ده كار نيه

96-سنگ ده روزي جنگ

97-نان باشه مهمان چيه ايمان باشه مردن چيه

98-ما از گشنگي چاشت بال موشوم تو موگي مرغ پلو دي

99-ده ازوني غريب كس نماز نمي خانه

100-                    شر خيزد كه خير ما باشه

101-                    خدا يك ره ميزنه يك ره ميديه

102-                    قد خدا داده و خدا زده نموشه

103-                    كسي تو ره ده قوده خوش ندره تو موگي كه مه ره ده پشتي بيري بيشنو

104-                    بز ده دم خو قصاب ده گشت و گم خو

105-                    خير استه ديسته تاور از خودي درخت استه

106-                    مار استين مه نشو

107-                    خود كيده درد ندره

108-                    تيل از سر كار اماد ده دامون خو بيگر

109-                    ناخورده شكر نموشه

110-                    راي مكه از دويدو تامو نموشه

111-                    تو از باد كيده ده بارو خوشه

112-                    دان مردم دروازه شاره

113-                    ادم تا ده سر خو نديده پند نميگره

114-                    از طبيب كيده سر گذشت قوييه

115-                    شير را به شكر بنداز شرين تر شوه

116-                    بعد از گوز زيدو چار زانو شيشتو چه فايده

117-                    اگر جان نباشه جهان ره چه كنوم

118-                    مال خو ماكم بيگر همسايه خو دوز نه گر

119-                    قدري جواني ده پيري مالوم موشه

120-                    پتنه از پستوني كيك بل موشه

121-                    هر سخن جايي و هر نكته مكاني داره

122-                    هر اغيل ره رسم شي هر گوسپو ره پشم شي

123-                    دلي بانه ره خدا پوره كينه

124-                    كم بوگي ماكم بوگي

125-                    اش مردا دير پخته موشه

126-                    كيل بيشي روست بوگي

127-                    خانه از وقت بيرو بود باني شي ده پاي باد شد

128-                    اگر ده خانه كس استه يك توره بس استه

129-                    زور مرد گوزي خره

130-                    كار امروز ره ده صوبا نيلو

131-                    زور خلق قار خدايه

132-                    اول كنو ايتيياط اخر نكو فرياد

133-                    ناني گوشنه خام استه

134-                    ناديده تيكي اندخت گردي تيكي بازي اندخت

135-                    سنگ ده پاي لنگ

136-                    نا خوانده امضا كده

137-                    ديست ره كركي كو نانه سرگي كو

138-                    از اصيل قندار صرفه روزگار بيته ره

139-                    سره كه جاي كد ده كون خو جارو بسته نه

140-                    ازره ره كه گفتي بيه چاي بوخر موگه خر خو ده كجا بسته كنوم

141-                    ما كه سر ديست خو ده دوم تو از كتوگي ديستوم گرفتي

142-                    ديونه ره نه بيدي نه كنو

143-                    زوزاد كه ده گير شي اماد ده مه نيشي خاك اندز نه

144-                    ديست ميده تاوان گردو

145-                    بيرار بد ناخن ششم

146-                    درگي كس ره نزو به انگشت كه نزنه ده ترگي تو قد مشت

147-                    بانه تيزوگ ارد جو

148-                    هزار در بسته يك در باز است

149-                    ناخوانده سر منبر بال موشه

150-                    دان گوي تانه كد دل گوي خانه كد

151-                    خو قد خو شوشته نموشه

152-                    او غرق شده از كاف او ميگره

153-                    ميرث از وارث استه

154-                    وجدان ماكمه استه كه اجت به منصفي ندره

155-                    دو چو اگه با هم ساز اماد اجت ده نجار نيسته

156-                    تير قصد خطا استه

157-                    بورو لخشوم درو گنده

158-                    دارايي نمك شور است

159-                    كار ايل كيل است

160-                    ارزو بي الت نيسته قيمت بي امت نيسته

161-                    خوار زيده ارم زاده است

162-                    زن استخوان كج است

163-                    چيزي كه از دا بور شد عالم پر شد

164-                    صلاي خاتونو اوديدي شي استه

165-                    عقل زن در قاف پاي ازو استه

166-                    برار يك دست ده جاغه يك دست ده كاسه

167-                    همسايه پشمي خايه

168-                    صداي دول از دور خوش نما استه

169-                    اواز از يك ديست بور نموشه

170-                    ده نام ديده كه علي اباد شاره

171-                    از شار بور شو از نرخ نه

172-                    مابين غاله زمستو مشتگ ارد كو

173-                    ده خر كه كار ندره اوشه نكو

174-                    زن بيجيرگه مال خودوم و زن زيبا مال همه

175-                    اتش گيرد خو در ميديه

176-                    زنه شريكي كو ماله شريكي نكو

177-                    روز روي شي مي بينم شو كه شد باز اتش شي

178-                    العاقلو فيل اشاره الجاهلو فيل سوته

179-                    مورچه كه گومي شي بال زد پار بور نه

180-                    نلغه تا كه گريه نكنه ابي شي او ره شير نميديه

181-                    عطر ان است كه خود بويد نه كه عطار گويد

182-                    از غلبيل بار شتر گيرنگ نموشه

183-                    چهل مولا يك خر ره بار نميتنه

184-                    اق تلخه مگه بري شرين دره

185-                    پيش مرده پودنه دود نه

186-                    چهل بوله ره ده يك قول گرگ خورده

187-                    انچه كه ايان است چه حاجت به بيان است؟

188-                    ديونه ده دل خو اوشياره

189-                    نازي بيجاي ميري برادري ره كم نه

190-                    ننگي بيجاي ادمه گم نه

191-                    پاس امدي تيز امده

192-                    شكارچي ره وقت شكار گو گرفته

193-                    از يك سنگ هر روز اوه كشته نموشه

194-                    چوكري ده قرقر پينه مونه

195-                    اخري جوي يا تري تره يا خشك خشك

196-                    دادي خلق دادي خدايه

197-                    قطره قطره جم شونه باز درياه ره جور نه

198-                    كم اولادي بي غمي استه

199-                    اول جاغه خود خو بوچي كو .

200-                    خير ده كله روايه

201-                    مالي دنيا شرينه

202-                    دست تو ده ميوه نرسيد موگه تلخه

203-                    كاسه كيبر سر چپه استه

204-                    زور تو ده خر نرسيد ده پالونشي اوله موشي

205-                    انتيخاب زن و هندوانه مشكل استه

206-                    دو چيز ره از منطقه انتخاب كو يكي زن و يكي گاو

207-                    خر امو خره اما پالون شي نو شده

208-                    يك شير ميزنه صد روبا موخره

209-                    مار ده هر جاي كيل اما ده غار خو روست استه

210-                    مايي ره ار وقت كه از او بيگري تازه استه

211-                    دوز دوز كولي تو سوخت

212-                    هجرت مايه تمدن استه

213-                    فايده اولبي بلايه

214-                    از ديست خو بيدي از پاي خو بودو

215-                    شكست ده پشت خو پيروزي دره

216-                    شاوي سياه در پشت خو روز سفيد دره

217-                    سنگ ده وقت جنگ

218-                    ده وقت جنگ فكر اشتي بوكو

219-                    ايسا * عيسي* ده دين خو موسي ده دين خو

220-                    دست مه از اسمو پاي مه از زمي كندي

221-                    چاه كن خودشي ده چاه استه

222-                    سر يتيم سر كل كدو ره ياد ميگري

223-                    درد دندانو از كندويه

224-                    سوره ره بيگر پياده ده جايه

225-                    اب ده غلبيل گير نه نه

226-                    تلخ بوخر مگه تلخ نگي

227-                    كونه خو نو بساز نو مردم گرانه

228-                    چقگ بلي عالمي استه

229-                    خورو ره توغ نماك لسيدو ره توغ كو

230-                    مزاق بيجاي كون راستي ره پاره نه

231-                    از صد خويش يك همسايه پيش

232-                    شب در ميانه خدا مهربانه

233-                    توره ره قده ري دان خو بوگي

234-                    اجله كار شيطو استه

235-                    كالا ي نو خويش كونه * كهنه *

236-                    كالاره ده نوي غاله ره ده پوري ايلي كو

237-                    دست شير ره كه ده جنگل ششته

238-                    او قد سوته جدا نموشه

239-                    نقشه روي او كشيده نموشه

240-                    غم و شادي برار يكديگي خو استه

241-                    همه از ايرغه مندي هم از اود اود

242-                    يك ديغو كه او گرفت ديگه ديغو ره تاو گرفت

243-                    دنيا از اميد خورده استه

244-                    برار ره بنگر خوار ره بيگر

245-                    درخت موگه اگه گييه از خودوم نباشه مره كس زيده نميتنه

246-                    شير خانه روبي صارا * صحرا*

247-                    قود قود ره اينجي ني خيگينه ره ده جاي ديگه مي دي

248-                    سگي زرد براري شغال استه

249-                    بز خو ده جنگل بسته نكو

250-                    چمچه خشك ده دا سم نمييه

251-                    گب از روي گب بال موشه

252-                    در يك ديست دو خربوزه گرفته نموشه

253-                    حساب ده مثقال بخشش ده خروار

254-                    دنيا ره اگه خوب گرفتي خوب ميگزره اگه بد گرفتي بد

255-                    خانه اينگر تونتي پيدا نموشه

256-                    تو اركت كو كه خدا بركت كنه

257-                    خار كه از زمي بور موشه تيز تر شي خوبه

258-                    از چل چلي سگ او دريا چتل نموشه

259-                    شيشه كه ميده شد تيز تر موشه

260-                    دوستي ره هم شرط خبر دشمني ره ام شرط خبر

261-                    سنگي شو وه سر هر كه خورد موخره د يگه

262-                    سوته افظ سر هر كس نموخره

263-                    زنگ از ششتو نموشه ناگير از گفتو نموشه

264-                    پاي مه ده دوره اسيم موره

265-                    خانه ده لوگر كيشت ده خوست

266-                    بد خوردي بد موردي

267-                    كشتي كشته موشي

268-                    به كس كدي به خود كدي

269-                    باد نيه چار شاخ خو مره بيدي

270-                    خدا كه دد نموگه بچه از كه استه

271-                    مار از پودينه بد شي ميه او ده دان غار شي سويه نه

272-                    دارايي دنيا ريم ديسته

273-                    از ديست يك شوم سوخت تمام شار روم

274-                    دختر مييه ابي خو نيشو ميديه

275-                    دان تاور ره نماد گرفته

276-                    از نماد موي ميچينه

277-                    سوار از ديلي پيده چه خبره

278-                    نا گشت به پشت كني نا خور ره چيز كني

279-                    كوك ره چيز موگي ترب شي بوگي

280-                    جنگل تر و خشك دره

281-                    از بيخ بوته بور شده ده سر بوده نششتوم

282-                    باد نباشه بوته شور نموخره

283-                    مورچه چيزه كه كله پيچي شي باشه

284-                    پيل چنچه ار چه زياد شود دغ دغ شي كلو موشه

285-                    ده خود خو اوگره نميتنه ده ديگر رفته اش پخته نه

286-                    ار كس كه قيرتنگي كد جور خود خو ميده مونه

287-                    خر چيز خر بود كه كوريشي باشه

288-                    ده خود خو شم روشن نميتني ده ديگر برق جور ني

289-                    وار مردا سه دفه استه

290-                    دوسته غيدي نا بودي امتحان كو

291-                    بيد خو نخري نانبوته بوخري

292-                    اول نان كيري اخر سوته كيري

293-                    چاي ناخورده كار نموشه

294-                    كوري گوشنه جنگ نموشه

295-                    او بابي نساخت تو بابي بساز

296-                    ناخو سون خود ادم شيخ نموشه

297-                    دا ره گرفتي دنيا ره گرفتي

298-                    زن خوب از گيل كيني خو مالوم موشه

299-                    جاي اتش خگشتر مومنه

300-                    دست خو سياه كيده ده روي خو نملو

301-                    نيكي كيده ده دريا اندز كو

302-                    مرده ره كه ديو زد بلي تخته ايله نه

303-                    ازره زنده خوب ندره مرده بد

304-                    تا تو مرتيكي ازي كار موشي اشتر كون خو منگيرنه

305-                    كوه ده كوه نميرسه ادم ده ادم ميرسه

306-                    بد برار باشي بي برار نباشي

307-                    ده هر خانه يك واكدار بسه

308-                    دايه كه زياد شود سري نيلغه كيل ميه

309-                    گوسلي دومادري مورد از لاغري

310-                    قدر زر زرگر بداند قدر مس را مسگري

311-                    زور كم قار بسيار

312-                    سيگ واري كينه ديل استه

313-                    سيگ وري ده بين خو ميزنه

314-                    ادم كينه دل سر خو خوك واري سيو ميگره

315-                    خون هفت سيد يك پيشي استه

316-                    ار كسي دود شي از موري شي بال موشه

317-                    از مرد مرد مومنه

318-                    نه ده خندي زن باور كو نه ده گريه زن باور كيدني استه * اما من ده هر دوي شي باور دروم هاها *

319-                    مرد بد نه قول دره نه قرار

320-                    ده يك پوگ پر باد موشي ده يك سيزو پاره

321-                    ما نه سري پيازوم نه كوني پياز

322-                    اميد گوش بيني ره بي ندي

323-                    از دان سگ انداختوم از كون سگ بور كدوم

324-                    از موي تا چوغ ايساب كو

325-                    كون ريخ رو ره قنجيغي برف پاك نه

326-                    ده سر بوكوني اشتر كوس مي طلبه

327-                    چه مي خوري اوگرنج * اوگره و برنج *

328-                    جايكه زمينه او نيه و جايكه اوه زمين نيه

329-                    ده بازوي تو باشه ده ارزوي تو نباشه

330-                    خدا قايده كاره

331-                    نه دي سلامت بيدي ملامت

332-                    خود كيده درد ندره

333-                    روز گدا باشي شو گدا نباشي

334-                    ده الغم خورد ده تولغيم گو كد

335-                    روبه ده اميد خايه قوچه ششته

336-                    دل سوزي كو سوزي استه

337-                    وقتي گلي ني ميديه

338-                    از دا كيده جاغه نزديكه

339-                    خانه موش ديره موش ام گوش ديره

340-                    بزگ بزگ نمرو جو پغمان مي ره سه

341-                    درد ده سر شي استه داغ ده كون شي ميله

342-                    ما ده غمي دم خو ليلي ده گشت و گم خو

343-                    ما ده غمي روز خو ليلي ده اررو گوز خو

344-                    بيگر كه تو ره نگره

345-                    مورچه كه دوره مار كد زيده كون خو اوگار كد

346-                    ده قول كه كسي نبود بز نام خو كريمداد ميله

347-                    قد خرس پاليز كشت ني

348-                    رفيق بد ادمه يك له زه كاپي كيده پاي ني يك له زه كوله كيده سر ني

349-                    بز كه زرد بود بزغيلي شي ام زرد استه

350-                    سگي زرد بيراري شغاله

351-                    زيري كاسه نيم كاسه استه

352-                    بيگانه دوست نموشه استيغو گوشت نموشه

353-                    توگ كه نو مگه توگ خو نيلسو

354-                    قياس هر جاي باطله

355-                    ازموده ره ازمودن خطاست

356-                    روزي بدي بيرار ندره

357-                    سنگ لول خورد گفتگ چره لول خوردي گفت واي ده دم مه

358-                    او ده روي په لل دووند

359-                    يك از دادي يك از زنگر صلاي كاره بنگر

360-                    صلاي سفر قندي بدتر از ريش خيندي

361-                    صلا جاي ندشتي قد كولي خو صلا كو

362-                    مابين صلا بلا نيه

363-                    تا گوسله گاو موشه ديلي خونده او موشه

364-                    مردم چپاگ مايندر ره موخره

365-                    الوا ره اكيم خورد چپله ره يتيم خورد

366-                    شير ره بيل شكر اندز كه شرينتر شونه

367-                    اشتور كجيشي روسته كه گردونشي كيله

368-                    ما بلدي يك روپي ازو ميديم

369-                    نه اوقس تلخ شو كه از تلخي خورده نشني نه اوقس شيري كه از شيرني خورده نشني

370-                    دشمن ديره ندره ؟ موگه نه ! ابغه ديره ؟ اره انگه دوروسته ديگه

 

نوت : از دوستانم هر یک جواد حیدری ، رضا طاهری در زمینه جمع اوری و قول دادن به اینکه در اینده ها هم در زمینه با من همکاری می کند صمیمانه تشکر می کنم و امید که به قول شان وفا نمایند.

 

عبدالوهاب ازاد


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت


گوش کن تو ای پشتون ! زنده گی به وحشی ها بهر ما ديگر ننگ است

 

گوش کن تو ای پشتون ! زنده گی به وحشی ها بهر ما ديگر ننگ است

تيز کن تو خنجر را ، سر بزن ، بزن سر ، هر قدر که دل خواهد

 

ليک يک سخن را دان ، سر ما ديگر خود هم ،  سخره های از سنگ است

هر جوان ز قوم من ، مثل نره شهبازی چنگ و نول و منقارش جملگی به خون رنگ است

 

او ديگر همی داند ، او  به سر هزاران بار نيک خورده از دستت

او درست می داند ، دين و مذهب و قران نزد تو ، نجارتگر ، اله باب نيرنگ است

 

عقده در گلويش مرد ، عشق رو به رويش مرد ، مادر نيکو کارش با صد ارزويش مرد

مادرم اگر بيوه ست ، حيرتش نمی ايد ، زانکه او همی داند ، با پلاس غم تو ، نره شير شويش مرد.

 

ليک طفل های صد ، مانده بعد از او اينجاه ، گوش پشت دارند ، انتظاراوضاع را مثل ان شکاريها

که به پشت صيد شان سر فروش می گردند ، ليک دست خود هرگز ازاو برنمی دارد ، تا که روزگار او مثل خود سيه سازد

 

فرد فرد ما بشنو ، گو به گوش طفل خويش ، تا به طفل خود گويد ، زانچه بر سر ما رفت

هم بدو سفارش کن ، گر تواندش روزی ، صد برابر از پشتون ، خون بابه مارا مو به مو از او گيرد

 

ادامه اش را برای تان می  نویسم

 


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


برای دوستم که سخت از من ناراض شده بود.

 

تو ای رنجور عالم ای کسی که

تو را چون خود ز خود خواندم همیشه

دلیلش هم نمایان بود برایم

که هر دو ساکن غمخانه بودیم

که هر دو خسته از این شهر و مردم

که هر دو زهر باران مثل گژدم

فقط درد دلم در عالم زشت

میان گوش ها گوشی تو را داشت

ولی افسوس و صد افسوس که این دل

صدایش باز می میرد درونش

دیگر گوش تو هم شد خسته از من

فقط یک گوش بود ان سنگ شد سنگ

هزاران گفته نا گفته در دل

به قبرش رفت و با ان سخت سنگی ، لحد او قصه و افسانه دارد

ولی این را بدان ای هم نفس که ، تصور های او دایم چنین بود

که او در عالم زشت و سیاهش ، فقط یک سنگی از دردانه ( سنگ گران بها ) دارد

او که تنها بود و تنها ترین شد

او که رسوا بود و رسوا ترین شد

اگر روزش سیاه بود همچو اخگر

همان روز سیاه ، سباهترین شد

دیگر زجرم مده دیوانه میشم

دیگر من لب به لب در گوشه در ، میان خانه ها افسانه می شم

بس است ای نازنین ، خوردم ستم بس ( بی نهایت )

دیگر من قصه ای هر خانه می شم

صدایت باز می اید به گوشم

ولیکن بازوانم سخت سست است ، قبول کن عذر من زیرا خموشم

 ولیکن در درون این قفس گر،به قلبم لحظهء چشمت بمانی

به موی سر بدان گوشی چو سنگت کنی اقرار که من دایم به جوشم

وهاب ازاد کویته


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت


منم دیوانه و دیوانه ای دیوانه گانم من

 منم دیوانه و دیوانه ای دیوانه گانم من

منم افسرده و افسرده ای افسرده گانم من

منم اواره و اواره ای اواره گانم من

منم وا مانده و واماندا ی وامانده گانم من

 

 

با من مگو که گرگ چسان گله می درد

ما گرگ را دریده ایم، این کار و بار ماست

ما عاشقیم به خون و بدان قلب داغدار

اری!  ما وحشییم و همین افتخاری ماست

 

تاریخ ما به خون شده رنگین و باز هم

هر جاه که دیده راه کند، یادگاری ماست

ما ان ستمگرانی سیاهیم ، که زاغ هم

در زیری لب بخندد و گوید که یاری ماست

 

چون بال کبک در همه جاه جلوه می کنیم

در شاخ سنگ بین که همان هم مزاری ماست

ما وحشیان قرن خودیم بین که دردو راه

گرگان دشت گشنه و در انتظاری ماست

 

حتی نهنگی هند، بدان طنز تند خویش

گوید به هر کجا که افغان شکاری  ماست

من ننگ می خورم که به لب اورم به دوست

کین شهر پر گداهی سیا ه ، این دیاری ماست

 

قصری که نام او به جهان جمله می گرفت

امروز بین، که مانده چو درد مندی بی دواست

ازاد دیگر مگو که من اینم و یا  همان

نامت به روی کل زمین درد بی دواست

عبدالوهاب ازاد هرات افغانستان


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت


مرا بشناس

 

مرا بشناس

من ان مرغم که صد زخمی بدل از دوستان دارم

منم ان مادری که داغ طفلی ،  نو جوان دارم

من ان مردی پیر هستم ، که اتش در نهان دارم

من ان طفلم که صد ها گله از این اسمان دارم

 

منم ان دختری نازی که در این کوچه های غم

میان زنده گی و مرگ هر روز امتحان دارم

منم ان کور نادانی که مغزم مخزنی درد است

ولی با این همه درد ، باز قلبی شادمان دارم

 

به روی درد می خندم به چشمش چشم می دوزم

او دوست نازنینم هست ، به او من اطمنان دارم

بدر اید،  بگوید دوست ، تنهایی ،  که من ایم ؟

بگویم  زود اه ،ای دوست، که من ارزوی تان دارم

 

ببوسم روی غم را و سرم بر شانه اش مانم

بگویم گوش کن جانا ،  که من صد داستان دارم

در این دنیا ، که دایم مطلب از هر سینه می بارد

خوشا بر من که چون  تو دوست ناز و مهربان دارم

عبدالوهاب ازاد هرات


 

نوشته شده توسط عبدالوهاب ازاد در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت